• chartblogs چیست؟
  • chartblogs یک آرشیو بزرگ از مطالب وبلاگ های ایرانی می باشد که با عضویت درآن می توانید در صورت از دست رفتن مطالب با استفاده از chartblogs یک نسخه پشتیبان از مطالب خود در اختیار داشته باشید.
  • با chartblogs می توانید مطالب خود را برای جستجوگرهای وب بهینه کنید و بازدید وبلاگ خود را افزایش دهید.
  • تبلیغات
    آخرین مطالب
    آمار chartblogs
    • تعداد وبلاگ ها : 0
    • تعداد مطالب : 0
    • کاربران حاضر : 0
    • آخرین بروزرسانی : 0
    به جاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستيد يك شمع روشن كنيد !
    chartblogs هیچگونه مسئولیتی در برابر مطالب ارسالی و منتشر شده از سوی کاربران و وبلاگ های آرشیو ندارد
    مکان تبلیغات شما

    خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

    آیا میدانید برترین عینک سال 2014 نزد افراد معروف همین عینک است ؟

    انتخاب آرمین 2afm ، سیروان خسروی ، کیم کارداشیان ، ریحانا ، علیرضا حقیقی و... می باشد

    خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

    تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

    لینک خرید عینک لویی ویتون توضیحات عینک لویی ویتون



    ساعت دستبندی LED Arina اسپرت

    ارائه شده در رنگ های مختلف و زیبا

    هم یک دستبند اسپرت و هم یک ساعت LED

    دارای تقویم روز شمار

    این ساعت در حالت عادی خاموش بوده و با

    لمس آن ساعت روشن و نمایان خواهد شد.

    دارای 6 ماه گارانتی تعویض

    قیمت : 15000 تومان

    تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

    لینک خرید عینک ریبن آبی توضیحات عینک ریبن آبی





    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه

    با ظاهري جالب و كيفيتي بينظير وفوق العاده شيك و زيبا

    ساعتي با ظاهري متفاوت، مدرن و همچنين با دوام

    يكي ار محبوب ترين و پرطرفدارترين ساعت ها در اروپا

    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه

    رنگبندي:سبز, قهوه اي , نارنجي ,مشکی و قرمز .سفید

    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه

    تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه




    خیانت!!!

    واقعا بعضی وقتها نمیدونم چطور معنی میشه!!! دلم تنگ شده! یهو! بی هیچ مقدمه ای! برای کسی که قبلترها بسیار دوسش داشتم و  مدتهاست ازش خبر ندارم! یک هفته ای هست همه اش یادش می افتم! نمیدونم چرا! و وقتی یادش می افتم حس میکنم دارم به پی جی خیانت میکنم! خیلی احمقانه است مخصوصا وقتی برای پی جی یک دوستم فقط! هیچ تعهدی بینمون نیست! بهرحال دلم رو اینجوری دوست ندارم! دوست دارم فقط برای یک نفر تنگ بشه! اصلا نمیدونم چی شده بعد از مدتها اینهمه یادش می افتم! شهر که هیچی حتی نمیدونم الان کدوم کشور داره زندگی میکنه! شاید انگلستان شاید هم جای دیگه ای!! هیچ راه تماسی هم باهاش ندارم! غیر از یک ایمیل یاهو که نمیدونم هنوز فعاله یا نه! براش یک  ایمیل فرستادم حالش رو پرسیدم! هفته پیش! جواب نداد! فقط امیدوارم حالش خوب باشه! و امیدوارم هرچه زودتر از ذهن من بره بیرون و برگرده به همون جعبه ی خاطره های دور!
    برنامه جمعه دوباره برقرار شد! انسی و مریم هم میتونن به ما بپیوندن! دوباره دارم فکر میکنم به اینکه غذا چی درست کنم و این حرفها!!
    سه شنبه تولد الهامه میخوام براش کیک درست کنم! کیک مخمل قرمز که پارسال واسه تولد پی جی درست کردم! باید دوتا درست کنم به همه بچه های دفتر برسه! امشب باید برم مقدماتش رو آماده کنم! باید یک سر هم برم دیدن مامان بابای مریم!
    دیشب تا ساعت هفت و نیم شرکت بودم! بعد هم رفتم خونه دیدم خیلی گرسنه هستم! عدسی گذاشتم با پیازداغ و سیب زمینی و کمی هم لیمو زدم توش عاااالی شد! زیاد درست کردم به امشب هم برسه اما دیشب همه اش رو خوردم! سه تا کاسه پر!!!! نمیدونم چرا اینقدر گرسنه بودم! :))) زندگی کردن تو خونه ی تمیز و مرتب واقعا خوشمزه است! البته پرده ها رو هم باید بشورم! ولی دیگه گذاشتم واسه یک ماه دیگه که جزو خونه تکونی عید محسوب شه! با صدای بارون خوابیدن واقعا یکی از لذتهای دنیاست!
    خدایا شکرت!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    یکشنبه 04 بهمن 1394 ساعت 08:28:02
      برچسب ها : نمیدونم ,درست ,خونه ,میکنم ,یادش ,ندارم ,درست کردم

    هیچ عنوانی به ذهنم نمیرسه!

    پنجشنبه بعد از شرکت رفتم آرایشگاه! ابروهام رو برداشتم بلاخره!! سالی دو سه بار بیشتر نمیرم! هی آرایشگرم غر میزنه! غررر میزنه ها! که چقدر دیر به دیر میای و این حرفها!! هر دفعه هم ابروهام رو برمیداره گیر میده که رنگ کن یک کم روشن کن صورتت وا شه و من هم همیشههههه گولش رو میخورم! در کل من از اون آدمهام که اگه فروشنده کارش درست باشه یک عالم گول میخورم!! خلاصه که هر مدل خواست ابروهای منو درست کرد و بعدش رفتم خونه ولوووو شدم! رسیدم خونه پی جی زنگ زد تازه متوجه پرده ها شده بود و گفت فردا مهمون داره و با ناراحتی اومده خونه پرده ها رو وصل کنه که دیده وصل شده و فکر کرده سرایدارش این کار رو کرده اما اون کتمان کرده! کلی خندیدم از دستش گفتم مگه صبح ندیدی؟ گفت نه!!! خلاصه که بسیااااار خوشحال شدم که تنبلی نکردم و نرفتم زود بخوابم و وایسادم پرده ها رو نصب کردم و باعث شد خوشحال شه! بعدتر زنگ زد که میخواستم یک چیزی بهت بگم چشمم افتاد به پرده ها یادم افتاد چقدر خوبی پشیمون شدم!! این حرفش منو به فکر برد! کاش هیچوقت بخاطر کارهایی که کردم نخواد پیشش بمونم! یعنی معذب باشه برای ادامه دوستی باهام و هی فکر کنه بهم دینی داره و خلاصه تصمیم گیری برای رابطه مون براش سخت شه! من به یک چشم دیگه به این داستانها نگاه می کنم! یعنی انتظاراتم در همون حد خوشحال شدنشه که خدا رو شکر برآورده هم میشه! بگذریم! وقتی فهمیدم مهمون داره دیگه تنبلیم عود کرد و کل پنجشنبه شب رو لششش جلوی تلویزیون بودم و بافتنی بافتم و فیلم دیدم!!! تازه حوصله فیلم جدید نداشتم هی فیلم تکراری دیدم! جمعه ساعت هفت صبح بلند شدم رفتم نون سنگک گرفتم چون یک هفته بود نون نداشتم!!! بعدش افتادم به جون خونه! اساسی ها!!! مدتها بود میخواستم در ورودی رو تمیز کنم یا مثلا دیوارهای کنار در که از دوده سیاه شده بود! یا مثلا مدتها بود میخواستم کشوهای آشپزخونه رو سروسامان بدم و یا میخواستم یک سری از لبا.س زی.رها و جورابهام رو دور بریزم و هی مینداختم عقب! خلاصه که دیگه همه جا رو حسابی گردگیری و جارو کردم و سنگها رو هم دستمال کشیدم و آشپزخونه هم مرتب شد و اتاقم هم! میخواستم نهار برم بیرون! هوس ماهی کرده بودم! فکر کردم برم فیش اند چیپس! ولی کارم طول کشید بیخیال شدم و نیمرو با گوجه و خیارشور خوردم! مریم صبح پیام داد که بلیط گرفته برای شنبه صبح و با مامان و بابا و داداشهاش و خواهرش و خاله اش میاد و خونه بهم ریخته است! خواهش کرد برم خونه یک چیزهایی رو براش جمع و جورکنم! مثلا لباسهاش رو و شیشه های م.ش.روب رو و یکسری چیزهای دیگه! ساعت دو و نیم رفتم اونجا و تا چهار خونه اون رو مرتب کردم وبعد برگشتم باز تا شش به اتاق خودم وررفتم!!! دیگه حسابی خسته شدم! حموم و لباسها موند! برای نهار فردا یک کم گوشت گذاشتم پخت بیف استروگانف درست کردم! بعد هم کتاب خوندم و ساعت یازده و نیم خوابیدم! صبح اصلا حوصله ی بلند شدن از جام رو نداشتم! عضلات پام هم گرفته بود! ساعت هفت بیدار شدم گفتم ببین صدف همه جا رو تمیز کردی اما حموم نرفتی و لباسها هم مونده!! من هم غیرتی شدم و یک پیام به ماهی دادم که دیرتر میام و رفتم تو حموم و لباسها رو هم شستم! (چندتا رگ ترکی دارم من!) البته گفتم شاید عضلات پام هم بهتر شه با آب گرم! خلاصه که تا ساعت نه و نیم رئیس سه بار زنگ زد و چند تا تلفن دیگه کاری هم داشتم اما در نهایت خونسردی موهام رو خشک کردم و آماده شدم و زدم بیرون و ساعت ده رسیدم!!! کلی هم کار بود و عین فرفره دور خودم چرخیدم تا الان!!!
    پی جی حالش خوب نیست! خواستم برم پیشش اما گفت میخواد تنها باشه! بیحوصله بود! فکر کنم کارهای ضمانتنامه اش درست نشده! شاید هم باز از اون پیامهایی داشته که بهم می ریزه اش! نمیدونم براش چیکار کنم! :( یک وقتهایی فکر میکنم خدا منو مامور کرده آرومش کنم! این وظیفمه! ماموریتمه! احمقانه است اما خب فکره دیگه!! دلم براش تنگ شده! البته اون که همیشه تنگه!! دیشب منتظر بودم غذا خنک شه بذارم تو یخچال نشستم نوشته های قدیمی وبلاگم رو خوندم! اون موقع که تازه پیداش کرده بودم اون موقع که تازه بهش حس پیدا کرده بودم اون موقع که روابطمون هی تغییر شکل داد! خیلی خوبه نوشته هاش رو دارم! میتونم اون حسهام رو به یاد بیارم! آدمها چه ساده واسه هم مهم میشن! فکرش هم نمیکردم اینطوری پیش بره! و نمیدونم آینده چی میشه! امروز یکی تو وبلاگش از ازدواج نوشته بود تصور کردم که ازدواج کرده و پدر شده و خوشحاله دلم خیلییی خوشحال شد! به نظر من از نظر شخصیتی یک مرد خانواده است و در کنار خانواده اش میتونه واقعا خوشبخت باشه! اما بعدتردلم یهوووو غمگین شد! ازم پرسید اونوقت من چی میشم؟ یک دوست ساده؟ خانمش میتونه منو تحمل کنه؟ من میتونم یک دوست ساده باشم و میتونم دوست ساده بودن رو تحمل کنم؟ برام نوشت فکر میکنه همیشه تو زندگیش می مونم! و این "همیشه" خیلی مارمولکه! فکر میکنی همیشه همینجوری می مونه و انگار یهو تحریک میشه که بهت نشون بده اصلا هم اینطور نیست و همچین می زنه همه چیز رو درب و داغون میکنه که نمی فهمی چی شد و چرا!!! و فرصت ما بسیار محدوده تا قبل از به سر اومدن "همیشه"!!!!!
    خدایا شکرت! بهش صبر بده و یک خوشحالی عمیق از هر لحظه و هر اتفاقی که در هر لحظه می افته! و بهش درایت بده ببینه چه اتفاقهای بدی در هرلحظه میتونه بیفته که نمی افته! طعم حضور خودت رو بهش بچشان که از همه چیز خوشمزه تره! آمین!
    کاش حوصله داشته باشم میرسم خونه یک کیک درست کنم! شاید کاپ کیک شکلاتی! چند وقته هوس کردم! چه بارونی میاد! صبح نه بارونی پوشیدم نه کاپشن! همینطوری با مانتو اومدم!! باید تا ماشین بدوم!!!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    یکشنبه 04 بهمن 1394 ساعت 08:28:02
      برچسب ها : کرده ,خونه ,ساعت ,خلاصه ,درست ,میخواستم ,کرده بودم ,دوست ساده ,مهمون داره

    سه شنبه که رفتم خونه مستقیم رفتم تو حموم و نصف لباسهام رو شستم  و نصفش موند!!! دیگه بند جا نداشت که همه اش رو بشورم!!!! بعد که اومدم بیرون دیگه ولو بودم و اصلا هم کار نکردم!! زود هم خوابیدم!!! همچنان بی حوصله! فقط خدا رو شکر خودم تمیز شدم!! چهارشنبه صبح دیدم دلم برای پی جی تنگ شده و اگه داستانهای مهمونی ادامه پیدا کنه شاید آخر هفته نبینمش شارژر و ضد آفتابم رو انداختم تو کیفم و هاردم رو هم برداشتم که اگه رفتم پیشش بقیه سریالش رو براش ببرم! بعد هم بهش پیام دادم که اگه دوست داشته باشه شب میرم پیشش! گفت خبر میده! ساعت سه گفت کی میای؟! فکر کنم این خبرش بود!!! مریم گفت شاید این هفته داداشش که از آمریکا اومده بیاد تهران و اگه اون بیاد نمیتونه به مهمونی برسه! بعد از نهار ریخت بهم! مثل اینکه بهش زنگ زده بودن اون یکی داداشش یک داستانهایی به وجود آورده بود و خلاصه گفت نمیاد! من هم دیدم نه مریم هست نه انسی به بچه ها گفتم میندازیمش برای هفته بعد!! بچه ها هم موافقت کردن! ساعت چهار و نیم بلاخره کارهام رو جمع و جور کردم و زدم بیرون و رفتم جلوی ماشین یادم افتاد دفعه قبل که میخواست چای بخوره گفت هیچکدوم از شکلاتهایی که دوست دارم با چای بخورم ندارم! گواینکه جعبه شکلاتش پررررر بود!!! من هم برگشتم رفتم سوپر خوشگل نزدیک شرکت و یک عالم از شکلاتهایی که دوست داره با چای بخوره براش خریدم! درکل نشده من دست خالی برم اونجا!!! حتی وقتی وضع مالیم اینقدر خرابه و هیچ امیدی به روبراه شدن وضعیت مالی پی جی هم نیست!! یک جورایی فکر کنم خیلی خوب شد که پس انداز منو ازم گرفته! فکر کنم اگه نگرفته بود الان همه اش رو خرج خوشحال کردن خودش کرده بودم! :))) یک کم ترافیک بود اما قبل از تاریکی هوا رسیدم! اون خانمی که آورده بود رو بیرون کرده بود! یعنی خودش رفته بوده برای چند ساعت بعد پیام داده که تا دوشنبه نمیام اینهم بهش برخورده بود گفته بود اصلا نمیخواد بیای! اول کلی ناراحت شدم! آخه واقعا خیالم راحت میشه اگه یکی باشه که به خورد و خوراک و تمیزی خونه اش برسه! اما بعدتر که خونه رو دیدم متوجه شدم اگه اخراجش نکرده بود خودم همون موقع اخراجش می کردم!!! چهار روز کامل یک کارگر خونه آدم باشه و حتی دستشوییها تمیز نباشه؟؟؟ یعنی اصلااااا خونه اش شبیه خونه ای نبود که حتی یک ساعت هم کارگر توش بوده باشه!!! خیلی حرص خوردم! یعنی چی واقعا؟ ملت چرا اینجوری کار میکنن؟  اومدی که یک هفته امتحانی باشی! و اولین جایی که باید تمیز شه حموم دستشویی هستش دیگه!!! حتی سطل آشغال پر و بدبو! تنها اثری که از حضور یک کارگر تو خونه بود بی پرده بودن خونه بود!!!! پرده ها رو باز کرده بود ریخته بود ماشین و بعد هم روی بند که خشک شه و رفته بود!! یعنی ساده ترین کار وقتی پرده رو می شوری اینه که پنجره رو یک دستمال بکشی که وقتی پرده ها رو خواستی بزنی تار عنکبوت و خاک و پشه مرده روی چارچوب پنجره نباشه لااااااااقل!!! همین کار رو هم نکرده بود! من واقعا متعجبم این چهار روز صبح تا شب چیکار میکرده!!!!
    با هم سریال دیدیم و خیلی عجیب بود که اصلا یاد اون مسئله مزخرفی که بهم گفت نیافتادم! یعنی ذهنم یکی دوبار رفت طرفش ولی به سادگی تونستم ذهنم رو برگردونم!!! سالاد میوه هم براش درست کردم و لیوانهای چای و شیرموزش رو هم شستم و جابجا کردم! ساعت ده هم همینطور که بالای سرش نشسته بودم سریالش رو نگاه میکردم و من سرش رو نوازش می کردم صدای خرو پوفش بلند شد!!!!!! با کلی ترفندبلندش کردم بردمش سرجاش! بعد هم رفتم تا ساعت یازده و نیم پرده های رو نصب کردم که آخر هفته که خونه است حرص نخوره از پنجره های بی پرده! و بعد مسواک زدم خوابیدم! خیلی خسته شدم! مریم پیام داده بود که بلیط گرفته و رفته مشهد!! امیدوارم از نظر روانی زیاد اذیت نشه!
    صبح رفتیم کله پاچه خوردیم! همچنان سمت خزانه داری رو دارم! تا حالا 76 بار رفتم ویلا!!! دفعه بعد میشه بار 77 ام!!! و تا حالا هیچ وقت دست خالی نرفتم خونه اش! حتی اگه میانگین هر دفعه صدتومن هم درنظر بگیرم.... ولش کن! اصلا این حساب کتابها خوب نیست! مهم هم نیست! میخواستم خوشحالش کنم و کردم! مهم همینه! شخصیتی آدم ولخرجی نیستم! حتی بعضی وقتها خسیس هم هستم! اما جادوگر کارش رو خوب بلده! بدون اینکه به حسابش بنویسم براش همه کار می کنم! اصلا هم از اینکار حس بدی ندارم! برعکس یک عالم هم حس خوب دارم! به فکر هم هستم که کارهای بیشتری بکنم! مثلا برای ولنتاین یک کیف پول چرم دست دوز قهوه ای براش سفارش دادم و قراره برم یک عالم شکلات مشکی و قرمز هم بگیرم یک جعبه خوشگل درست کنم بهش کادو بدم!
    یکعالم کار دارم امروز! شاید بعدش رفتم آرایشگاه ابروهام رو درست کردم! یک ماهه باید برم ل.ی.ز.ر هی انداختم عقب چون اصلا حوصله اش رو ندارم! امروز هم ندارم! شاید هفته دیگه برم! ولی حتمااااا دیگه امروز فردا خونه ام رو تمیز می کنم! :)) شاید هم نکردم! :)))) نمیدونم! امیدوارم آخر هفته ی خوبی باشه! چقدر هوا خفه و بده! نفس کشیدن سخت شده! خدایا شکرت!
    پی نوشت: اون! اینو یادم رفت تعریف کنم!! یعنی من واقعا در تعجبم آدمها چطوری فکر میکنن!! اول اینکه در کل اصلا از قانون شکنی خوشم نمیاد مخصوصا موقع رانندگی و تا حالا نه چراغ قرمز رد کردم نه ورود ممنوع رفتم نه جاهایی که ممنوعه سبقت گرفتم! کاری به اینکه کسی می بینه یا نمی بینه هم ندارم!  تنها قانونی که نقض می کنم سرعته! اهل لایی کشیدن و این چیزها نیستم اما وقتی جلوم خلوت باشه سرعت میرم! که البته با ماشین من اونقدرها هم نمیشه سرعت رفت! نهایتش 130 هستش اونهم تو جاده!!! خلاصه که تو مسیر ویلا چندتا تونل هست که نرسیده به تونل خط وسط ممتد میشه تا اون طرف تونل و از این شبنما ها هم داره کنار خط! معمولا لاین کناری میرم اما امروز موقع برگشت نرسیده به تونل از یک اتوبوس سبقت گرفتم و تو لاین سرعت موندم و خط ممتد شد! حالا در کل سه تا ماشین بیشتر تو جاده نبود! حداکثر سرعت مجاز تو تونل هشتاده ولی من داشتم با صد و ده میرفتم!! یهو نمیدونم از کجا یک زانتیا پیدا شد و چسبوند به من و بوق و چراغ که برو کنار!!!! در کل تونلش دو کیلومتر هم نیست!!! من هم اهمیتی ندادم! اصلا حاضر نبودم با اون سرعت برم روی شبنماها که این دیوونه رد شه! حالا چند دقیقه صبر میکرد خط ممتد تموم میشد چی میشد آخه؟!!! اون لاین هم خالی بود و بعد از سی ثانیه چراغ و بوق زدن رفت اون لاین و اومد جلوی من! بعد وسط تونل پاش رو گذاشت روی ترمز و ایست کامل!!!! یعنی شاخ درآوردم!!! خب این حرکات یعنی چی؟!! عجله داشتی میخواستی خلاف کنی رفتی اون لاین دیگه این حرکات چیه!! من هم وایسادم عقده هاش خالی شه! بعد از چند ثانیه که راه افتاد من گذاشتم یک کم دور شه بعد راه افتادم! خدا رو شکر تونل کسی نبود! حالا همه اینها به کنار! پیش خودم گفته بنده خدا شاید یک کار فوری داشته شاید دستشویی داشته چه می دونم! داشتم حرکات احمقانه اش رو توجیه میکردم که تونل تموم شد و دیدم بعد از تونل زده کنار وایساده!!! از ماشین پیاده شده! یک پسر جوون بود! واسه من دست تکون داد و با عصبانیت حرف زد!!! یعنی هرچی دارم فکر میکنم این یکی رو دیگه اصلا نمی فهمم!!! اگه عجله داشتی که با اون سرعت میرفتی خب برو دیگه! چرا وایسادی؟؟ بعد واقعا انتظار داری من دیدم تو وایسادی بزنم کنار وایسم به دری وریهای تو گوش بدم؟! اصلا من یک راننده ی ناشی احمق که نمیدونم نباید تو خط سرعت باشم حالا رد شدی دیگه دردت چیه؟!!!! واقعا مردم چرا اینطوری می کنن؟!!!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    یکشنبه 04 بهمن 1394 ساعت 08:28:02
      برچسب ها : خونه ,اصلا ,یعنی ,تونل ,حالا ,سرعت ,عجله داشتی ,سبقت گرفتم ,درست کردم ,وقتی پرده ,پیام داده

    کلاس آشپزی!!!

    رفتم ختم!! فندقم خیییلی خانم شده دیگه! کنار مادرش ایستاده بود و سرتا پا سیاه پوشیده بود و دلم رو حسابی برد!!! بغلش که کردم گریه کرد و کنار گوشم زمزمه کرد دلم برات تنگ شده بود! و خدا میدونه چقدر جلوی خودم رو گرفتم گریه نکنم!!! دیگه فندق نیست! یک خانم واقعی شده! دیگه فقط باید به اسم صداش کرد! دیگه فقط باید بهش گفت شهرزاد!! کلی راه کوبیدیم رفتیم شرق تهران که یک ربع بشینیم تو مسجد و برگردیم! خدایی این مراسم مسخره نیست؟!!! انسی گریه کرده بود! زیاد! و حالش خوب نبود! دلم براش سوخت ولی در این مواقع حرفی هم نمیشه زد!!!

    امروز یکی از این کتابهایی که میارن واسه معرفی مغازه ها و شرکتهای اطراف یکی گذاشته بود روی میزم! معمولا مستقیم میره سطل آشغال اما برداشتمش بازش کردم که شاید یک رستوران خوب و تازه پیدا کنم برای وقتهایی که نهار نمیاریم!! چشمم افتاد به یک موسسه آموزش آشپزی که درست تو کوچه ایه که صبحها ماشینم رو پارک میکنم!!! تلفن رو برداشتم بهشون زنگ زدم! شاید یک دوره شیرینی پزی یا ترمهای آشپزیش رو برم!! مدرک هم میده!!! همیشه یکی از آرزوهام این بوده که کلاس آشپزی یا شیرینی پزی برم!!! فکر کردم بد نباشه به عنوان تغییر! فقط هفته ای یک جلسه است! البته اون موقع فکر میکردم پی جی داره پولدار میشه و پولم رو پس میده! بعدتر پی جی زنگ زد و حالش بد بود و گفت باز برنامه هاش بهم ریخته! واقعا نمیدونم چرا اینطوری میشه! انگار فلک منتظر یک نشانه است! انگار باید به بلوغ خاصی برسه تا چیزهایی که داشته و ازش گرفته شده دوباره بهش برگرده! انگار باید چیزی رو ثابت میکرده که هنوز نکرده! به نظر من اینطوری میاد!!! هی راه بهش پیشنهاد میشه پیش هم میره اما لحظه ی آخر بهم میریزه!! البته به قول خودش مگه من چقدر از زندگیش میدونم؟!!  احتمالا نظرم درست نیست! نگرانش هستم اما کار خاصی از دستم برنمیاد! فکر کردم شاید شب بخواد برم پیشش برنامه علیرضا رو کنسل کردم اما پی جی هم چیزی نگفت! احتمالا تنهایی رو ترجیح داده یا آدم دیگه ای رو داشته که پیشش باشه! من هم بلند شم برم خونه شاید امروز خونه رو تمیز کردم و حموم رفتم و یک کم به خودم رسیدم و از خودم راضی تر شدم و از این تاریکی رها شدم! شاید!
    خدایا شکر!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    یکشنبه 04 بهمن 1394 ساعت 08:28:02
      برچسب ها : شاید ,انگار ,آشپزی ,میشه ,انگار باید ,کلاس آشپزی

    باید برخاست!!!!

    دیشب خواب عجیبی دیدم! به شرایط عجیبم نمیخورد اما بیشتر که فکر کردم میخورد!
    سابقه نداشته من اینقدر لش باشم!! از شنبه تا حالا حتی حموم نرفتم! هنوز لباسهام نشسته گوشه ی حموم مونده! خونه بهم ریخته و نامرتبه! البته به نظر مریم مرتبه اما خونه من هیچ وقت طولانی مدت اینطوری نبوده! دیشب دوتا قسمت از یکی از سریالهام رو گرفته بودم نشستم اونها رو دیدم! ساعت نه هم دیدم حوصله ی هیچچچ کار دیگه ای ندارم رفتم تو تخت خوابیدم! به همین مسخرگی! و این لحظه ها و روزها و شبهای خوبیه که دارم از دستشون میدم! یاد اون قسمت گریز افتادم که مردیت افتاد تو آب و تصمیم گرفت شنا نکنه! البته اون فیلم بود و کسی رو داشت که نگرانش باشه و بره نجاتش بده! تو دنیای واقعیت فقط خودتی که باید خودت رو نجات بدی! خستگی و درد باعث شده ناخودآگاهم تسلیم بشه و بخواد که دیگه تلاش نکنه! و من باید نجاتش بدم! البته دیشب از این فکرها نمیکردم! امروز صبح بعد از خواب دیشبم اینطور فکر کردم! ساعت پنج و نیم بیدار شدم! و خوابم به وضوح یادم بود! خواب دیدم نوجوونم! خواهر و برادرهام هم نوجوون بودن! با مادر و پدرم رفته بودیم یک خونه جدید ببینیم! بچه که بودم از این اتفاقات زیاد می افتاد! مستاجر بودیم و هی خونه عوض میکردیم! و پدر گفته بود میخواد این خونه رو بخره! یک خونه خیییلی بزرگ بود! از اون خونه هایی که دوست دارم! پر از راهرو! از این خونه هایی که یک سالن بزرگ دارن که وارد میشی یهو هم آشپزخونه رو میبینی هم حال هم پذیرایی هم نهار خوری بدم میاد! دوست دارم همه چیز اتاق داشته باشه! در رو که باز میکنی وارد یک پاگرد بشی که فقط به یک رختکن کوچیک راه داشته باشه و دوتا راهرو! خلاصه که یک عالم اتاق خوشگل داشت و همه هم چیده شده بود! بابام گفت اینجوری چیدن برای بازاریابی و بعدش اگه دوست داشته باشی پول وسایل هم میدی میمونه وگرنه وسایل رو میبرن که وسایل خودت رو بیاری! شش هفت تا اتاق خواب داشت! گفت هرکس ببینه اتاقش رو دوست داره یا نه! من یک اتاق انتخاب کردم که دوتا پنجره بزرگ به بیرون داشت که فضای سبز زیبایی بود! همه اتاقها هم سرویس دستشویی و حموم داشت! کنار اتاق من پله میخورد به سمت استخر و سونا!! تو اتاقم سرویس خواب و پرده ها آبی روشن با گلهای زنده بود! میز تحریر و میزتوالت هم چوب روشن بود! همه چیز با جزئیات یادمه هنوز! آشپزخونه هم خیلی خوشگل بود! چوب تیره! از اونهایی که دوست دارم! یک میز بزرگ وسط آشپزخونه! مامانم از بابام پرسید چطور میخواد پول چنین خونه ای رو بده! و اون جواب داد پروژه هاش این چند وقت خیلی خوب پیش رفته و شرکت میخواد یک وام بزرگ هم بهش بده!!! برادرهام و بابام موندن که طرف بیاد و قرارداد خونه رو قطعی کنن چون همه خوشمون اومده بود و من و خواهر و مامان رفتیم تو محله چرخ بزنیم ببینیم چه مغازه هایی اطراف هست! فضای سبزش خیلی خوشگل بود! شهرک مانند بود! روی بلندی بودیم و منظره ی قشنگی از تهران رو می دیدیم! یک عالم خندیدیم و گپ زدیم!! صبح که از خواب بیدار شدم شوکه بودم!! معمولا خوابهای خوب کم می بینم مخصوصا وقتی حالم خوب نیست!! بعد بهش فکر کردم! زیاد!! بابا داشت از نظر کاری رشد میکرد که اون مشکلات سیا.سی سال 69 براش پیش اومد! و بعد از اون مشکلات کاری زیادی براش پیش اومد بخاطر سابقه ای که خراب شده بود! شاید اگه اون مشکلات پیش نیامده بود واقعا وقتی ما نوجوون بودیم میتونستیم اون خونه رو بخریم و از همه مهمتر همه اش بخندیم!!! شاید خوابم دنیای موازی زندگی الانمون بود!! بعد از اون مشکلات از نظر احساسی هم با مامان درگیر شد! درگیری که هیچ وقت تموم نشد! ما هیچ وقت مشکلات مالی آنچنانی نداشتیم! همیشه تو خونه های بزرگ سه اتاق خوابه زندگی کردیم! تو محله های نسبتا خوب! ماشین هم همیشه داشتیم! هیچ وقت هم نشده که چیزی رو بخوایم و نتونسته باشیم بخریم! بابام همیشه میترسید از مشکلات مالی که هیچ وقت واقعا دچارش نشدیم! البته اون خونه رو هم نداشتیم اما بلاخره سال هفتاد و نه تونستیم یک آپارتمان صد و چهل پنجاه متری تو نارمک بخریم و ... ولی هیچ وقت خوشحال نبودیم! همیشه دعوا بود و ... بابام هیچوقت از مشکلی که چندماه درگیرش بود رها نشد! از نظر احساسی و روانی هیچوقت رهاش نکرد و اجازه داد سالها سایه منحوسش روی زندگی هممون بیفته! دیگه وقتی اینهمه سال گذشته اصلا مهم نیست تقصیر کی بود که اون اتفاق افتاد اما تقصیر اون بود که مدیریتش نکرد و نذاشت ازش رها شیم! من و برادرم برای فرار از خونه زود ازدواج کردیم که هر دو منجر به طلاق شد! خواهرم روابط نامناسب با مردهای نامناسب داشت و آخر از ایران رفت که واقعا نمیدونم الان خوشحاله یا نه! و برادر کوچیکترم درسش رو رها کرد که بتونه از ایران بره و یک مدت هم رفت اما بابام پشتش رو خالی کرد و مجبور شد برگرده و دیگه هیچوقت نتونست درست و حسابی درس بخونه! بابا عاشق مامان بود و همیشه میترسید که مامان دیگری رو بهش ترجیح بده! مامان هیچوقت دیگری نداشت ولی دیگه نتونست بابا رو تحمل کنه و الان سالهاست جدا از هم زندگی می کنن!!!... منظورم اینه که بعضی وقتها یک اتفاقهای خیییلی بد میفته! همیشه هزار و یک مقصر هم داره! اما واقعا بعد از یک مدتی اگه رهاش نکنیم اگه نذاریم زندگی در مسیر خودش ادامه پیدا کنه دیگه تقصیر ماست! دیگه هیچکس رو نمیشه سرزنش کرد!
    سالهای زیادی اتفاقهای بسیار بدی برای من افتاده! از نظر روانی و حتی جسمی بارها و بارها له و لورده شدم و... هنوز درد دارن! هنوز بعضی وقتها کلافه میشم از سنگینی خاطراتشون! اما باید راهی پیدا کنم که رهاشون کنم! سالهای پیش رو نباید بخاطر سالهای گذشته خراب بشن! امروز و فردا نباید بخاطر دیروز داغون بشه! آره! اینها رو میدونم! اما چطوری؟! چطوری میشه رها کرد؟ چطوری میشه رها شد؟ کاش یک راه مناسب پیدا میکردم!
    خدایا شکرت!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    یکشنبه 04 بهمن 1394 ساعت 08:28:02
      برچسب ها : خونه ,اتاق ,بابام ,مشکلات ,خواب ,زندگی ,دوست دارم ,بعضی وقتها ,نباید بخاطر ,چطوری میشه ,همیشه میترسید

    مرگ! :(

    بابای انسی مرده! :( دیروز پیام داد که از تشییع جنازه میاد و جمعه نمیاد مهمونی!!! صداش غمگین بود! پدر و مادر اون هم از هم جدا شدن ولی از پدرش خبر داشت و تقریبا زیاد می دیدش! چند سال پیش سکته مغزی کرده بود ولی شنیده بودم که بهتر شده! فردا هم مسجد دارن که باید بریم! :( از مجلس ختم و این داستانهاش بدم میاد! کاش وقتی من مردم هیچکس نفهمه اصلا! هیچ مراسمی هم درکار نباشه! آدمهایی که وقتی زنده بودم سراغم رو نگرفتن میخوام صدسال سیاه سر مزارم نیان! اونهایی هم که سراغم رو میگیرن چه مراسمی باشه چه نباشه یادم خواهند بود! درنتیجه کل داستان این مراسم مسخره است! اصلا کاش میشد وصیت کنم منو بسوزونن! قبری نداشته باشم اصلا! بعدتر به این فکر کردم که اگه خبر بدن بابای خودم فوت کرده چی میشه! و متوجه شدم هیچی نمیشه! مسجد هم نمیرم! آدرس قبرش رو هم نخواهم پرسید! به چه درد میخوره؟ آدرس خونه اش رو ندارم آدرس خونه ام رو نداره آدرس قبرش به چه دردی میخوره؟! چه احساس بدی! بگذریم!!!
    پی جی ازم ناامیشد شده! میگه خل شدم! البته یک چیز دیگه هم اولش اضافه می کنه! صبح زنگ می زنه باهام حرف می زنه بعد پیام میده که کجایی!!! تعجب میکنم! به نظرم نهایت نیم ساعت بعد از تلنفش پیامش رو دریافت کردم اما بیشتر از سه ساعت گذشته!!!! اینقدر سرکار دور خودم می چرخم که نمی فهمم کی ظهر میشه کی شب میشه!!! شب هم تقریبا زود می خوابم! نهایت 11! ولی ساعت هفت به زور از جام بلند میشم!! انگیزه هام کم شده! باید یک تغییرات جدی تو زندگیم بدم! اینجوری فایده نداره آخه! زندگی کردن نیست که! فقط زنده بودنه!!!
    دیروز به یکی از پیمانکارها زنگ زدم یک آهنگ خاصی آوای انتظارش بود گذاشتم روی اسپیکر از بچه ها پرسیدم کسی میدونه چیه کاشف به عمل اومد که خیلی آهنگ معروفیه و مربوط به سریالیه به اسم شهرزاد که انگار طرفدار زیاد داره! آهنگ رو پیدا کردم دانلود کردم ریختم تو گوشیم! فقط همون تیکه اولش رو دوست دارم قبل از اینکه شروع به چهچهه زدن بکنه! اونجایی که میگه "دقیقا کجایی؟" غمگینه اما قشنگه!! یک آهنگ هم از آدل یکی از بچه ها برام فرستاده به اسم میلیونها سال پیش! خییییلی دوسش دارم! روزی سه چهار بار گوش میکنم! یک آهنگ ترکی هم دارم مال یک فیلم بود که دوسش داشتم و اون هم تو گوشیمه و خیلی غمگینه! سه تا آهنگی که این روزها گوش میدم! 
    راستی اون شب به ارستو یک ایمیل زدم! حالم بهتر شد ولی نه خیلی! اصلا صدف غرغرو دوست ندارم ولی همه اششش تو سرم دارم غرغر میکنم با خودم! به احتمال زیاد نمای بیرونی هم داره! :( نمیدونم دلم چی میخواد که آروم شه! ولی بیتابه! :(
    علیرضا زنگ زده بود که امروز امتحاناش تموم شده و میخواد دورهم باشیم! کلی قضیه رو پیچوندم و آخرش قرار شد فردا برم!  اصلا حوصله هیچکس رو ندارم! :(  چرا من اینجوری شدم؟؟؟؟؟!!!!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    یکشنبه 04 بهمن 1394 ساعت 08:28:02
      برچسب ها : آهنگ ,اصلا ,آدرس ,خیلی ,ساعت ,ندارم ,آدرس خونه ,آدرس قبرش

    :(

    احساس میکنم هیچکاری رو درست انجام نمیدم! احساس میکنم به هیچ دردی نمیخورم! و یک عالم احساسهای بد دیگه!!

    نمیدونم بقیه آدمهای دنیا چطوری هستن اما احساسهای من یک برآینده! تمام چیزهایی که وارد ذهن و وارد دنیای من میشن باید سرجاشون قرار بگیرن! و هر کدوم وزن و حجمی دارن و این وزن و حجم هر لحظه تغییر میکنه! مثل خورشید که گاهی یک طرف زمین رو روشن میکنه و گاهی یک طرف دیگه اش رو و این مرتب تغییر میکنه! متاسفانه مثل خورشید نظم نداره! گاهی روی من به یک سمته و چیزهایی خیلی بزرگ و پررنگه و چیزهایی که مهم هم هستن پشت سرم قرار میگیره و نمی بینمشون! معنیش این نیست که وجود ندارن! در اون لحظه در دید نیستن! همین! طبیعی هم هست! با خودم نمی جنگم که همیشه همه چیز رو یکسان ببینم! و اما احساسی که هر لحظه دارم برآیند احساسهای مختلف در زمینه های مختلف در اون لحظه است! که البته وزن اون چیزهایی که بیشتر در دیده بیشتره! خیلی که غمگین میشم واقعا نمیتونم دست بذارم روی یک چیز خاص و بگم این باعث غمگینیه منه! وقتی یک مسئله خاص ناراحتم میکنه یعنی یک چیزی پیش میاد که جاش معلوم نیست بهش فکر میکنم و جاش معلوم میشه! اون باعث غمگینی نمیشه! توضیح دادنش سخته! دیشب داشتم به پی جی توضیح میدادم چون هی می پرسید چرا ناراحتی! اونقدر براش جذابیت نداشت که گوش کنه و وسط حرفم سریال رو پلی کرد!! من هم بلند شدم رفتم! ناراحت تر هم شدم! اون هم اصلا نفهمید حرفم تموم نشده بود! به همین مسخرگی!:( بهرحال احساسهای بد دارم و همچنان ته غارم! نوری هم درکار نیست! تاریکی است و تاریکی!

    پنجشنبه ولو بودم تو خونه پی جی زنگ زد که چرا ازم نپرسیدی بیام پیشت یا نه؟!!!!!! واقعا نمیخواستم برم! کاش میتونستم بهش بگم نمیام! کاش میتونستم نسبت به خواسته هاش بی تفاوت باشم! کاش وظیفه خودم نمیدونستم هرچی میخواد برآورده کنم! آخه که چی بشه؟؟؟؟ :( یک عالم کار داشتم خونه! رفتم دوش گرفتم خرید کردم و رفتم پیشش! قرار بود رضا و مریم هم بیان که نیامدن! و دل احمق من چه به خودش افتخار کرد که رفته و نذاشته شب جمعه پی جی تنها بمونه! و روز جمعه و غروب جمعه!!! فکر میکردم میان گوشت زیاد بیرون گذاشته بودم از فریزر! نمیشد دوباره برگردوند یخ بزنه! هم قورمه درست کردم هم قیمه! که لااقل غذای تکراری نخوره! بقیه سبزی قورمه رو هم سرخ کردم گذاشتم فریزر که اگه یک وقت هوس کرد برای خودش درست کنه! سالاد هم درست کردم! نهار خوب شده بود! فیلم هم دیدیم! (دیگه هیچ وقت نمیخوام باهاش فیلم ببینم! آخه این چه حرفی بود امروز بهم زد؟؟؟ بغضم گرفت تو شرکت با خوندن پیامش! الان هم که بهش فکر میکنم بغضم میگیره! بعد از من می پرسه فکر میکنی من چندسالمه؟ چقدر تجربه دارم؟ فکر کنم هر آدمی میدونه نباید راجع به جزییات روابطش با جنس مخالف با دیگری حرف بزنه! :((( چقدر یک آدم میتونه بی فکر و خودخواه باشه و فکر نکنه چی داره میگه؟! خیلی ازش ناراحت شدم! خیلی! ) عصر پای سیب درست کرد که خوشمزه شده بود!... آخر هفته ی خوبی نبود! غمگین که باشم حالم رو خوب نمیکنه! بدترم میکنه! همه اش میگه که خیلی باهوشه و تجربه اش زیاده اما یک رفتارهایی میکنه و یک حرفهایی میزنه که اصلا با این ادعاش همخوانی نداره! به من میگه تو آدمی هستی که وقتی از یک نفر خوشت بیاد بدیهاش رو نمی بینی و وقتی از یکی بدت بیاد خوبیهاش رو!! اولا که اصلا تشیخص نداد تو مود این نیستم که نقد بشم! دوما که اصلا حرفش منطقی نبود! خیلی به حرفش فکر کردم اما وقتی از یک نفر خوشم بیاد بدیهاش رو  بولد نمیکنم ولی معنیش این نیست که نمی بینم! همه ی کسانی که دوسشون دارم از جمله خودش مریم ارستو ماهی و همه ی اونهای دیگه بدیهایی دارن که میتونم بشمارمشون اما نه به روی خودشون میارم نه به روی خودم چون دوستان من هستن! به عنوان یک پکیج دوستشون دارم دلیلی نداره به خودشون یا دیگری بدیهاشون رو یادآوری کنم! و وقتی از یک نفر خوشم نمیاد مسلما بدیهاش برام بیشتر از خوبیهاش بوده! فکر نمیکنم خوبی نداره اما به نظر من بدیهاش بیشتره که من ازش خوشم نمیاد دیگه! و مسلما وقتی از این آدم حرف بزنم از اون چیزهایی که برام مهمتره حرف می زنم که مسلما بدیهاش بوده! اصلا نمی فهمم منظورش چی بود! یعنی کورکورانه از یکی خوشم یا بدم میاد و دیگه رفتارش مهم نیست؟! البته در مورد خودش کاملا این مسئله صدق میکنه و بخاطر این موضوع از خودم متنفرم! (همین موردی که امروز پیش اومد! یکبار با یکی از دوست پسرهام واسه این بهم زدم که وقتی کنار من دراز کشیده بود یاد یک خاطره ای با دوست دختر سابقش افتاد و اونقدر احمق بود که همونجا بهم بگه!!! و من اونقدر بهم برخورد که دیگه دلم باهاش صاف نشد! بهش گفتم وقتی موقعیت رو تشخیص نمیدی که چه موقع چی بگی و چی نگی اصلا به درد دوستی با من نمیخوری! دوست من باید اونقدر بالغ شده باشه! واقعا اون صدف کجا میره وقتی پیش پی جی هستم؟!) بگذریم!!!

    بلاخره برای این جمعه شش تا مهمون دعوت کردم! با خودم میشیم هفت تا! باید برنامه ریزی کنم برای غذا و دسر و خوراکیهای پس زمینه! هی منتظر شدم حالم خوب شه مهمونی بگیرم فکر کردم شاید مهمونی گرفتن حالم رو خوب کنه!!! شاید!  یک گروه درست کردم تو تلگرام و همه شون رو دعوت کردم از صبح همینطور دارن حرف می زنن و چیزهای خنده دار و تشویق کننده میزنن!!

    غمگینم! میخوام برم یک ایمیل بلندبالا واسه ارستو بزنم! شاید بهترش شدم! خدایا شکرت!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    یکشنبه 04 بهمن 1394 ساعت 08:28:02
      برچسب ها : میکنه ,اصلا ,درست ,خیلی ,چیزهایی ,بدیهاش ,درست کردم ,مسلما بدیهاش ,دعوت کردم ,خوشم نمیاد ,بیاد بدیهاش

    وقتی یکی میگه "میگم بهت" باید صبر کنی خودش بگه دیگه! نه؟! دوست ندارم گیر باشم هی ازش بپرسم چی شد و واقعا این فکر آزارم میده که شاید باز از شنیدن خبرهای خوب ناامید شده و داره غصه میخوره و شب بدی رو میگذرونه و من شاید میتونستم چیزی بگم که حالش بهتر شه! خیلی مسخره است! چون احتمال هم داره که الان یه دختر بغلش باشه و .... فقط فرصت نداشته باشه و اصلا به این فکر نکنه که به من گفته بهت میگم چی شده! اصلا و ابدا قصد ندارم مزاحم سکوتی بشم که لازم دیده وجود داشته باشه! فقط و فقط امیدوارم ناراحت و غمگین نباشه! همین! 
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    یکشنبه 04 بهمن 1394 ساعت 08:28:02
      برچسب ها : باشه

    سفر!

    پیامها و ایمیلهای مسافرت برای تعطیلات نوروز شروع شده! امروز تو یک فرصت که شدید عصبی و کلافه بودم رفتم تو یکی از سایتهایی که برام ایمیل فرستاده بود! یک عالم سفر داخلی و خارجی! چقدر هم گرون! البته برای ما! تازگیها یک عددهایی به عنوان حقوق به گوشم خورده که واقعا... بگذریم!!! خلاصه که یک بررسی کردم دیدم اصلااا تو مود سفر اروپا نیستم! یک هفته سه تا کشور و از این جای دیدنی برو جای دیدنی بعدی!!! اصلا و ابدا! مسافرتهای داخلی که تو چادر و کمپ باشی و با اتوبوس بری چند تا شهر هم اصلا حالش رو ندارم! یک زمانی خوره ی این مسافرتها بودم و چه جاهای جالبی هم رفتم!! اما دیگه ازم گذشته! (واقعا یک چیزهایی مثل اینکه مال یک زمان خاصیه! زمانش که میگذره دیگه نمیشه باهاش حال کرد!) آخرش اینکه دیدم الان اگه پول داشتم و یک عالم خرج واجب هم نداشتم دلم میخواست میرفتم مالدیو! چه ساحلی داره! عکسهاش هم دیوونه کننده است! دلم میخواست یک اتاق تو یک هتل خوشگل ساحلی می گرفتم تمام روز به کتاب خوندن و شناکردن و قدم زدن تو ساحل و اینجور کارها میگذشت! ریلکسیشن حسابییییی! حداقل یک هفته! الان فقط این مدل سفر دوست دارم! فکر کنم دیگه پیر شدم! دیگه حرص ندارم برای اینکه بقیه شهرها و کشورها و فرهنگها و جاهای دیدنی رو ببینم!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    یکشنبه 04 بهمن 1394 ساعت 08:28:02
      برچسب ها : اینکه ,دیدنی

    خونه! ذهن! زندگی! همه چیز بهم ریخته!!!!

    دیشب زود خوابیدم! حدود ده و نیم! اما صبح زود بیدار نشدم! بیدار شدم اما بلند نشدم! از ساعت شش به در و دیوار نگاه می کردم تا ساعت هشت!!!! فکر کنم افسردگی گرفتم! :))) حتی کشوهای دراورم هم نصفه بیرونه! رو میز تحریر فاجعه است! یک عالم لباس نشسته دارم تو حموم! یک بطری آب انار خوردم هنوز بطری خالیش روی میز جلو تلویزینه!! لیوان چای! یک عالم پوست تخمه و پسته!! یک عالم خاک روی کتابخونه! کابینتهای آشپزخونه نامرتب! فقط لطف میکنم ظرف نشسته ندارم! همیشه دوهفته درمیون همه ی خونه رو تمیییز تمیز میکردم! الان مدتهاست سرسری فقط مرتبش کردم! الان چهارباره میرم حموم موهام رو خشک نمیکنم همینطوری می بندم پشت سرم و واسه خودش فرفری میشه و من اهمیتی نمیدم و تا دفعه بعد که برم حموم اصلا شونه نمیکنم! مسابقه داستان نویسی رو هم که رها کردم! اصلا جالب نیست! همه چیز بهم ریخته و زشته! دلم میخواد اینطور نباشه! دلم میخواد به خودم برسم! به خونه ام! به خورد و خوراکم! باشگاه برم! زبان بخونم! باید روی انگیزه هام کار کنم! یک جورایی ذهنم همه چیز رو میندازه گردن پی جی! ولی دلم راضی به اینکار نیست! خلاصه که به نظرم جنبه ی با کسی بودن رو ندارم همون تنهایی برام برازنده تره! :))) دارم خوب میشم! همین که به این چیزها فکر میکنم یعنی دارم خوب میشم! خدا رو شکر!
    ارستو برام پرتقال فرستاده! کارخونه شون تو شماله و کنارش درختهای پرتقال دارن همیشه این ماه که میشه برام می فرسته! سهمش رو بین خونه مادرش و مادرزنش و من تقسیم میکنه! دلم براش خیلی تنگ شده! کاش می دیدمش! شاید جمعه عصر بتونم برم دیدنشون! هنوز آدرس خونه جدیدشون رو هم ندارم حتی! :(
    ایزو و داستانهاش بزرگترین و زشت ترین قورباغه دنیاست که باید قورت داده بشه! :(

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    یکشنبه 04 بهمن 1394 ساعت 08:28:02
      برچسب ها : خونه ,برام ,ندارم ,عالم

    دوران عاشقی!!!

    موهام رو دوست دارم! البته این چند وقت که تنبلی کردم و سشوار نمیکشیدم و فرفری بود هم دوسش داشتم اما وقتی با سشوار خشکشون میکنم و بلندتر میشه و می ریزه روی شونه هام و دستم رو راحت بینشون حرکت میدم و یک موج کوچیکی هم به خودش میگیره خیییلی بیشتر دوسش دارم! یک روزی تو پارسال یک جایی پی جی بهم گفت موهات مثل حریره! بهم مزه داد این جمله اش! هنوز موهام رو که دست می کشم یاد این جمله اش می افتم!!! این چند روز کلی جلوی آینه واسه خودم ژست گرفتم! :)))
    دیشب میخواستم زودتر برم خونه اما نشد! کار زیاد بود! خرید کردم رسیدم خونه ساعت از هفت گذشته بود! یک نیم ساعتی ولو شدم روی مبل و بعد بلند شدم به کیک درست کردن! تو سه تا قالب هم اندازه ام کیک مخمل قرمز درست کردم و گذاشتم تو فر و نشستم به فیلم دیدن! دوران عاشقی! لیلا رو دوست دارم! دلم میخواد همه فیلمهاش رو ببینم! فیلمهاش رو هم میخرم! فیلمهای خارجی رو دانلود میکنم اما فیلم ایرانی حاضر نیستم دانلود کنم یا از کسی قرض بگیرم! دوست دارم خودم بخرم! خلاصه که دیروز تو خریدهام دو تا فیلم ایرانی خریدم که یکیش این بود و دوسش داشتم! در مورد خیانت بود! شوهر لیلا رفته بود ازدواج موقت کرده بود که البته این اسلامیشه یعنی دوست دختر داشت! و لیلا اونقدر قشنگ برخورد کرد که واقعا خوشم اومد! زن ایرانی! اینقدر قشنگ با شوهرش حرف زد که کیف کردم! پشتش وایساد! نه بی تفاوت گذشت و نه خیلی ساده زد زیر همه چیز! فیلم جالبی بود! بعد هم که کیک پخت گذاشتم تو یخچال که سرد شه و با خامه و پنیر خامه ای براش کرم درست کردم و هر کیک رو دو قسمت کردم و دوتا کیک سه طبقه درست شد و تو یک لایه گردو گذاشتم و تو یک لایه موز و روش رو هم با پودر پسته و کاکائو رنده شده و توت فرنگی تزیین کردم جالب شده! برای نهار هم خوراک مرغ و قارچ و سیب زمینی درست کردم و دیگه تا آشپزخونه تمیز شد و رفتم بخوابم نزدیک یک شد!!! حسابی خسته شدم!
    الهام امروز کلی ذوق زده شد! کیک خوب شده بود و همه تعریف کردن! مامان باباش که نمیدونستن ما براش کیک گرفتیم اومده بودن دم شرکت و کیک و گل گرفته بودن! شوهرش هم از آمریکا با یک گلفروشی هماهنگ کرده بود و براش یک صندوق خیلی خوشگل با یک عالم گل رز قرمز فرستاد! مریم میگفت که چی؟ چرا نفرستاده خونه اش خب؟ چرا شرکت؟ ولی من خوشم اومد! اینکه خانواده اش و شوهرش دوست دارن هم به خودش هم به همکاراش نشون بدن که این آدم دوست داشتنی و مورد عشقه قشنگ بود! ابراز احساسات علنی رو دوست دارم! تو جمع! جلوی همه! و از سرزنش و ناراحتی تو جمع متنفرم!... الان یادم افتاد! تو کله پاچه ای که بودیم یک چیزی در گوش پی جی گفتم سرزنشم کرد! گفت زشته!! نمیدونم واقعا اگه ببینه یک زن کنار گوش مرد یک چیزی میگه به نظرش زشت میاد؟ چرا؟ خلاصه که خوشم نیامد! حتی اگه به نظرش زشت بود میتونست نگه! اتفاقی نیفتاد که! چیز مهمی نبود که! احترام به نظر دیگران تو جمع مهمه! من خواستم چیزی بهش بگم و خواستم یواشکی بگم! نمیدونم! بگذریم!
    پی جی یک مرحله تو کارش پیش رفت! کاری که به قول خودش همین امروز فقط پنج مرتبه ناامید شده بود! ولی خوشحال نیست! حرصم گرفت!!! البته بعدتر فکر کردم شاید حق داشته باشه! ما مردمی هستیم که جشنمون چندساعته و ناراحتی و عزاداریمون چند روز و چند هفته!!! درست نیست اما اینجوری بزرگ شدیم دیگه!!! باید روی خودمون کار کنیم تا بتونیم خودمون رو تغییر بدیم! ولی واقعا ناراحتی رو باید حواله داد به روزهای بعد اما شادی رو باید نگه داشت و همیشه به هر بهانه ای خوشحال و شاکر بود! متاسفانه اگه یکی بلند بخنده و هیجان داشته باشه چپ چپ نگاهش میکنیم اما اگه بلند بلند زار بزنه میریم بغلش می کنیم و باهاش همدردی می کنیم! نه میتونیم خودمون شاد باشیم نه می تونیم شادی دیگران رو ببینیم!!! نمیدونم چرا!!! اصلا این ایده رو دوست ندارم! خلاصه که انتظار داشتم یک نفس راحت بکشه اما انگار نمیتونه! نگرانه که بعدتر چی میشه! شاید هم حق داشته باشه اما این نگرانی که همیشه هست! اگه بخوایم بهش تکیه کنیم که دیگه هیچوقت نمیتونیم شاد باشیم اصلا! زندگی برای هممون یک عالم سورپرایز داره! و هیچوقت اونجوری نمیشه که ما انتظار داریم! نمیدونم والا! فقط امیدوارم خیالش راحت باشه و به جایی برسه که بتونه راحت نفس بکشه! به جایی که بدونه بخاطر هر لحظه باید شاکر و خوشحال باشه و ....
    هوا دوباره سرد شده! باز زمستونه! مزه میده از هوای سرد بیرون بری خونه و لم بدی روی مبل و فیلم ببینی و چیزهای خوشمزه بخوری و ... خدایا شکرت!
    اون شالگردن و کلاه بنفش و صورتی و خاکستری رو هدیه تولد دادم به الهام! دارم یک شال گردن مشکی واسه رئیس می بافم!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    سه شنبه 06 بهمن 1394 ساعت 23:28:25
      برچسب ها : دوست ,درست ,فیلم ,باشه ,خونه ,کنیم ,دوست دارم ,درست کردم ,داشته باشه ,خوشم اومد ,دوران عاشقی

    یعنی چی؟!!!

    * اینکه مادرت! که قراره غمخوارت باشه و هرگهی هم که باشی طرفدارت باشه و دوستت داشته باشه روزها و هفته ها نه زنگ میزنه نه پیام میده فقط چون یکبار زنگ زده تو جوابش رو ندادی یعنی چی؟؟؟؟

    * اینکه به رئیست پیشنهاد میدی که پروژه جدید رو بیخیال شه با عصبانیت میگه "برای چی سرخود چنین تصمیمی میگیری؟"!!! و تو جواب میدی "پیشنهاد دادم چون دیدم فرصت نداری بهش برسی! مدتهاست مدارکش رو باید بازبینی کنی و چندتا چیز رو امضا کنی تا بره تو فاز جدید و هنوز روی میزته و هربار هم که یادآوری می کنم فقط میگی باشه!!" و جواب میده "این دلیل خوبیه واقعا؟!" یعنی چی؟؟؟؟؟

    * اینکه دوست پسر سابقت که بدون هیچ حرفی باهات بهم زده! یعنی فقط وقتی تو فکر کردی رابطه تون یکطرفه شده دیگه زنگ نزدی و اون هم دیگه زنگ نزده و پایان داستان! حالا بعد از بیشتر از دو سال میاد تو اینستا عکست رو لایک میکنه یعنی چی؟؟؟؟

    * اینکه شش نفر رو دعوت کردی بعد چهار جور غذا لیست کردی درست کنی و یک عالم خرت و پرت همراه غذا که تمام وقت پنجشنبه عصرت رو میگیره درحالیکه ترجیح میدادی تمام پنجشنبه جمعه رو ولو شی روی میل فیلم ببینی و بافتنی ببافی یعنی چی؟؟؟؟

    * اینکه اینهمه خسته و کلافه ای و یک عااااالم حس بد داری و در عین حال شاد و سرخوشانه زندگی میکنی یعنی چی؟؟؟؟

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    شنبه 10 بهمن 1394 ساعت 02:50:30
      برچسب ها : یعنی ,اینکه ,باشه ,کردی ,چی؟؟؟؟* ,چی؟؟؟؟* اینکه ,یعنی چی؟؟؟؟* ,یعنی چی؟؟؟؟* اینکه

    پراکنده!!!

    * داره برف میاد! خوشم میاد که زمستون شکل زمستون باشه! هوای سرد زمستون دوست داشتنیه برای من حتی! برای من که عاشق گرما و گرم بودنم! فکر کنم هر چیزی رو جای خودش دوست دارم! جمله ی سنگینی بود! شاید هم نه! نمیدونم! اما واقعا برام عجیبه من که از سرما فراری هستم چرا میتونم از دیدن برف ذوق کنم!!!
    * با ماهی دعوا کردم! یک دعوای سخت! یک روزهایی یک سوالهایی می پرسه که فکر میکنی یک کودک ده دوازده ساله که اصلا با کار آشنا نیست نشسته سرکار!! یک روزهای اعتماد به نفسش  اونقدر کف زمینه که هیچ جوری نمیشه بلندش کرد! آدم خوددار و خسته ایه! میدونم! میدونم هم که نباید باهاش دعوا کنم و باید راهش رو پیدا کنم که بتونه مشکلات و مسائلش رو از هم جدا کنه! خوبیش اینه که هرچقدر هم با دیگران سخت دعوا کنم از روابطمون جداش میکنم! یعنی یک ساعت بعد رابطه مون همون مسیر سابقش رو طی میکنه! نه مثل وحید که سر یک چیز مسخره با زینب دعوا کرد و الان مدتهاست باهاش حرف نمیزنه و وقتی هم که مسائل کاری بینشون پیش میاد یک واسطه پیدا میکنه! این واقعا بچه بازیه!!!... در کل کاش بتونم به ماهی کمک کنم!
    * برای جمعه هنوز دارم فکر میکنم! فکر کنم برای پذیرایی سالاد میوه و کاپ کیکهای شکلاتی و صورتی درست کنم! برای غذا تو قالبهای کاپ کیک ته چین یک نفره درست کنم! با جوجه تو سیخ چوبی! کمی پیراشکی یا کسترول گوشت و بادمجون یک نفره! (هنوز تصمیم نگرفتم کدوم!) سوپ هم حتما درست می کنم احتمالا سوپ جو با شیر! یک یا دو جور سالاد!  برای دسر هنوز نمیدونم پلمبیر درست کنم یا ژله و بستنی! شاید هم موس شکلات!
    * میخواستم فردا نیام سرکار! هنوز هم امیدوارم که بشه و بپیچونم و نیام اما خیییلی کار دارم! فکر نکنم بشه! :( پی جی پیام داد که داره اون سمت برف میاد وگرنه دوست داشت امشب برم پیشش! نمیدونم چرا فکر کردم واقعا اینطور نیست! یک هفته است ندیدمش و باز هم دلش برام تنگ نشده! :( البته شرایطش هم پیچیده است! نمیدونم! شاید هم اصلا بهتر باشه کمتر ببینمش! من همیشه همینطوری دیدمش و قراره به زودی خیییلی چیزها عوض شه! واقعا نمیدونم چی میشه و احتماله همه چی هم هست!! میدونم اونی که باید هواسش باشه هواسش هست! پس غصه ای درکار نیست! حسرت هم که کلا در کار نیست! خدا رو صدهزار مرتبه شکر!!!
    * راستی پی جی تو اینستا اددم کرد! داستان اینه که چند روز پیش رفتم اینستا دیدم چند نفر رو بهم پیشنهاد داده که باهاشون دوست شم یکیشون علی همکارم بود که یک کم فکر کردم و بعد درخواست دوستی فرستادم و سه دقیقه بعد هم قبول کرد و بعد هم کلی بهم پیام داد که ای بابا چرا همه ی اینستات عکس غذا و گل و بلبله! گفتم پس قراره چی باشه؟ گفت اینستای همه پر از سلفیه! گفتم من از عکس سلفی خوشم نمیاد خب! و کلی برام دست گرفت!! بعد که واسه علی درخواست فرستادم دقیقا جاش پی جی رو معرفی کرد! اصلا نمیخواستم درخواست بفرستم! ترجیح میدم وارد این جمعهای همدیگه نشیم! اما گوشی لعنتیم هنگ کرد و هی چندجا انگشت زدم و یهو سیاه شد!! بعد فهمیدم درخواست فرستاده! فکر کردم براش بنویسم که سهوی شد و عمدا براش درخواست نفرستادم اما بعد دیدم خیلی لوسه! هیچی نگفتم! یک روز که گذشت و هیچی نشد فکر کردم شاید تصمیم گرفته به روی خودش نیاره و فکر هم کردم که بهترین کاره اما امروز صبح دیدم دوستی رو قبول کرده و درخواست دوستی هم داده!!! :( اگه خودش دلش میخواست جزو دوستهاش باشم خیلی قبلتر اددم میکرد دیگه!!! الان فکر کرده من خواستم! خوشم نیومد کلا!!! ولی دیگه الان کاریش نمیشه کرد!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    شنبه 10 بهمن 1394 ساعت 02:50:30
      برچسب ها : درخواست ,نمیدونم ,میاد ,درست ,شاید ,دعوا ,دیگه الان ,درخواست دوستی

    بادی.گارد!

    دیروز یک کاری داشتم یکجور گزارش که باید تا آخر هفته تموم شه و تمرکز هم میخواد و تو شرکت هم اصلا نمیشه! یعنی هر دقیقه یکی کارم داره یا تلفن زنگ میزنه رشته افکار آدم پاره میشه!! کلی با خودم سروکله زدم دیدم اصلا راه نداره به رئیس گفتم فردا که امروز باشه صبح نمیام! میشینم خونه روش کار میکنم هر وقت تموم شد میام! گفت آفرین من هم بعضی وقتها که نیستم همین کار رو میکنم! نتیجه اش این  شد که امروز صبح که از خواب بیدار شدم یک دوش آب گرم حسابی گرفتم و بعد یک صبحانه حسابی خوردم و ساعت هشت نشستم پای لبتاپ!! ولی مگه گذاشتن؟؟؟ هی تلفن! هی پیام!! اعصاب واسم نذاشتن!! دارم فکر میکنم سرکار بردن ماهی کار درستی نبوده!! خیلی اعتماد به نفسش کمه و این اصلا به درد کار ما نمیخوره!! افسردگی شدید هم داره و قرص میخوره و این رو این اواخر به من گفته! نمیدونم اگه میدونستم باز هم روی استخدامش اصرار میکردم یا نه! وضغ خونه اش جالب نیست و نمیتونه کار رو از خونه جدا کنه! واقعا نمیشه کار رو بهش سپرد!! گاهی یک کار رو جوری پیش می بره که انگشت به دهان میمانم و میگم ایول! پس بلده!! گاهی هم یک کار ساده رو چنان گند میزنه که متعجب و حیران می مونم که واقعا تا این حد میشد چنین کاری رو گند زد؟؟؟ اصلا نمیدونم باهاش چه رفتاری داشته باشم و چه برخوردی بکنم! ذهنم آشفته است! باید راهی پیدا کنم برای اعتماد به نفس دادن بهش و کار یادش دادن! خدا کنه بتونم!! خلاصه که یک عالم داستانهای عجیب غریب همین یک نصفه روز که من نرفتم سرکار پیش اومد!! پی جی هم از اون ور زنگ زد که تموم شد! همه نقشه هاش نقش بر آب شد و باید دو تا از املاکش رو بفروشه تا بدهیهاش رو بده و از این داستانها! یک جوری هم رفتار میکنه انگار دنیا به پایان رسیده! واقعا نمی فهممش! ماهها همه زندگیش رو هولد کرده بود واسه وقتی که پول دستش برسه و حالا که برنامه هاش پیش نرفته داغون شده!! نرفت کلاس بعدی!!! فکر کنم خدا اعتقاد داشته درسش رو نگرفته!!! مدتهاست غیر از سریال دیدن و انتظار کشیدن برای پول کار خاصی نکرده! اونهم آدمی که بلقوه تواناییهای بالایی داره! حتی این تابستون و پاییز به باغش هم نرسید!! نمیدونم واقعا فکر میکنه تمام کارها با پول داشتن شروع میشه؟!! ازش حرصم میگیره که اینقدر خودش رو دست کم میگیره! (البته فیلم شیدا که یکی از فیلمههای بسیااااار مورد علاقه ام هستش یک تیکه ی قشنگی داره! که اینجور مواقع که از دست پی جی حرصم می گیره یادش می افتم! پارسا عاشق صدای لیلا شده که براش قرآن می خونده! هرچی میگرده پیداش نمیکنه! میره خواستگاری و قرآن میده دست دختره میگه بخون و وقتی مثل لیلا نمیخونه با کلافگی و استیصال میگه نه! مثل اون بخون! غافل از اینکه فقط لیلاست میتونه اونطور بخونه!! حالا هر وقت از پی جی انتظاری دارم که براورده نشده مثل این میمونه که با استیصال بهش بگم مثل اون بخون!! ولی اون یک آدم متفاوته تو یک دنیای متفاوت که جور متفاوتی فکر میکنه و دلیل نداره شبیه صدای ذهن من زندگی رو بخونه!!) بهرحال کارهای ماهی و وضعیت پی جی که هیچکاری نمیتونم براش بکنم و نگرانشم و صدالبته داستانهای ماه که نمیدونم چرا قصد شروع شدن نداره!! دست به دست هم دادن ساعت دوازده که رفتم شرکت دلم میخواست یکی رو تیکه تیکه کنم! اصلا هم مهم نبود کی!! یک چند تا کار فوری انجام دادم و با مریم نهار خوردم و برای اولین بار از دست گلهای ماهی براش گفتم! تا الان همه اشتباهات ماهی رو کاور کرده بودم و هیچکس حتی مریم نمیدونست که چه مشکلاتی باهاش دارم! دلم خواست با مریم مشورت کنم شاید نظری داشته باشه! گفت حس میکنه یک روزهایی اصلا ماهی تو کالبد خودش نیست!!... علیرضا  دیروز لیست فیلمهای سینمای ا.رشا.د رو فرستاده بود و من هم چند تا فیلم رو که دوست داشتم ببینم براش علامت زده بودم یکیش امشب ساعت نه بود! پیام داد که کتابخونه ملی نشسته اگه میرم سینما بیاد شرکت که با هم بریم! گفتم بیا! به مریم هم گفتم بیاد گفت باشه! ساعت هفت و نیم راه افتادیم و هشت رسیدیم رفتیم ماشین رو جلوی سینما پارک کردیم رفتیم رستوران! ظهر نهار کم خورده بودم گرسنه بودم! دو تا پیتزا گرفتیم دوست علی هم اومد! سالاد و چیپس و پنیر هم بود! نوشیدنی هم طبیعی گرفتیم! آب پرتقال و لیموناد و سکنجبین نعنا! غذا که تموم شد رفتیم تو سالن سینما که با بیست دقیقه تاخیر شروع شد!
    حا.تمی. کیا رو دوست دارم! کارهاش همه یک پیام دارن و یک فکر! اما خوبن! از همه بیشتر هم عاشق روبان قرمزش هستم! پر.ستو.یی رو تو کارهاش خییییلی دوست دارم! این فیلم هم خوب بود! با اینکه همون حرفهای تکراری همیشگی رو میزد و پایانش هم کاملا قابل پیش بینی بود اما خوب بود! صدای سینما یک کم زیاد بود هنوز تو سرم سروصداست!! از یازده و نیم گذشته بود رسیدم خونه!!
    فردا هم باید ساعت هشت تا دوازده دفتر ونک باشم!! کلاس داریم! همیشه کلاسها شرکت ما برگزار میشد ایندفعه گفتن اونجا برگزار شه!! کارهام میمونه!! فیلم ساعت نه فردا رو هم دوست دارم ببینم! اگه شد! احتمالا جمعه باید برم سرکار!!! پوسته گزارشم رو آماده کردم اما برای کامل کردنش به تمام اطلاعات کامیپوترم و اسکنر و پرینتر احتیاج دارم که تو خونه نیست و البته سکوت که تو روزهای کاری نیست!! خیلی دردناکه جمعه بری سرکار! :( یک ماه و نیم باقیمانده به انتهای سال وحشتناکه!!! خدا به خیر کنه!!
    فکرم درگیره پی جی شده!! نمیدونم چیکار میتونم براش بکنم که قلبش آروم شه و به یاد بیاره همه ی زندگیش تو پول خلاصه نمیشه! داره ازم فاصله میگیره و نمیدونم میتونم بهش اجازه ندم اینکار رو بکنه یا نه!! میخوام بهش کمک کنم اما منو پس میزنه و من نمیدونم آیا بهترین کمک عقب وایسادنم نیست؟؟؟ اوضاع پیچیده ایه تو یک رابطه ی پیچیده!! شایدبهتر باشه هیچ کاری نکنم و همون هیچکسی باشم که همیشه براش بودم! نمیدونم!
    خدایا شکرت!! دیگه چشمهام باز نمیمونه!!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 01:49:17
      برچسب ها : نمیدونم ,ساعت ,براش ,اصلا ,ماهی ,دوست ,دوست دارم ,براش بکنم

    غریبه!!!

    دیگه غریبه شدم براش! دیگه دوستم نداره! یه زمانی نوشته های وبلاگش برام تکراری بود قبل از اینکه بنویسه میدونستم چه خبر بوده! الان باید منتظر شم تا بنویسه تا بفهمم حالش چطوره!!! دیگه دلتنگم نمیشه! حتی زنگ هم نمیزنه! به همین سادگی! روزهای خوب دیگه شدن یه خاطره! داره ازم فاصله میگیره! نمیدونم چی گفتم یا چیکار کردم که ناراحت شده! شاید هم فقط ترجیح میده تنها باشه! شاید هم یه دوست تازه داره! نمیدونم! دلم میگیره وقتی حس میکنم منو نمیخواد و بهم احتیاج نداره! :( ولی کاریش نمیشه کرد! میدونستم این روزها میرسه ولی باز هم خیلی درد داره! کاش خوب بشه! خدایا شکرت!
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 01:49:17
      برچسب ها :

    بی حوصله! عصبی! نگران!

    داستانهای ماه داره شروع میشه! دیشب ده ساعت خوابیدم!!! باز هم ساعت شش صبح حوصله نداشتم از جام بلند شم! میخواستم صبح برم حموم اما به جاش یک ساعت زل زدم به سقف!
    بیست و شش هفت ساعت از پی جی خبر نداشتم! بعد برام نوشت خوبی؟ نوشتم خوبم! گفت دیگه حالت برام مهم نیست؟ واقعا نمیدونستم چی باید بگم! باید میگفتم دلم یک عالم برات شور میزنه اما دلم نمیخواد نگرانیهای من هم بشه یک چیز اذیت کننده برات! باید میگفتم اونقدر برام عزیزی که ترجیح میدم اشتیاقم به حرف زدن باهات و لحظه لحظه از حالت خبر داشتن رو خفه کنم اما تو رو در شرایطی قرار ندم که بخوای دروغ بگی یا عصبی بشی! اما نگفتم! گفتم هروقت دوست داری خودت بهم بگو! گفت اینجوری فکر میکنم ارزشمند نیستم! چطور میتونه یک لحظه چنین فکری بکنه؟! براش نوشتم معذرت میخوام که تمام تلاشم بیفایده بوده! من خیلی تلاش کردم که این حس رو نداشته باشی! مریم چند وقته با آدمهای جدید آشنا میشه و بعد از چندتا قرار یک عالم چیزهای عجیب غریب برام میگه و اینکه بهم زده! از این حالت خوشش نمیاد که هی مجبوره با دیگران قرار بذاره و به یک ماه نکشیده بهم میخوره! حق هم داره! سر مسائل مسخره ای هم باهاشون کات میکنه! خودش هم در تعجب بود! میگه انگار صبر ندارم! بهش گفتم تقصیر از تو نیست! وقتی اون حس خاص رو به یک نفر داشته باشی همه چیز فرق میکنه! اصلا یک آدم دیگه میشی! هم صبور میشی هم خیلی صفتهای دیگه که از خودت انتظار نداشتی! من خیلی آدم خشکی بودم و هستم اصلا حاضر نبودم و نیستم چیزهایی که فکر میکنم درسته رو کنار بذارم و قوانین سفت و سختی هم داشتم و دارم! در مورد همه چیز!!! اما با پی جی همه چیز فرق میکنه! قوانین یک چیز دیگه است! بازی یک جور دیگه است! صدف یک صدف دیگه است! اوایل جبهه میگرفتم و خوشحال نبودم که عوض میشم و حتی باهاش می جنگیدم! اما از یک جایی به بعد تسلیم شدم! حتما باید اینطوری باشه که هست! باید با این وجه خودم هم کنار می اومدم! یک بخش بزرگی از ذهنم همیشه منتظره این داستان تموم شه و من بشم همون صدفی که می شناخت! و یک عالم سناریو مختلف هم برای تمام شدنش چیده! آخه اون بخش خیلی آینده نگر و ریاضی منش فکر میکنه! اما اون بخش تازه اصلا به آینده فکر نمیکنه! همه اش لحظه است! همین لحظه! همه ی وجودش تو همون یک لحظه است! همه ی تلاشش! انگار لحظه ی بعدی وجود نداره! انگار عنقریبه که اصلا دنیا تموم شه!! من برای پی جی یکی هستم مثل دهها دوستی که داره ولی اون برای من موجود خاصیه! تو زندگی من آدم خاصیه! و این عوض نمیشه! ربطی به رفتارش و برخوردها و حرفهاش هم نداره! شاید برخوردش یک طوری باشه که تصمیم بگیرم کمتر اطرافش باشم اما حتما به خاطر خواست خودش خواهد بود!
    کاش میشد امروز بلند شم برم خونه!! اصلا حوصله ی کار ندارم! یک عالم حس بد نسبت به همه چیز دارم! :( خوب نیستم! :(

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 01:49:17
      برچسب ها : لحظه ,اصلا ,میکنه ,خیلی ,ساعت ,برام ,باید میگفتم

    یه روز ساکت اما شلوغ!!!

    امروز یک روز ساکت و شلوغه!  رئیس رفته اهواز برای یک جلسه مهم! زینب ماموریته! ماهی صبح پیام داد یک کاری براش پیش اومده نمیاد! الهام هم باباش زخمی شده عفونت کرده امروز می برش بیمارستان! البته رئیس بزرگ هست! و بقیه بچه ها! اما شلوغ کن ها همون زینب و الهام و ماهی بودن که نمیان! در نتیجه ساکته! اما یک عااااالم کار هست و کارهای فوریه همه اینها هم افتاد روی دوش من! در نتیجه شلوغه!!!! و البته وقتی ماهی نیست جوابگویی تلفنهای شرکت هم میافته گردن من که واقعا کار اعصاب خورد کن و سنگینیه!!! تا عمر دارم نمی فهمم یعنی چی ملت زنگ میزنن که از این شماره با من تماس گرفته شده اونجا کجاست؟!!! خب اگه یک شماره اونقدر مهم نبوده که تو لیستت داشته باشی دندون رو جیگر بذار تا طرف دوباره زنگ بزنه!!! بگذریم!!!

    دیشب رفتم خونه اول از همه بقیه ظرفها رو شستم و آشپزخونه تمیز و مرتب شد بدون هیچ استرس و فشار آوردن به خودم! و بعد توی فر رو شستم چون جوجه کبابها گند زده بود بهش! و بعد کسترولها رو گذاشتم تو فر! نشستم به سریال دیدن! چندتا قسمت جدید داشتم! شالگردن رئیس هم که دستم بود! گرسنه هم بودم سالاد خوردم! خیلی خوب بود! ساکت و آروم! خبری از پی جی نشد! نمیدونم حالش چطوره و داره چیکار میکنه! اما وقتی ادعا میکنه نگرانی من اونقدر براش مهمه که بخاطرش دروغ میگه ترجیح میدم هیچ نگرانیی از خودم بروز ندم! یک مرد عاقل و بالغه که اصلا هیچ نیازی به یک صدف نگران نداره! فقط میتونم امیدوار باشم کارهاش خوب پیش بره و به زودی به سرانجام برسه تا بتونه نقشه هاش رو عملی کنه و پس انداز من رو هم پس بده! و امیدوار باشم که کسی رو کنارش داشته باشه که وقتی خسته و عصبی میشه بهش پناه ببره تا آرومش کنه! همین!

    دوست پسر سابق به لایک کردنهاش ادامه میده!! نمیدونم چطور میتونه اینقدر بیشرم باشه!! وقتی اونقدر شعورش نمیرسه که وقتی میخواد با یکی بهم بزنه وقت بذار باهاش حرف بزنه نه اینکه فقط دیگه بهش زنگ نزنه! چطور روش میشه یکی دوسال بعد بیاد عکسهاش رو لایک کنه؟؟؟؟ و حالا این چه فایده ای براش داره؟ دوباره میخواد ابراز وجود کنه؟ میخواد تو زندگیم باشه؟ واقعا میتونه اینقدر بی حیا باشه؟ آدمها چرا اینطوری میکنن؟ :(

    یکی از مهندسهای قدیمی دفتر مرکزی دوباره رفته بیمارستان! چندین ساله با سرطان مبارزه می کنه و خیلی هم شکسته و داغون شده! بچه های شرکت یک گروه تشکیل دادن و هفتاد تا یس و هفتاد هزارتا حمد و اینجور چیزها می خونن! من دعوت شدم اما گروه رو ترک کردم! یکی از بچه ها شاکی بهم پیام داد که یعنی اثر دعا رو قبول نداری؟ بهش گفتم اتفاقا چون قبول دارم رفتم! من هنوز به این درک و شعور نرسیدم که تشخیص بدم چی به صلاح اکثریته و چون میدونم دعا تاثیر زیادی داره نمیتونم تو این تاثیر شریک باشم! خودش میخواد زنده بمونه شما هم میخواید زنده بمونه اما واقعا این به صلاح خودش و اطرافیان و دنیاست؟ گفت اینکه هیچکاری نکنیم به صلاح دنیاست؟ گفتم من حق انتخاب دارم و شما هم اصلا این حق رو نداری که منو بازخواست کنی! من این مهندس عزیز رو دوست دارم و براش احترام قائلم اما اگه خدا تصمیم گرفته مدت بیشتری بیمار بمونه یا دیگه روی زمین نباشه من اصرار ندارم که باشه! خودش بهتر می دونه! گفت ما تلاش خودمون رو میکنیم اما در آخر همون میشه که خدا صلاح میدونه! گفتم پس شما اثر دعا رو قبول نداری!!! دیگه هیچی نگفت!! ... یک دوست داشتم که تو یک خانواده فوق العاده مذهبی بزرگ شده بود! از اونهایی که هنوز اعتقاد دارن صدای زن رو مرد نامحرم نباید بشنوه! یکبار بهم گفت تو مذهبی ترین آدمی هستی که من میشناسم! یک عالم بهش خندیدم اما بعضی وقتها صداش و جمله اش توی گوشم زنگ میزنه! من به نیروی برتری که این جهان رو بوجود آورده و هدایت میکنه اعتقاد دارم و اون ورای خودخواهیهای منه! به نظرم خیلی ساده است!
    خدایا شکر!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 01:49:17
      برچسب ها : میخواد ,براش ,صلاح ,بمونه ,دوست ,قبول ,زنده بمونه ,میتونه اینقدر ,امیدوار باشم

    * قبض موبایلم اومده! نوزده هزار تومن! میگم ای ول! این ماه زیاد حرف زدم!! میرم صورتحساب رو می بینم متوجه میشم 11 تومنش مال آذر بود! فقط هشت تومن دی ماه بوده! نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!!

    پنجشنبه مجبور شدم بیام سرکار! میخواستم زودتر برم مثلا ولی تا سه گیر افتادم!!! اول رفتم سوپر نزدیک شرکت چون خیلی چیزهای خوبی داره و همهههه چی هم داره! خریدهای سوپری رو انجام دادم و چشمم افتاد به اون شکلاتهایی که پی جی دوست داره و یک بسته از اونها واسش گرفتم!! همینجوری بی مناسبت بی دلیل!!!! بعدش هم رفتم واسه خودم آجیل بگیرم واسه اون هم گرفتم!!! همینجوری!!! رفتم گوشت سردست گوسفند و رون مرغ هم گرفتم و بعدش میوه فروشی سرکوچه میوه و سبزی خوردن و سبزی واسه سوپ و خریدهای دیگه!!! رسیدم خونه چیزهای یخچالی رو گذاشتم تو یخچال و نشستم به سبزی پاک کردن! یعنی به من بگن ده تا غذا درست کن با ده جور دسر و پیش غذا اصلا مشکلی ندارم اما به شرطی که تنها باشم و کسی دوروبرم نباشه! مرغها رو مزه دار کردم و برای خودم ولووو بودم به سبزی پاک کردن و آخرهاش بودم و داشتم حساب کتاب میکردم که اول کدوم کار رو انجام بدم و بعد کدوم کار که همه کارها همون شب تموم شه و صبح به تمیزکاری و آماده شدن خودم برسم که پی جی زنگ زد! خونه مامانش بود میخواست بیاد اونجا! یک کم من من کردم چون واقعا کلی کار داشتم و خونه و خودم هم بهم ریخته بود! دوش گرفتن رو گذاشته بودم واسه خاتمه کار!! ولی دیدم متوجه شد که کار دارم ولی باز اصرار داره که بیاد فکر کردم حتما مهمه که میخواد بیاد! گفتم بیا! خونه رو یکم جمع و جور کردم و رفتم دوش گرفتم تا رسید! شارژر موبایلم رو هم دست مریم جا گذاشته بودم اون هم اومد شارژر رو داد و هرچی اصرار کردم نیامد تو! یک چای گذاشتم و واسش سالاد میوه هم درست کردم و ماساژش هم دادم! خوابش برد! من دلم شور کارهام رو میزد اون همونجا وسط حال خوابیده بود خر و پوف میکرد!! خلاصه که عملا تا ساعت نه هیچ کاری نکردم!! دیگه بیدارش کردم گفتم آقاجان همه کارهای من مونده اگه میخوای بخوابی برو تو اتاق خواب!! نشست به سریال دیدن! من هم عین فرفره تو آشپزخونه دور خودم چرخیدم و اصلا هم تمرکز نداشتم چون تنها نبودم! مجبور شدم یک سری کارهام رو عوض کنم! مثلا پیراشکی تبدیل شد به کسترول چون ساده تر بود! ته چین رو دیگه یکنفره درست نکردم! کاپ کیک رو هم کلا بیخیال شدم به مریم گفتم دانمارکی بگیره بیاد! دسر هم از همه ساده تره پلمبیر بود اونو درست کردم! حلیم بادمجون هم گذاشتم و جوجه ها رو هم سیخ کشیدم گذاشتم تو فر کبابی شد!! البته نصف کارها افتاد واسه صبح شب فقط حلیم بادمجون آماده شد و پلمبیر و کسترولها و سوپ جو! ته چین و جوجه و سالاد میوه و سالاد سیب زمینی رو صبح درست کردم! پی جی تا هفت خواب بود تا هشت هم داشتیم صبحانه میخوردیم! تا ساعت ده هم موند! دیگه واقعا کلافه بودم! کمک که اصلا نکرد! (البته جالبه که اصلا ازش انتظار نداشتم! مریم که گفت خدا رو شکر پی جی بود که کمکت کنه یادم افتاد دست به سیاه و سفید نزد! حتی تعارف نزد که کاری داری من انجام بدم!!!) تازه ایراد هم از کار کردنم میگرفت! که این دیگه واقعا بی انصافی بود! چرا زیتون بازاری می گیری؟ چرا برنج رو صاف میکنی کته نمیکنی؟... :( خلاصه که اصلا کار کردنم به دلم نچسبید! مریم که اومد هنوز کارهام تموم نشده بود! گفت غذاها خیلی زیاد هستن و اصلا کسترولها رو نذاشت بذارم تو فر!! بعد هم بچه ها یکی یکی اومدن! انسی پیام داد نمیاد گفت حالش خوب نیست! کلی خندیدیم! غذاها خوب شده بود! مخصوصا سوپ خیلی خوش طعم شده بود با سبزی تازه! مریم حلیم بادمجون رو دوست نداشت اما بقیه بچه ها دوست داشتن! جوجه و سالاد سیب زمینی خوب شده بود! ته چین هم همونطور که من دوست دارم شده بود! همه ته چین رو خشک می کنن اما من نرم دوست دارم! بعد از غذا هم پلمبیر رو آوردم که خیییلی خوب شده بود و همه گفتن مزه بستنی میده ولی بهتر از بستنیه! حتی مریم که به بوی تخم مرغ حساسه و به قول خودش یک عالم غذا خورده بود دوبار برای خودش کشید! ش.ر.ا.ب هم خوردیم! شیشه تموم شد! الهام نخورد! گفت به شوهرش قول داده فقط با اون بخوره!!! بقیه خوردن و کلی تعریف کردن! یک کم هم رقصیدیم! یک عالم هم خاطره تعریف کردیم و خندیدیم! آلبوم عکسهای من رو هم دیدن!! راستی ماهی برام دو تا ظرف که توش ماهی داره و خودش درست کرده بود آورد، ندبه هم سه تا قوطی فلزی خوشگل و الهام یک دست زیرلیوانی چوبی ناز! ساعت پنج بچه ها رفتن ولی مریم موند! تا ساعت هفت نشستیم گپ زدیم! میگفت بریم آشپزخونه رو مرتب کنیم گفتم من اینطوری راحت نیستم دوست دارم خودم تنها باشم! بعد که اون رفت زنگ زدم به پی جی! نگران پاش بودم! نمیدونم دیشب چی شد یهو پاش پیچ خورد و درد میکرد و هرچی براش ماساژ دادم خوب نشد! بهش غذا داده بودم ببره پرسیدم خورده یا نه و داستم باهاش سربه سر میذاشتم گفت مهمون داره! و وسط حرفم یهو شروع کرد به خداحافظی کردن!!! فکر کنم صدای یک زن رو هم شنیدم! ولی امروز گفت دروغ گفته و تنها بوده خواسته من نگران نشم!!!!! به نظر من دروغ گفتن هیچ توجیهی نداره! از این به بعد هر وقت بهم بگه تنهاست یا مهمون داره باور نخواهم کرد! هیچ کدوم رو!! به همین راحتی اعتماد از بین میره!!! میگه میخواستم نگران نشی اما واقعا قرار نیست هر وقت تنهاست من نگران باشم! اون تنها زندگی میکنه و اکثر مواقع  تنهاست چرا باید نگران تنهاییش باشم؟ چندبار هم گفته حالش خوب نیست و من فوقش ازش پرسیدم کاری از دستم برمیاد یا نه! عکس العمل خاصی نداشتم که ترجیح بده بهم دروغ بگه!! اصلا حرفش منطقی نبود و این بیشتر اعتمادم رو اذیت می کنه!!! فوری هم جبهه میگیره و میگه تو بحران درست میکنی از هرچیزی!!! من فکر میکنم لازمه دوست من بدونه رفتارش چه تاثیری تو رابطه مون و روی من میذاره! وگرنه به نظر میاد رابطه یهو خراب شده در صورتی که این رفتارهای کوچیک تاثیرات بزرگ دارند! :(  تو وبلاگش هم مطلب رمزدار نوشته! اینطور مواقع حس میکنم خیلی ازش دورم! :( بگذریم!!
    هنوز نصف ظرفها رو نشستم! دیشب خیلی خسته بودم زود خوابیدم و صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم اما سرفرصت صبحانه خوردم و لباسهام رو اتو کردم و فقط رسیدم نصف ظرفها رو بشورم! نمیخواستم دیر برسم شرکت! برگردم کلی کار تو آشپزخونه دارم! :( خیلی روی خودم کار کردم که بفهمم اصلا لازم نیست همون شب تا دیروقت بیدار باشم و کار کنم تا آشپزخونه مثل قبل باشه انگار اصلا مهمونی نبوده!! خیلی با خودم صحبت کردم تا متوجه شم نباید بیخودی به خودم سخت بگیرم! :))) پیشرفتم خوب بوده!!

    امروز احساسهای خوب زیاد داشتم! پی جی  بهش خدشه وارد کرد اما در کل امروز روز خوب بودم! انرژی داشتم! مثبت بودم! و این واقعا عالیه و بخاطرش باید هزاران بار خدا رو شکر کرد!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 01:49:17
      برچسب ها : اصلا ,درست ,دوست ,مریم ,خیلی ,واقعا ,دوست دارم ,حلیم بادمجون ,درست کردم ,تنها باشم ,مهمون داره

    حسهای خوب!!!

    دیشب سردرد داشتم اساسی! گیر هم افتادم تو شرکت و دیر رفتم خونه! مستقیم رفتم تو حموم یک دوش آب گرم گرفتم و یک کم بهتر شدم! بعد هم همونطور حوله به تن یک کم با مریم چت کردم! واقعا بعضیها شعورشون خیییلی کمه!!! دیروز الهام اومد گفت میخوام نهار بچه ها رو مهمون کنم! گفتم چرا؟ گفت چون خوشحالم بهم چک تسویه دادن! داستان این بود که با کمی ناراحتی از شرکت قبلیش اومده بود بیرون و نرفته بود تسویه کنه و بابا مامانش گفته بودن نرو دیگه چیزی بهت نمیدن! اومد با من مشورت کرد گفتم چرا نری؟ کار کردی حقت رو میخوای فوقش اینه که میری باهاشون حرف می زنی میگن چیزی نمیدن دیگه! ولی برای گرفتن حقت تلاش کردی! یک کم راجع به اینکه چی بگم و چی نگم هم ازم سوال کرد تا جایی که میتونستم راهنماییش کردم! رفت و صحبت کرد و خیلی هم مثبت بود و گفت خوب شد حرفهام رو زدم حتی اگه چیزی بهم ندن! هفته پیش خوشحال اومد که بهم زنگ زد بیا چکت رو بگیر و رفته بود چکش رو گرفته بود و چیزی حدود دو تومن هم بود و انتظارش رو نداشت و کلی خوشحال شده بود که تلاشش رو کرده و به نتیجه رسیده! دیروز که میخواست نهار بده گفت به تارا اینها هم بگم؟ گفتم هیچ  اجباری نیست هرطور راحتی! گفت میگم! تو عالم همکاری خوب نیست جدا باشیم! گفتم باریکلا! خلاصه که نهار واسه همه پیتزا گرفت و خوردیم! عصر که داشت میرفت اومد خداحافظی ازش تشکر کردم و گفتم ان شالله که همیشه تلاشهات به نتیجه های خوب برسه و جیبت پر از پول باشه و این حرفها! گفت خدا خیرت بده بلدی دعا کنی!! گفتم چطور؟ گفت تارا برگشته گفته خداکنه از اینجا هم تسویه کنی!!! گفتم یعنی شوخی کرده؟ گفت چه میدونم! پرسید بابت چیه گفتم چک تسویه ام رو موفق شدم از اون شرکت قبلی بگیرم بعد اینو گفت!! گفتم شاید منظورش این بوده که بری زندگیت رو شروع کنی! چون برنامه اش اینه که با شوهرش بره آمریکا و شوهرش داره کارهاش رو میکنه! گفت نخیر! بد گفت! یک چیزی تو گلوم گیر کرد اصلا! منظورش خوب نبود!... واقعا نمیدونم چرا آدمها روی کلامشون دقتشون کمه! نمیگم که من خیلی دقت میکنم! ولی میدونم که حرف خیلی تاثیر داره و سعیم رو میکنم و به این راحتی کسی رو با یک شوخی بیجا اذیت نمیکنم! نمیدونم والا!!  واسه مریم تعریف کردم چی شده واسه اینکه خیلی تو یک حال و هواهایی رفته و فیلش یاد هندوستان کرده و یاد دوست پسرهای قبلیش کرده و کلی هم پیامهای مسخره داده به یک گوساله!!! نمیدونم براش چیکار کنم! :( خلاصه که بعدش بلند شدم از جام حوصله سشوار کشیدن موهام رو هم نداشتم همونطور فرفری رفتم نشستم جلوی تلویزیون و کلاه ندبه رو سرانداختم و یک انیمیشن دیدم! دلم عجیب تنگ بود واسه پی جی اما نه بهانه ای داشتم برای پیام دادن نه زنگ زدن! به همون دلتنگی ادامه دادم! :))) امروز گفت دیشب با باباش آشتی کرده کللللی خوشحال شدم الکی! :))) نمیدونم چه ربطی به من داشت اصلا! ولی فکر کنم قهرش احساسهای بد براش می آورد و بار سنگینی روی دوشش بود! خدا رو شکر که تموم شد!
    بعد رئیس زنگ زد که چرا ماهی امروز گریه کرد!!! ناراحت شده بود! به ماهی گفتم که رئیس دلواپسش بوده و ناراحت شده که گریه کرده گفت همه اش اشتباه میکنم فکر میکنم که به درد نمیخورم! گفتم باباجان تو که یهوووو نمیتونی یک کاربلد باشی! هر اشتباه رو باید یک فرصت ببینی که کار جدیدی رو یاد بگیری نه یک اثبات برای ناکارآمد بودنت! خلاصه که یک کم با اون حرف زدم و ساعت یازده هم دیدم خسته ام رفتم خوابیدم! به همین سادگی!
    امروز یک کم سر ازدواج کردن سربه سر پی جی گذاشتم! فکر میکنم اگه یک همسر خوب پیدا کنه کمتر نگرانش خواهم بود! خودش هم احساسهای خوب بیشتری خواهد داشت! البته ته ته قلبم یکجورایی وقتی گفت نمیخواد زن بگیره خوشحال شد! فکر کنم اگه ازدواج کنه من دیگه تو زندگیش نخواهم بود! بهرحال یک سری خواسته های خودخواهی هم دارم دیگه! :))) بخاطرش خودم رو سرزنش نمیکنم! گواینکه بسیار خوشحال خواهم شد اگه زنی پیدا کنه که جادوش کنه و کاری کنه به ازدواج تفکر مثبتی پیدا کنه ولی اونوقت دیگه من نمیتونم به رابطه ام باهاش ادامه بدم! و این یک مقدار زیادی ناراحت کننده است دیگه! میگن یک پیامبری رفت خونه دختر بزرگش که با شوهرش کشاورزی میکردن دخترش گفت تو که پیامبر خدایی دعا کن یک بارون اساسی بیاد تا به بذرهای ما جون بده و امسال محصول خوبی داشته باشیم! بلند شد رفت خونه دختر دومش که با شوهرش سفالگری میکردن! دخترش گفت تو که پیامبر خدایی دعا کن یک چند وقت بارون نیاد و یک آفتاب حسابی باشه تا ظرفهای ما حسابی خشک بشه و امسال درآمد خوبی  داشته باشیم!! اون هم اومد بیرون و گفت من که نمیدونم چه دعایی بکنم تو خدایی خودت میدونی با آروزهای بنده هات!! :))) من هم واقعا هیچی نمیخوام چون میدونم خودش هواسش جمعه و از همه چی هم خبر داره و بهترین رو برای همه در نظر می گیره! شکر!
    صبح که داشتم می اومدم از خونه بیرون گفتم ببین صدف رودروایسی که نداریم! دلت واسش تنگه بدددددجور! بیا این شارژرت رو بذار تو کیفت شاید قسمت شد امشب اونوری رفتی!! :))) بعد پی جی پیام داد که سوفله درست کرده دوتا ظرفش رو گذاشته امشب با هم بخوریم! میگم از کجا میدونستی من دلم برات تنگ شده امشب میخواستم ببینمت میگه ورد خوندم! :))) همینها میشه حسهای خوب دیگه!! مگه قراره زندگی دیگه چی داشته باشه؟! خدایا هزاران بار شکر!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت 15:28:22
      برچسب ها : گفتم ,کرده ,میکنم ,خوشحال ,نمیدونم ,چیزی ,داشته باشیم ,خونه دختر

    حالم خوب نیست اما خوبم!!

    اوضاع آشفته بود امروز! ماهی از شدت فشار کاری یک جا زد زیر گریه! هم باید اون رو آروم میکردم هم کارها رو ادامه می دادم! جلسه پشت جلسه! روسا همه هستن! اصلا هم حالشون خوب نیست! تو رده های بالا اتفاقات بدی افتاده همه با هم دعوا میکنن! از دفتر مرکزی هم مهمون داریم! یک پروژه تو اهواز مشکل براش پیش اومده! در کل همه چیز قاطی بود! یک مدرکمون منقضی شده بود و هیچکس هواسش نبود می دونستم که چند وقت دیگه لازم میشه و بیا درستش کن! یک فرصت پیدا کردم زدم بیرون! چهل دقیقه بیشتر طول نکشید! رفتم کارهاش رو انجام دادم و برگشتم! فردا تمدید شده اش رو بهمون میدن! تو راه برگشت از این چای های گیاهی گرفتم! دو تا! معجون آرامشبخش! و معجون چربی سوز! دلم بدجوری هوای صدای پی جی رو کرده بود! اما بهانه ای نداشتم بهش زنگ بزنم! برگشتم شرکت دوباره کار! یک پیام یکی برام فرستاده بود خوشم اومد فرستادمش برای پی جی! در جواب نوشت بهم زنگ بزن!!! یهو یک حس خوب تزریق شد به رگهام!!! انگار ذهنم رو خونده بود! نمیدونم چرا خودش زنگ نزد! انگار سوال نگفته ام رو شنیده بود! یه خورده چیز میز برام تعریف کرد و گفت نشسته پولهایی که طی شش سال گذشته به باباش داده حساب کتاب کرده یک عدد وحشتناک گفت سرم سوت کشید!!! بعد فکر کردم کاش اصلا حساب کتاب نمیکرد! نکنه روی رفتارش باهاشون تاثیر بذاره! گناه دارن! ولی گفت اصلا ناراحت نیست و فقط خوشحاله که این پول رو داشته و به دست آورده! و وظیفه اش بوده! واسه همین چیزهاست که عاشقشم! :))) داشتم باهاش حرف می زدم ماهی از پشت میزش بلند شد اومد موبایلم رو نگاه کنه ببینه با کی دارم حرف می زنم! از بس که از صبح عین سگ بودم! میگه شماره اش رو بده هر وقت نمیشد باهات حرف زد پیام بدم یک زنگ بهت بزنه بخندی!!! نمیدونم چرا اینقدر منفی و بی حوصله ام! :( علیرضا گفت شب بریم سینما اصلا حوصله اش رو نداشتم! دلم میخواد برم خونه دوش بگیرم ولو شم! حوصله هیچ چیز رو ندارم!
    تو پکن داشتم از عرض یک خیابون رد میشدم یهو یک حس خوبی رو تجربه کردم! فکر کردم چقدر راه اومدم تا اون لحظه اونجا باشم! چقدر اتفاقات مختلف افتاده چقدر دوراهی های مختلف رو درست گذروندم که اون لحظه اونجا باشم! یهو به خودم افتخار کردم! یک حس عمیق بود! ده یازده ماه ازش گذشته اما هر بار عرض یک خیابون رو رد میکنم یاد اون حس عمیق می افتم و لبخند میزنم! امروز که داشتم فکر میکردم چرا خوبم در حالی که اصلا حالم خوب نیست یک حساب کتاب کردم دیدم یک عالم حس خوب جمع آوری کردم! طی ماهها و سالها یک عالم لحظه های عمیق مثبت جمع آوری کردم که حتی وقتی هورمونی و روحی و جسمی به هم ریخته و کلافه ام و تحت فشارهای روانی باز هم در مجموع خوبم!!! چه خوب!!
    به مریم داستان قشم رفتن مامان اینها رو گفتم! گفت "تو یک سری قانون داری که مطابق با روتین مردم نیست و طبق اون قوانین با مردم رفتار میکنی! و یک سری از این قوانین خیلی خشن هستن! از طرفی هم خیلی مهربون و خوشفکری! و در مجموع برآیندت خیلی مثبته! من خودم شاید خشن نباشم اما مثبت هم نیستم و برآیندم خنثی و صفره! خیلی از آدمهایی که میشناسم هم همینطوری هستن! نمیدونم چرا خانواده ات و همکارها و بعضی از دوستهات متوجه این برآیند نیستن و از روی رفتارهای خشنت تو رو قضاوت میکنن!" تحلیل عجیبی بود! پی جی هم میگه زمختم! نمیدونم چی شده اینطوری شدم! آخه اصلا نمیدونم دقیقا دارن به چی اشاره میکنن! حتما یک جایی لازم بوده اینجوری بشم تا از مرحله ای رد بشم! نمیدونم! دلم برای خودم سوخت!! فکر میکنم شاید دقیقا مثل یک صدفم که پوسته ی خشن و زمختی داره اما داخلش نرم و لطیفه!
    تو یک گروه بافتنی عضو هستم! چند روز پتوهای بافتنی خیییلی خوشگلی میذاره!! فکر کردم شروع کنم یک پتوی خوشگل دونفره ببافم شاید تا وقتی تموم شه پی جی عروسی کرد هدیه عروسی بهش دادم! :))) اینجوووووور دیوونه ام من! :)))) البته با جدیت تمام تصمیم گرفتم دیگه کاموا نخرم تا تمام کامواهایی که دارم رو به لباس تبدیل کنم و لباسهای نیمه تمام رو تمام کنم!
    تمرکز کار ندارم! پاشم برم خونه ببینم شال گردن ندبه رو شروع میکنم یا یک چیز نیمه تمام دست میگیرم! خدایا شکرررررررر!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت 15:28:22
      برچسب ها : اصلا ,نمیدونم ,تمام ,خیلی ,لحظه ,میکنم ,حساب کتاب ,نیمه تمام ,آوری کردم ,اونجا باشم ,لحظه اونجا

    200!!!

    یکی از نوشته هام گم شده!!! یادمه که نوشتمش یادمه که دکمه انتشار رو هم زدم اما نیست!!! فکر کنم مال شش هفت روز پیش بود! همون روز که از پی جی خبر نداشتم بعد از بیست و چند ساعت بهم پیام داده بود که حالم دیگه برات مهم نیست!!!! نمیدونم چی شده که یکی از نوشته هام گم شده! واقعا نمیدونم چطور شده!!! :( همینقدرش رو یادمه بقیه چیزهایی که نوشته بودم اصلااااا یادم نیست! چه حس بدی!!
    بهرحال بدون فکر کردن به اینکه یک یادداشتم گم شده این یادداشت میشه دویستمی این وبلاگ!!! با توجه به اینکه فقط دویست و هفتاد و شش روز از آغازش میگذره به نظر رقم قابل قبولی میاد! امان از بازی اعداد! :))) نمیدونم چرا اینقدر لذت بخشه لعنتی! :))))
    در مجموع خوب نیستم! اصلااااا! جمعه با مریم رفتیم سینما فیلمش بد نبود (خان.ه ای. در . خی.ابان. چه.ل و ی.کم!) اما زیاد هم خوب نبود! فیلمنامه و فیلمبرداریش رو دوست داشتم اما موضوعش جای بحث داشت! بعدش کوبیدیم رفتیم پارک لاله جگر خوردیم!!! کلی هم خندیدیم! الکی خوش بودیم برای خودمون! بعد هم که مریم رو گذاشتم خونه اش دیدم چراغ بنزینم روشن شده رفتم تو صف بنزین یادم افتاد از صبح خبری از پی جی ندارم دیدم اینترنت گوشیم خاموشه روشنش کردم دیدم اون زمانی که سینما بودم پیام داده! خوشم میاد پیام میده جواب نمیدم گیر نیست که کجایی و چرا جواب نمیدی و این حرفها!!! یک عده از دخترا فکر میکنن این یعنی بهم توجه نداره یا روم غیرت نداره یا واسش مهم نیستم اما من فکر میکنم یعنی بهم احترام میذاره! یعنی می فهمه مشغول کاری هستم! بهرحال یک کم باهاش چت کردم تا نوبتم شد و بعد بنزین زدم و رفتم خونه! ساعت از هشت و نیم شب هم گذشته بود! این هم جمعه مون بود مثلا! دیروز که اصلا صبح نتونستم از جام بلند شم! سردرد بدی داشتم صبح به ماهی پیام دادم دیرتر میرم یک قرص خوردم رفتم زیر پتو تا چهار عصر نتونستم بیرون بیام!!! داستانهای ماه با شدت ادامه داشت و هورمونهام هم بدجوری قاطی کرده بود! اصلا بدنم یک جوری بود! یهو لرز میکردم یهو گرمم میشد!!! به قول پی جی دیگه سنم رفته بالا بدنم قاطی کرده! امیدوارم چیز جدیی نباشه که اصلا وقت و حوصله اش رو ندارم! البته باز هم هرچی اون بالایی صلاح میدونه! بهرحال که بلند شدم نشستم به کپی کردن واسه الهام! یک هارد خریده نوی نو آورده داده به من که براش پر از فیلم و سریال کنم! یک سریال هم داشتم میدیدم اون رو هم تموم کردم و شال گردن رئیس رو هم تموم کردم!
    به سرم زده برای پی جی یک هارد بگیرم! کامپیوترش پر شده جای نفس کشیدن نداره! یک هارد براش بگیرم اون چیزهایی که خودم بهش دادم رو براش کپی کنم ببرم که بتونه کامپیوترش رو پاک کنه فکر کنم خوشحالش کنه! البته یک کم گرونه و تو این وانفسا خرج عجیب غریب و غیرضروری محسوب میشه هنوز تصمیم قطعی نگرفتم!

    پی جی گیجه و میخواد تصمیمات مهم بگیره اما مردده! نگرانشم! خودش فکرمیکنه خیلی خوبه که تو این اوضاع زن و بچه نداره اما من فکر میکنم به نفعش بود اگه داشت! خانواده یک انگیزه قرص و محکمه! اگه یک زن همراه و مهربون داشت تو این روزها خیلی میتونست کمکش بکنه! و بچه ای که با درآغوش کشیدنش استرسهای روانیش تخلیه شه و احساس خوشبختی کنه! مشکلات مالی همیشه هست! مشکلات دیگه هم بهش اضافه میشه! اما خانواده میتونه یک ستون محکم باشه که بشه در هرحالتی بهش تکیه کرد! البته درسته که بعضی وقتها یک بار زیادی میشه اما اصلش اینه که ستون باشه! حتی وقتی به نون شب محتاج باشی!!!

    رئیس دیروز زنگ زد حال و احوال کنه که نرفته بودم شرکت یهو بی مقدمه گفت مامانت با شاهین و شهروز رفته قشم!! نمیدونم چرا لازم دونست اینو بهم بگه! نمیدونم کی از لیست بچه های مامان خط خوردم! و نمیدونم چرا! اگه بهم میگفت نمیرفتم اینقدر که کار دارم و مسائل دیگه! اما اینکه هیچ خبری ازش نیست بعد چنین خبری از جای دیگه می شنوم ناراحت کننده است! و البته توقعاتش که همه اش منو مقصر میدونه و سرزنش میکنه که دختر خوبی براش نیستم زجرآوره! وقتی ساده ترین رفتارهای مادرانه رو انجام نمیده! :(
    خدا رو شکر که محتاج کسی نیستم! خدایا هزاران بار شکر!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت 15:28:22
      برچسب ها : نمیدونم ,نداره ,البته ,براش ,نیستم ,میشه ,تموم کردم ,قاطی کرده ,پیام داده

    جمعه سرکار!!!

    تا حالا جمعه سرکار نیامده بودم!! و الان فکر میکنم واقعا چراااا؟ عااالیه! ساکت! نه زنگ تلفن نه کسی که هی باهات حرف بزنه و کار جدید بهت بگه!! نه داستانهای مسخره ای که نمی فهمی! واقعا باید بیشتر جمعه ها بیام سرکار! :)))
    اول باید برگردم عقبتر! از چهارشنبه شروع کنم! اینقدر این چند روز درگیر بودم که اصلا نشد بنویسم! چهارشنبه صبح رفتیم آزمایشات ادواری! ازمون خون گرفتن! الهام می ترسید! گفت به شرطی میام که تو بغلم کنی! کاشف به عمل اومد اصلا تا حالا تو زندگیش آزمایش خون نداده! و فکر میکنه که حتما غش میکنه!! عصر بهم گفت مامانش خیلی نگران بوده و میخواسته بیاد ولی وقتی الهام گفته صدف هست مامانش گفته "خدا رو شکر! اگه زینب بود باهات کولی بازی درمیاورد اما صدف بلده جمعت کنه!"!!! من اصلا مامانش رو ندیدم تا حالا! نمیدونم چی تعریف کرده که چنین برداشتی داشته!! بهرحال که آزمایش دادیم و قد و وزن و چشم و فشار و این چیزها رو هم اندازه گرفتن و بعد رفتیم سرکلاس!! این هم ماجرا داشت!! بچه های هر سه شرکت تهران باید آزمایش می دادن و از این تعداد ده تاشون تو کلاس شرکت داشتن! و چون اهمیتی براشون نداشت زودتر از بقیه آزمایش نمیدادن که بیان سرکلاس!! قرار بود ساعت نه شروع شه اما تا نه و نیم هیچکس غیر از من و استاد تو کلاس نبود!! من هم دیدم اینطوری نمیشه رفتم از پشت در اتاقهای آزمایش جمعشون کردم آوردمشون!!! به یکی هم سپردم هروقت آزمایش خلوت شد اینها رو از کلاس صدا کنه یکی یکی بیان بیرون!!! البته به این سادگی که نوشتم نبود! کلی داد و بیداد کردم! :))) خلاصه که کلاس شروع شد و من شاگرد اول بودم! آخرش استاد گفت آلمان داره نیرو میگیره ها! نمیخوای بری؟ کلی مزه داد! جواب سوالهاش رو خوب میدادم! تو نصف کلاسها نبودم فکر میکردم هیچی بلد نیستم و از بقیه عقبترم که خدا رو شکر اینطور نبود!! گفته بودن تا ظهر تموم میشه اما نهار هم همونجا خوردیم و تا سه طول کشید!! پیاده برگشتم شرکت! تو راه زنگ زدم پی جی! گفت ویلاست و سریال هم نداره و داره در و دیوار رو نگاه میکنه!!! با اینکه یک عالم کار داشتم بهش گفتم اگه دوست داشته باشه میرم پیشش! گفت خبر میده!! قرار بود سینما هم بریم با مریم و علی! به مریم گفتم اگه من نرم تو با علی میری سینما! گفت نه! به علی گفتم با کمال شرمندگی ما نمیایم! (صبح باهام چک کرده بود گفته بودم میریم!) ناراحت شد! فیلمش رو هم دوست داشتم! ولی پی جی بخواد پیشش باشم یک چیز دیگه است!!! رسیدم شرکت کار ریخت سرم و یکی از شرکتهایی که باهاشون کار میکنیم هم صد و هفتاد میلیون از بدهیشون رو به صورت صد و ده تا چک آورده بود!! دلم میخواست موهام رو دونه دونه بکنم!!! مالیمون که بیخیال! یعنی واقعا روی تارا واسه هییییچی نمیشه حساب کرد! دقتش افتضاحه!!! شرکته هم طرف حساب من بود و ... خلاصه که یک عالم طول کشید تا چکها رو چک کردم و لیست کردم و از بدهیهاشون کم کردم!! شش میلیارد تومن دیگه بدهی دادن! زنگ زدم مدیر خریدشون گفتم سرجدت بقیه بدهیت رو اینطوری ریز نده! من از کار و زندگی میافتم!... خدا رو شکر پی جی گفت جایی کار داره و من هفت برم اونجا! گفتم چی بگیرم؟ هی گفت همه چی دارم! من هم رفتم یک کم خرت و پرت گرفتم مثل ماست میوه و شیرکاکائو واسه تو یخچالش! میدونم دوست داره از این چیزها داشته باشه! کلی هم ترافیک بود! گفته بود میوه داره اما بعدتر گفت تو شرکت جا گذاشته و خلاصه رفتم نزدیک خونه اش میوه هم گرفتم و تا رسیدم وایسادم سالاد میوه درست کردم! اول میخواستم یک ظرف درست کنم بخوریم اما دیدم میوه ها همونطوری تو یخچال باشه نمیخوره همه اش رو سالاد میوه کردم گذاشتم ظرف دردار که احتمال خوردنش بیشتر باشه! ولی خسته بودم حوصله جمع و جور نداشتم! آخه اصلا نمیدونم یک چیز چسبانک ریخته روی یک طبقه یخچالش به من چه ربطی داره که بشورمش!!! گواینکه طاقت نیاوردم صبح شستم گذاشتم سرجاش! :( شب رفتیم زیر کرسی که خیییلی مزه میده سریال دیدیم! همونجا هم خوابیدیم! خیلی عصبی و کلافه بودم! واقعا نمی فهمم چرا داستانهای ماه قصد نداشت شروع بشه وقتی همه نشانه هاش رو داشتم!!! :( کلی استرس داشتم! صبح به پیشنهاد من رفتیم کله پاچه! یک دست کامل گرفت!! همه اش رو هم خوردیم!! من غصه دار بودم! بخاطر هورمونها یا هرچیز دیگه! در این موارد اصلا دلداری بلد نیست! هی میگه مال داستانهای ماهه!! نمیدونم مثلا خوشش میاد هروقت ناراحته هی من دلیل ناراحتیش رو واسه اش اسم ببرم! مثلا بگم این واسه اینه که فکر میکنی بی پولی! این واسه اینه که اعتماد به نفست کم شده! این مال اینه که فکر میکنی چیزی از فلانی کمتر داری!!! خب مسخره است دیگه!!! دلداری دادن یک مدل دیگه است و بسیار ساده تر!! همه اش همه چیز رو فکر میکنه خودش مقصره در نتیجه فکر میکنه غرغره!!! درنتیجه یک چیزهایی میگه که آدم رو بیشتر غمگین میکنه! :( فقط کافی بود دستم رو لمس میکرد و میگفت هیچی نیست دیوونه! فشار روت زیاد بوده هورمونهات قاطی کردن! یا یک چرت و پرتی مثل این!!! :( خلاصه که وقتی ازش جدا میشدم غمگینتر بودم! هم واسه اینها هم واسه اینکه باز یادم رفت تو خونه بغلش کنم قبل از بیرون اومدن! تو خیابون هم که نمیذاره بغلش کنم! خداحافظی بدون یک بغل سفت که اصلا خداحافظی نیست! :(
    شارژ گوشیم تموم شده بود اما اصلا فرصت نداشتم برم تا خونه! تو راه زنگ زدم به مریم که شارژرش رو بیاره و رفتم ماشین رو گذاشتم ایستگاه مترو حقانی و با مترو رفتم تا حسن آباد!! کاموای شال گردن رئیس داره تموم میشه و هیچ روز دیگه ای فرصت رفتن و کاموا خریدن نداشتم! برای ندبه هم کاموا گرفتم! از شال گردن و کلاه الهام خوشش اومده بود واسه اون هم میخوام ببافم! یک کاموای قرمز و سیاه و سفید هم گرفتم شاید واسه خودم هم بافتم بلاخره! :)))) ساعت از یازده گذشته بود رسیدم شرکت!!! کارهام رو انجام دادم و هماهنگیها واسه ساعت دو که کلاس داشتیم! دو تا چهار و نیم کلاس ب.ا.زار خ.رده فروشی طول کشید! بامزه بود! یک سوالهایی که برام مطرح شده بود جواب داده شد!سیزده نفر بودیم! قرار بود شب سینما هم بریم اما علی نتونست بلیط گیر بیاره! البته خدا رو شکر! حسابی خسته بودم! و البته بی حوصله!! رفتم خونه ولو شدم به سریال دیدن و بافتنی بافتن! بعد یادم افتاد نهار هم نخورده بودم از بس سیر بودم!! حوصله شام درست کردن نداشتم یک بسته چیپس خوردم!!! شب هم زود خوابیدم ساعت ده و نیم بود فکر کنم!
    امروز ساعت شش بیدار شدم و صبحانه خوردم و باز یک کم بافتنی و سریال دیدم و ساعت ده اومدم سرکار!!! بخش بزرگی از کار انجام شد اما هنوز تموم نشده!! تا 24 بهمن وقت دارم تمومش کنم! یک چیزهایی کم دارم باید فردا چند تا ایمیل و نامه بزنم! الان هم باید بلند شم برم!! با مریم قراره ساعت 5 بریم سینما! خدا رو شکر چند ساعت پیش داستانهای ماه شروع شد!!! الان یک کمردرد اساسی دارم و خیلی هم خوابم میاد! دلم میخواد سینما رو می پیچوندم میرفتم خونه اما مریم هیچ برنامه ی خوبی واسه عصر جمعه اش نداره دلم نمیخواد بیکار بمونه خونه! یک قرص میخورم میرم! خدایا شکرت!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت 15:28:22
      برچسب ها : واسه ,ساعت ,اصلا ,آزمایش ,میکنه ,کلاس ,بودم حوصله ,واسه اینه ,سالاد میوه ,داشته باشه ,تموم میشه

    حتم دارم یک روزی مثلا ده سال دیگه یه روز تو تنهاییم با یه گیلاس ش.ر.ا.ب مرور میکنم خاطرات روزهایی رو که جادو میشدم! و حتم دارم این یادآوری لبخند به لبم میاره!
    دیروز تلفن که زنگ زد عکسش که روی گوشی افتاد میدونستم کافیه تلفن رو بردارم تا باز جادو بشم و اصلا یادم نیاد چرا دلخور بودم! میدونستم و واقعا مقاومت کردم در برابر جواب دادن اما در انتها جواب دادم! چیز خاصی هم نگفت! فقط اینکه با نگرانی ازم پرسید چرا خبری ازم نیست! نه با طلبکاری! و وقتی گفتم از دستش ناراحتم گفت معذرت میخواد! و سعی کرد برام توضیح بده! و واقعا چند دقیقه بعد یادم نبود چرا اونقدر ناراحت بودم!!!! حتی وقتی بعدتر بهم گفت چند وقته زیاد تلخ میشم! بیخودی حساس شدم! یا طاقتم خیلی کمتر از اونه ناراحتیم برنگشت!!! دود شد رفت هوا! با یه عزیزدلم و دو تا خانم!!! :))))) خیلی بچگانه است! و البته خطرناک! مثل راه رفتن لبه تیغه! به همون اندازه هیجان داره! ماهی و مریم اومدن در حال چت کردن قیافه ام رو دیدن هر دو شون جداگونه بهم گفتن پس امشب میری اونجا؟؟؟؟ البته میدونستم که نمیرم! پی جی هم میدونست! چیزی نگفت! 
    ماهی دیروز برام گل گرفت! بخاطر ولنتاین و اینکه دوستم داره! خوشم اومد. جالب بود.
    زینب میخواد پسرس رو که دوست داره بیاره به رییس معرفی کنه واسه استخدام. هرجوری میتونستم سعی کردم مانعش بشم چون اینکار خیلی احمقانه است اما حرف تو گوشش نمیره! باید جدا جلوش رو بگیرم!
    دیروز بدن درد داشتم فکر کردم مال خستگیه! چند وقته خوب نمیخوابم! دیشب که رسیدم خونه دیدم سرم سنگینه و ضعف دارم! 8 شب خوابیدم! صبح هم تا 11 اصلا نتونستم از تخت پایین بیام! سرما خوردم! گلودرد و بدن درد و سرگیجه و ضعف! 11 بلند شدم رفتم خرید چون هیچی نداشتم تو خونه! آب معدنی و نون گرفتم و پرتغال و لیموشیرین و نارنگی! سبزی آش هم گرفتم اومدم خونه آش درست کردم! برای عصر حاضر میشه! نهار کباب ماهیتابه ای درست کردم با سیب زمینی و خیارشور و زیتون و دوغ هم داشتم! خونه که پر از بوی غذا میشه من پر از خوشحالی میشم! قسمت جدید واکینگ دد اومده بود دیدمش! عاااالی بود! نویسنده هاش خیلی خوشفکر هستن! هیچ ترسی هم از حذف کردن آدمها ندارن البته از اون طرف خیلی قشنگ مهره های اصلی رو نگه میدارن! کارشون درسته! 
    باز هم قرص خوردم با آب پرتقال! باید برم یه دوش آب گرم بگیرم و بعد باز هم بخوابم اگه بشه! هنوز ضعف دارم! 
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 11:36:47
      برچسب ها : خیلی ,خونه ,البته ,دیروز ,میدونستم ,درست کردم

    و تمام روز پی جی دلیلی نمیبینه با من حرف بزنه! نه از کارهایی که کرده و سفرش برام بگه نه از من و تعطیلاتم بپرسه!!! انگار براش مهم نیست!! مهم نیست بدونه من چیکار میکنم! نیازی هم نداره از خودش بگه! فکر کنم حتی براش مهم نباش مرد دیگه ای رو هم ببینم!! البته من خودم از نظر شخصیتی چنین آدمی نیستم ولی برام مهمه با آدمی باشم که براش مهم باشم و لازم بدونه اینو بهم نشون بده! ... حس جالبی ندارم! کاش دست از سرم برداره! دیگه جادوم نکنه و بذاره برم! من اینجوری اذیت میشم! اینقدر غرور دارم که چیزی نگم اما قلبم اذیت میشه! 
    اجاره خونه ام رو نداشتم بدم!!! البته یه کم پول دست شرکت دارم باید امروز بهم میدادن گفتن فردا! زنگ زدم به مریم تا فردا بهم قرض بده گفت صدف دیگه که بهش پول قرض ندادی؟ نه؟ بهش دروغ گفتم! نشونه ی خوبی نیست! دیگه خودم هم فکر نمیکنم کار درستی کرده باشم! من به خودم سختی میدم تا اون احساسهای بد نداشته باشه و اون خیلی راحت منو تو احساسهای بد رها میکنه! این نمیتونه یه رابطه ی سالم باشه! :( 
    کاش تموم شه! خیلی زود! خدایا تو چی صلاح میدونی؟ دارم زیادی زود همه چیز رو داغون میکنم؟  تو که میدونی داستان مال امروز و دیروز نیست! خودخواهیهاش تمومی نداره! واقعا این رفتارها دوستیه خوشگل نمیسازه! دیگه تو که میدونی که! :(
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 11:36:47
      برچسب ها : براش

    نگرانی!!!

    بدترین حس دنیاست! یعنی از این حس که طرف دوستم نداره هم بدتره ها!!! حالش خوب باشه ولی منو دوست نداشته باشه بهتره!! از دیروز ساعت شش عصر پی جی آنلاین نشده!! و این فوق عجیبه! چون همیششششه آنلاینه تحت هر شرایطی!! اس ام اس دادم جواب نداد! صبح دیگه نگران شدم زنگ هم زدم باز جواب نداد! گوشیش زنگ میخوره اما جوابی درکار نیست! یعنی هررررر اتفاق بدی که یک ذره هم ممکن باشه اتفاق بیفته اومده تو ذهنم! یعنی تنها اتفاق خوبی که میتونه افتاده باشه اینه که دیشب دیر برگشته باشه و هنوز خواب باشه! ولی اون هم خیلی بی انصافیه که بهم پیام نداده برگشته! :(

    پی نوشت: اس ام اس داده که ساعت پنج و نیم رسیده!! فقط چشمهاش رو به زور نگه داشته که برسه! واقعا نمی فهمم چرا وقتی ازش می پرسم کی برمیگردی جواب نمیده! چرا وقتی داره راه میافته نمیگه که داره برمیگرده! چرا تو راه یک زنگ نمیزنه که داره میاد! میخواد نگران شم؟ میخواد بگه مهم نیست که نگران میشم؟ میخواد بگه نباید نگران شم؟ یا خیلی ساده فقط میخواد نشونم بده اصلا تو ذهنش نیستم؟!!! :( همه اش دردناکه! :(

    تمام شب همسایه ی چهار خونه اونورتر داشت خونه رو خراب میکرد و بعد خرابه ها رو با سروصدا میریخت تو کامیون و صدای کامیونهایی که در رفت و آمد بودند! تا ساعت 5 صبح!!!! تمام کوچه دیشب نخوابید!! سرم داره میترکه! :(

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 11:36:47
      برچسب ها : باشه ,نگران ,میخواد ,اتفاق ,جواب ,ساعت ,جواب نداد

    احساسات عجیب!

    احساس تو خلا بودن دارم! خلا احساسی! تقریبا هیچی برام مهم نیست و بسیار حس خوبیه!!! دومین جمعه است سرکارم و اصلااا احساس بدی ندارم در این مورد! انگار مهم ترین چیز تو این روزها کارمه در صورتی که اصلا اینطور نیست! عجیبه! پر از تناقضم!!!
    خبری از پی جی نیست! یعنی گاهگاهی یک عکس از یک نون یا یک چیز دیگه میذاره اما وقتی ازش می پرسم سفرش فایده داشته یا نه! کی برمیگرده! یا بهش خوش میگذره یا نه! هیچی نمیگه! انگار بخواد بگه به تو ربطی نداره و روش نشه!! دلم نمیخواد اصرار کنم که بیشتر تو زندگیم باشه! در واقع من تو زندگی اون هست و اون تو زندگی من نیست! لااقل خودش نیست! یک سری آثار ازش هست اما خودش نیست! هیچوقت براش مهم نبوده من روزهام رو چطور میگذرونم و چیکار میکنم یا نمیکنم و چه حسی دارم! یه وقتهایی فکر میکنم خوبه که اینطوریه!! خوبه که مرتب بهم یادآوری میشه هیچی بیشتر از یک دوست ساده نیستم! آخه دیوانه بازیهام معمولا بی ترمزه!!! دلم میخواست براش کیک ولنتاین می پختم! هدیه و شکلات و گل می گرفتم و میرفتم پیشش اما اینکار رو نمیکنم! من فقط یک دوست ساده هستم و باید تو همون جایگاه بمونم! یک بخش بزرگی از ذهنم دوست داره پی جی یهو از زندگیم حذف شه! یهو بره و دیگه هیچ خبری ازش نشه! به همین سادگی!!! :(
    دیشب نرفتم خونه شاهین! رفتم خونه آشپزخونه و اتاقم رو مرتب کردم و بعد هم یک دوش طولانی گرفتم و لباسهام رو هم شستم و بعد یک پیام به شاهین دادم و تشکر کردم از دعوتش و بهش گفتم نمیتونم برم! بعد هم موهام رو سشوار کشیدم و نشستم یک فیلم جدید دیدم و یک بسته پفک هم خوردم! چسبید! بعد هم کمی بافتنی بافتم! (دارم فکر میکنم معتاد شدم به بافتن! همه اش باید یک چیزی دستم باشه!!) و ساعت یازده هم رفتم خوابیدم!
    امروز تولد شهرزاده! یک پیام بهش دادم و تبریک گفتم و ازش معذرت خواهی کردم که نمیتونم امروز برم ببینمش! پانزده سال پیش وقتی شهرزاد به دنیا اومد زندگیم بسیار آشفته بود اما فکر میکردم دارم به سمت آرامش پیش میرم! یک سال و نیم بود ازدواج کرده بودم و هنوز خانواده ام شوهرم رو نپذیرفته بودن! ولی نشونه هایی بود که داستان داره براشون جا می افته! و من تازه داشتم می فهمیدم انتخاب درستی نکردم! البته یک سال و نیم بعد طول کشید تا از خونه ی شوهرم بیرون بیام و آواره بشم!! و بعد هفت سال سختی دادگاه و ... خیلی طول کشید تا روی پای خودم ایستادم! الان نزدیک دو ساله که همه چیز آروم به نظر میرسه! خونه و ماشین و کار و زندگی خودم رو دارم! و به پشت سر که نگاه میکنم مسیر سخت و پیچیده ای رو طی کردم! شهرزاد هم سختیهای زیادی با سن کمش کشیده! اون وضعیت عجیب و غریب باباش! نامادری تو سالهای دبستان! وضع آشفته زندگی با مادربزرگ مادریش! و حالا هم که... تازه فهمیدم انسی ماهی یک میلیون تومن اجاره خونه میده!! خیلی عدد سنگینیه برای یک کارمند ساده! کاش پول داشتم! بیست سی میلیون بهش می دادم! بهش میگفتم مال خودت! یا تا ده سال آینده بهش احتیاج ندارم! چرا باید اینقدر زندگیش سخت باشه؟!... بهرحال تولد شهرزاد بهانه ای شد به پشت سر نگاه کنم! و در مجموع خوشحالم! انسی میگه پوستت کلفت شده اما واقعیت اینه که من خیلی با افکار و اعتقاداتم کشتی گرفتم و دیگه اکثر جوانب و زوایاش رو می شناسم و این باعث شده خودم رو و زندگیم رو دوست داشته باشم! خدا رو شکر! واقعا خدا رو شکر بخاطر همه چیزهایی که دارم و ندارم!
    یکی تو اینس.تا اددم کرده بود که نمی شناختمش! رفتم دیدم همه ی هنرپیشه ها رو توی لیستش داره!!! با درخواستش موافقت نکردم اما باعث شد یک چرخی تو صفحه ی آدمهای معروف بزنم! من واقعا لباسهای فاخر رو دوست دارم! هیچوقت خودم اونقدر پولدار نبودم که بخوام اینجور لباس بپوشم اما از دیدنش لذت می برم! الهام چندروز پیش اومد گفت زارا فلان جا تخفیف گذاشته و عکس کفش قرمزی که خریده بود رو نشونم داد! گفت قیمتهاش خیلی خوب شده تو هم برو! بهش گفتم ببین! من یک کتونی یک کفش راحتی یک پوتین بلند یک پاشنه بلند مشکی و یک صندل بنددار سفید دارم! برای لباسها و موقعیتهای مختلف! هرکدوم که خراب شد میرم یکی جاش میخرم درغیر اینصورت نیازی به کفش تازه ندارم! گفت بعضی وقتها فکر میکنم تو اصلاااا زن نیستی! ... نمیخوام بگم کار بدیه! یا دوست ندارم! ولی با این درآمد و با این موقعیت اجتماعی فکر نمیکنم به بیشتر از اینها نیاز داشته باشم! اما واقعا مثل هر زن دیگه ای از تصور اینکه مثل زنهای پولدار تو فیلمها کمدهای بزرگ پر از لباس و کفش و کیف داشته باشم لذت می برم! از تصور خودم تو لباس شب بلند مشکی با جواهرات خوشم میاد اما وقتی مهمونی که بشه اینجوری لباس پوشید تو زندگیم نیست چرا باید داشته باشمشون؟!!
    عجب سکوتیه! شرکت چقدر دوست داشتنیه روزهای تعطیل! برم به کارهام برسم زودتر برگردم خونه! ماشین خییییلی کثیفه! چرا اینقدر از کارواش رفتن بدم میاد؟؟؟؟ :(

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 11:36:47
      برچسب ها : دوست ,خونه ,زندگیم ,میکنم ,ندارم ,داشته ,داشته باشم ,بلند مشکی ,دوست ساده ,خودش نیست

    22 بهمن هم سرکار!!!

    صبح بلند شدم اومدم سرکار! کارهام واقعا زیاده و خیلی از کارهام تمرکز میخواد که تو روزهای عادی نمیشه! رئیس هم اومد! مریم و زینب و تارا هم اومدن! البته رئیس و تارا ظهر رفتن اما من و مریم و زینب هنوز هستم! هرکدوم تو اتاق خودمون مشغول کارهای خودمون! زینب چند وقت پیش رفته بود ترکیه با دوستهاش! گویا برای من و مریم سوغاتی خریده بوده اما تو چمدون دوستش جا مونده و امروز به دستش رسیده واسمون آورد! یک دامن کوتاه مشکی کتون واسه من خریده! خوشم اومد ازش! درکل دامن دوست دارم با اینکه موقعیت پوشیدنش بسیار کم پیش میاد!

    شاهین زنگ زد! امشب همه خونه اش هستن گفت من هم برم! فردا تولد شهرزاده! اون و شهروز و مامان هستن! میترا و ایمان رو هم گفته با مامان باباهاشون! عمو محمود و خاله لیلا رو خیلی وقته ندیدم! دیگه جواب تلفنهام رو هم نمیده عمو محمود! یک عالم داستان میشه اگه نرم اما واقعااااا اصلا حال و حوصله ی رفتن ندارم! اصلااااااااا! دلم میخواد برم خونه! خونه ام خیلی بهم ریخته است! باید مرتبش کنم! شاید فردا هم بیام سرکار! فکر نکنم یک سری کارهام امروز تموم شه! دلم میخواد هفته دیگه واقعا دو سه روز نیام سرکار! خسته ام!

    ارستو پیام داد که هفته دیگه سارا میخواد شیرینی درست کنه میای پیشمون؟ گفتم خیلی دوست دارم بیام! گفت وای به حالت این یکی رو کنسل کنی! :)))

    دیشب خواب عجیبی دیدم! ختم بود! همه گریه میکردن! تو خونه قدیمیمون بودیم! همون خونه ی بزرگی که هم من توش عروس شدم هم شهروز داماد! و بعدش دیگه هیچوقت خانواده نشدیم! البته قبلش هم فقط ظاهرش رو داشتیم! بگذریم! همه بودن! یکی به من گفت تو چرا گریه نمیکنی؟ گفتم گریه ام نمیاد! گفت چرا؟ گفتم بابام الان نمرده! سالهاست مرده! تازه الان گذاشتنش زیر خاک! تازه اونجا فهمیدم ختم بابامه!!! اصلا انگار خودم نبودم! انگار به عنوان یک سوم شخص به ماجرا نگاه میکردم! یکی دیگه گفت اصلا واسه چی اومدی؟ گفتم یک چیزی جا گذاشته بودم اومدم بردارم!!!! و بعد از درخونه اومدم بیرون! برف می اومد اما من لباس تابستونی تنم بود! ولی سردم نبود! هوا گرگ و میش بود و خیابون هیچ ماشین و آدمی نبود و من نمیدونستم باید کجا برم! فقط تو سکوت راه میرفتم!!! مدت طولانی!! فکر کنم زیادی چیز میز خورده بودم قبل از خواب!! صبح با سردرد بیدار شدم! اصلا هم حال روحی خوبی نداشتم!

    دلم برای پی جی تنگ شده! رفته دور! خیلی دور! نمیدونم چه فرقی داره وقتی ویلا باشه و پیشش نباشم و یک جایی دورتر باشه و نبینمش! واقعا نمیدونم چه فرقی داره اما اینجوری که سفره و خیلی دوره دلم بیشتر تنگ میشه! از هرچیز براش جالبه برام عکس میفرسته! خوشمزه است که یادمه! احساس خوبیه!

    تارا واقعااااا بیشعوره!! دیشب دیوونه ام کرد! با یک شرکت کار میکنیم ازش چک میگیریم و حساب کتابهاشون بهم ریخته است! من از نظر بازرگانی حسابشون رو دارم تارا از نظر مالی!! شنبه رئیس و رئیس بزرگ میخوان با روسای شرکته در مورد ادامه همکاریهامون جلسه داشته باشن! رئیس ازمون گزارش خواسته بود! عددهامون با هم نمیخوند! به نظر من بیشتر از شش میلیارد تومن ازشون چک وصول نشده داشتیم از نظر تارا 4 میلیارد!!! بهش میگم یعنی تو میگی دومیلیارد از چکهاشون وصول شده؟ میگه من نمیدونم همینهایی که لیستشو دادم که چهار میلیارده وصول نشده! هرچی بهش میگم مهم اون پولیه که اومده به حسابمون! دربیار چقدر پول وصولی داشتیم! میگه من وقت این کارها رو ندارم!!!! رفتارش واقعا افتضاحه! آدم دوست نداره بهش کمک کنه! گفتم به درک! به نظر من که 6 میلیارده! تو میگی 4 میلیارده برو به رئیس همین عدد رو بگو!! رئیس صدام کرده اختلافتون کجاست؟ گفتم نمیدونم! من به حسابهای بانکی دسترسی ندارم بدونم چقدر پول وصول شده! رئیس میگه زنگ بزنید از اون شرکت بپرسید!!! خیلی مسخره است که به تارا نمیگه لیست وصولی هاشون رو بده! خیلی مسخره است از یک شرکت بپرسیم چقدر چک وصول نشده دست ما دارید! و جالب بود که اونها گفتن 6!!! کاشف به عمل اومد 5 تا چک 400 میلیونی تو گاوصندوق داره که وارد سیستم نکرده!!!!!! داشت از سرم شاخ درمی اومد! حالا اینها به کنار! رفتار ملایم رئیس باهاش منو له کرد!!! واقعا هرچی دریده تر باشه دنیا باهات نرم تره!! صدای ماهی هم دراومد! میگه من فرمت یک نامه رو یک کم رعایت نمیکنم اینهمه با من و تو دعوا میکنه! چرا این دومیلیارد رو ثبت نکرده باهاش اینقدر ملایم رفتار میکنه؟؟؟؟؟ ... در کل اصلا رفتارهای مدیریتی رئیس رو دوست ندارم! و از تارا متنفررررررررم!

    خدایا شکرت!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 11:36:47
      برچسب ها : رئیس ,خیلی ,تارا ,گفتم ,وصول ,اصلا ,وصول نشده ,خیلی مسخره ,فرقی داره ,هفته دیگه ,دوست دارم

    ادیبانه!!!

    رفتم یک دور زدم چندتا وبلاگ خوندم با وبلاگ خودم درافتادم! :))) خوشم میاد از این وبلاگهایی که هر چی پستهاش رو میخونی هیچی از نویسنده نمی فهمی! :))) ولی خودم نمیتونم اونطوری بنویسم! یعنی به نظرم وبلاگ به درد روزمره میخوره! ولی ادیبانه نوشتن رو دوست دارم! شاید از دیشب شروع شد! داشتم تو کامپیوترم دنبال چیزی می گشتم به فولدر نوشته هام برخورد کردم و یک ساعتی طول کشید تونستم ازش بیرون بیام! دلم برای اونطور نوشتن تنگ شده اما واقعا فرصتی نیست و چه حیف! یکی از برنامه های چند روز مرخصیم حتمااااا نوشتن خواهد بود!
    ولنتاین فکرم رو مشغول کرده!! به ایده آلش فکر کردم! البته تو سن و سال من!! اینکه یک دختر کوچولوی هفت هشت ساله داشته باشی! با همراهیش یک کیک بپزی شکل قلب! قرمز یا شکلاتی! با خامه سفید و صورتی هم تزئینش کنی! یک جعبه خوشگل رو هم پر از شکلات کنی و یک کادوی کوچیک بگیری و روبان بزنی بذاری روی شکلاتها و بدی دخترت بده به باباش! اولین عشق مذکر زندگیش!
    تصمیم گرفتم هیچ کار خاصی انجام ندم! احتمالا که پنجشنبه جمعه هم سرکار باشم!
    یک عالم حرف داشتم اما پرید! هیچکدومش یادم نمیاد! شاید بعدتر یادم اومد!
    خدا رو شکر

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 11:36:47
      برچسب ها : نوشتن ,وبلاگ

    گیر کردن تو برف!!!

    دیشب برف گرفت!! من هم که صبح دیدم هوا خوبه هیچی نپوشیده بودم! خدا رو شکر یادم افتاد که بارونیم رو دادم خشکشویی نزدیک شرکت! کاپشن ماهی رو قرض گرفتم رفتم بارونیم رو گرفتم و اصلااااا هم حس کار نداشتم! واسه خودم بیخودی تو نت چرخ می زدم! وبلاگ پی جی یک سال پیش رو هم یک دوره کردم! این روزهاش رو! من بین خطوط بودم! مزه داد! اون موقع بیشتر آشپزی می کردیم! بهتر بود! و حالش به نسبت اون روزها بهتره! خدا رو شکر! در مجموع از اوایل وبلاگ نویسیش حالش خیلی بهتره! این وبلاگ نویسی خیلی واسش خوب بود! خوبه که آدم بدونه چیکار میتونه بکنه که حالش بهتر شه! بهرحال که ساعت سه و نیم دیگه خسته شدم فکر کردم زودتر برم تو ترافیک هم کمتر می خوردم زدم بیرون! باید برای فردا نهار درست میکردم گفتم ولش کن یک چیزی میخوریم با مریم! بعد دیدم خب پی جی هم نهار نداره دیگه! رفتم از سوپر مرغ و چیزهای دیگه خریدم یک غذای من درآوردی درست کنم! آشپزی کردن خونه خودم برام راحتتره! میدونم چی دارم و چی ندارم! خونه پی جی کلا  نمیشه رو هیچی حساب کرد! حتی روغن و پیاز!!! خلاصه که بستنی هم گرفتم با سوفله بخوریم و گذاشتم تو صندوق عقب که بتونم بخاری رو با خیال راحت روشن کنم! یک کم تو تونل گیرکردم و برف بند اومد اما وارد آزادراه که شدم باز شروع شد و وحشتناک بود! خلاصه که سه ساعت تو راه بودم و یک تصادف مسخره با یک تریلی داشتم که بیشتر صدمه روانی بهم زد تا مالی! جونم بالا اومد تا رسیدم ویلا!!! حسابی خسته شدم! بعدش هم باید پی جی رو دلداری میدادم که سه ساعت استرس کشیده که من توراهم!!!!!!!! کلی به این خندیدم! ولی کاملا جدی بود! سوفله رو با بستنی خوردیم که خیلی چسبید و بعد رفتیم یکساعتی ولو شدیم زیر کرسی و سریالهای پی جی رو بهش دادم! و بعد پی جی گفت هوس عدسی کرده! هوا سرد بود! واقعا می چسبید! رفتم وایسادم به نهار درست کردن و عدسی درست کردن و یک سالاد میوه هم بهش دادم و نهار رو گذاشتم تو فر آشپزخونه رو مرتب کردم رفتم پیشش! میخواست بخوابه!! بغلش کردم نوازشش کردم آروم خوابید! تمام اون سه ساعت ترافیک و اون تصادف مسخره می ارزید به اینکه دلش میخواست یکی نوازشش کنه و من بودم که اینکار رو براش انجام بدم! بعد که خوابید من دیدم اصلا خوابم نمیاد رفتم پایین ظرفها رو که خشک شده بود جابجا کردم و آشغالها رو هم گذاشتم بیرون و اجاق گاز رو که تمیز میکردم دیگه کمرم داشت میترکید! هنوز داستانهای ماه تموم نشده و بسیار بی حوصله و کلافه بودم! خلاصه تا همه چیز رفت سرجاش و چراغها رو خاموش کردم و رفتم بخوابم ساعت شد دوازده شب! ولی باز هم خوابم نمیبرد! بعد هم که خوابیدم هی بیدار می شدم اصلا به خواب عمیق نرفتم! نمیدونم چرا نگران بودم! با هر تکون کوچیک پی جی بیدار می شدم! صبح هم با چشمهای قرمز و سردرد بیدار شدم! ماشینها رو درآوردیم و تو برف گیر کردیم و داستان داشتیم تا یک هایلوکس اومد ماشین من رو بیرون کشید تا به جاده رسیدم! پی جی خیلی عصبی بود! بعد هم گفت اینجوریه برف که میگم نیای!! اون موقع که اصلا توانایی شنیدن نداشت من کلا حرف نزدم ولی بعدتر بهش پیام دادم وقتی حتی تو برف میگم اگه بخوای میام پیشت معنیش این نیست که ساده انگارم یا فکر میکنم اتفاقی نمیافته مسئله اینه که این اتفاقات در کنار دیدنت و مراقبت بودن هیچی نیست! حتی اگه مجبور میشدم تمام روز همونجا بمونم یا بیشتر از سه ساعت تو ترافیک باشم یا تصادف بدتری می کردم برام مهم نبود! مهم اینه که وقتی بهم احتیاج داره پیشش باشم! و بتونم آرومش کنم و مراقبش باشم! خلاصه تا رسیدم شرکت ساعت شد 10!! الان هم که مشغول کارم!!
    تو یخچال پی جی سیرداغ و پیازداغ آماده بازاری بود! گفتم اینها از کجا؟! گفت من نخریدم!! جواب عجیبی بود! دیگه چیزی نگفتم! کسی غیر از من و خانم الف اونجا خرید نمیکنه! نمیدونم از کی دیگه اسمش رو جلوی من نمیاره! شاید هم یکی دیگه پیدا شده تازگیها! نمیدونم! من واقعا از زندگیش هیچی نمیدونم! :(
    امروز داشتم فکر میکردم من تنها نفری هستم تو شرکت که تا حالا چند روز پشت سرهم نرفتم مرخصی! فقط وقتهایی که دیگه نمیتونستم تکون بخورم خونه استراحت کردم! این هفته اگه به یک سری کارهام سروسامان بدم هفته دیگه میخوام دوسه روز پشت سر هم نیام سرکار! خیلی خسته ام! خیییییلی! :(

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 11:36:47
      برچسب ها : ساعت ,خیلی ,هیچی ,خلاصه ,نمیدونم ,درست ,تصادف مسخره ,نهار درست

    بهار شده!

    به تقویم کار ندارم! اینکه میگه تا یکشنبه باید صبر کنید تا بهار شروع شه مسخره است! بهار شروع شده! خیلی وقته! وقتی درختها جوونه میزنن و بارون ریز ریز میاد بهاره! و بهار اینجاست! و خیلی دوست داشتنی و انرژی بخشه! عاااشقشم!
    دیشب با سردرد رفتم خونه! این روزها فشار کاری زیاده! شال زینب رو چند روزه شروع کردم یک کم اون رو بافتم و یک فیلم هم دیدم به اسم بروکلین که قشنگ بود! البته از اون فیلمها بود که یکبار دیدنش کافیه! اصلا حوصله آشپزی نداشتم به مریم پیام دادم گفت فردا کباب میخوریم! یک کم آش داشتم اون رو خوردم! حساااابی چاق شدم! باید جدی ورزش رو شروع کنم! از همین پنجشنبه! از فردا که کار تموم میشه باید یک برنامه ریزی کنم یک کم به خودم برسم! کرمهایی که یک عااالم پولش رو دادم دو هفته پیش خریدم رو به طور جدی استفاده میکنم و نتیجه اش هم خوبه! صورتم رو بیشتر از قبل دوست دارم! خلاصه که ساعت ده شب خوابیدم! و ساعت شش و نیم صبح به زووووور بیدار شدم اما تا هفت و نیم از جام بلند نشدم! یک کتاب چند سال پیش از کتابخونه گرفته بودم و خیلی دوسش داشتم بلاخره تو نشر چشمه پیداش کردم و خریدمش! دوباره شروع کردم به خوندنش! فیلمش هم پیدا کردم گذاشتم دانلود شه ببینم!
    در مجموع روزگار زیباییست و همه جا پر از انرژی و جنب و جوش! که این باعث میشه هفته دیگه که رکودو سکوت شهر رو میگیره خییلی لذتبخش بشه! خدایا شکر بخاطر همه روزها و لحظه هایی که ما رو لایقش دونستی!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 28 اسفند 1394 ساعت 16:00:08
      برچسب ها : بهار ,خیلی

    یک شروع تازه!!!

    میخواستم این کار رو اول سال جدید انجام بدم اما از اونجایی که وقتی یک کاری تو ذهنم باشه باید انجام شه تا بتونم نفس بکشم تمام آرشیو این وبلاگ رو پاک کردم چون فضاش رو دوست داشتم و میخواستم توش بمونم و قراره یک شروع تازه داشته باشم و تو دنیای وبلاگ نویسی حضور داشته باشم!
    الان اصلا وقت ندارم برای نوشتن اما خدا رو شکر کارهای اولیه انجام شد!
    برمیگردم!
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 28 اسفند 1394 ساعت 16:00:08
      برچسب ها : انجام ,داشته باشم

    و بهار! این فصل نوسانات!!

    روحیه من این روزها شدیدا به هوا بستگی داره!!! یعنی به همون سرعت تغییرات سرد و گرم شدن هوا حالم خوب و بد میشه! ده دقیقه خوبم یک ساعت داغون!! بعد یک ساعتی خوب می مونم باز نیم ساعت میریزم به هم! از این مسخره تر نمیشه!! اما جالب هم هست! اگه هی نخوام باهاش بجنگم!

    شال زینب دیروز تموم شد! بهش ریشه هم دادم و نخهای اضافه اش رو هم مرتب کردم و بعد هم بخار دادم که یک کم خودش رو رها کنه! جالب شد عکس گرفتم واسه مریم فرستادم خوشش اومد گفت واسه من هم بباف!! شب که کادوپیچیش هم کردم و گذاشتم روی مبل کلافه بودم چیزی برای بافتن دستم نیست! فکر کنم دستهام معتاد شدند! :)))

    از فردا میخوام صبحهای زود برم باشگاه پیاده روی و بعدتر هم دویدن!! هم به فکر کردن و متمرکز شدنم کمک میکنه هم یک ورزشه که تناسب اندامم رو برمیگردونه!! در ضمن دیگه به ترافیک صبح هم نمیخورم و زمان خلوتی از خونه بیرون میام! در نتیجه یکی از فعالیتهای امشب تهیه موزیکهای مناسب برای گوشیه! وسوسه شدم برم گوشی جدید بگیرم! شاید نوت 5 بگیرم! دوربینش خیلی خوبه! ولی یک کم گرونه! هنوز تصمیم نگرفتم! شاید هم اصلا بی خیال شم!!!

    امروز یک روز کاری فوق العاده مسخره است!!  حال من هم فعلا یک حال بی حوصله ی فوق العاده مسخره است! خدا به خیر کنه!!!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 17:12:08
      برچسب ها : مسخره ,العاده مسخره

    تاثیرات آدمها!!!

    دو تا کارگر از ساعت هشت صبح تا دو ظهر فقط اتاق کنفرانس رو تمیز کردن که یک اتاق چهارگوشه با یک میز و دوازده تا صندلی!!! حتی دیوارهاش هم قابل شستن نیست! البته که کند کار میکردن اما حقیقتش کاشف به عمل اومد که شش هفت ساله درست و حسابی تمیز نشده! کرکره هاش رو باز کردن خاک شش ساله روش بود!!!! به منشی سابقمون میگم کی آخرین بار اینجا تمیز شده؟ میگه نمی دونم! میگم مگه فروردینها تمیز نمیکردید؟ میگه نه! هیچکس مسئولیت تمیز کردن این شرکت رو نداشته خدا رو شکر! پیرمردهای شرکت امروز ازم قدردانی کردن که به فکر تمیز کردن شرکت بودم! البته که این داستان سر دراز خواهد داشت و احتمالا هفته دیگه و هفته بعدش هم باید زنگ بزنم پنجشنبه ها کارگر بیاد واسه تمیز کاری! :))
    در مجموع میخوام بگم یادمون میره خودمون چقدر موثریم! حواسمون هست همه اشششش یک ترازو بگیریم دستمون از تاثیرات منفی دیگران گلایه کنیم اما به ندرت آدمها راجع به تاثیرات خودشون تفکر میکنن! یکی از بچه ها از میزان حقوقش گلایه داشت بهش گفتم فکر میکنی حضور تو در شرکت در سال گذشته چقدر سود داشته واسه شرکت؟ و چقدر هزینه؟ بربر نگاهم کرد! نمیدونم اگه این سوال رو از خودش نپرسیده بود پس با چه معیاری به این نتیجه رسیده بود که حقوقش کمه!!! یا یک بنده خدایی میگفت شوهرم اصلا منو موقعیتهام رو درک نمیکنه ازش پرسیدم شوهرت یک چنین برداشتی از تو نداره؟ آیا اون فکر میکنه که تو خیلی خوب درکش میکنی؟ در مجموع زندگی یک بده بستون بزرگه! نمیتونیم انتظار داشته باشیم چیزی ورای اونکه به دنیا میدیم از دنیا دریافت کنیم حتی به نظر من مساوی هم نمیتونه باشه! بهار داره گلهای زیباش و طبیعت خیره کننده اش رو به ما ارزونی میکنه ما چی براش داریم؟ فکر میکنم اگه از خودمون بیشتر از اونچه از دیگران انتظار داریم انتظار داشته باشیم زندگی قشنگتر میشه! نه؟!
    خونه مامان نرفتم! سارا و محمدرضا رو پیچوندم! عصر میرم خونه حمید می بینمشون! بچه ها تو گروه فامیلها برنامه کله پاچه گذاشتن واسه فردا صبح! هنوز کلافه و بی حوصله ام اما خوب میشم! به زودی! :)
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 17:12:08
      برچسب ها : تمیز ,داشته ,تاثیرات ,چقدر ,واسه ,داشته باشیم ,انتظار داشته ,انتظار داشته باشیم

    خوب نیستم اما مهم نیست!!

    پریروز زود رفتم خونه! ساعت یک دیدم دیگه نمیتونم اصلا سرم رو روی بدنم نگه دارم! رفتم خونه و مستقیم تو تخت و تا ساعت پنج عصر هیچی نفهمیدم اصلا!!! و عجیبه چون توی روز خوابیدن برای من سخته! بعد بلند شدم یک کم ماکارونی داشتم به عنوان نهار خوردم و یک قرص سرماخوردگی و یک کم فیلم دیدم و باز ساعت ده شب خوابیدم! داستانهای ماه شروع شد و دیروز صبح که از جام بلند شدم دیدم اصلا توان سرکار رفتن ندارم زنگ زدم رئیس گفتم نمیام! گفت باعععععععشه! همه اش ولو بودم! با یک حال منفی و روحیه افتضاح! از همه چی بدم می اومد! از همه کس حتی! حتی از خودم! ماکارونی مونده بود باز همون رو خوردم! اصلا حس بیرون رفتن از خونه رو نداشتم وگرنه باید خرید هم میکردم! حتی دوش هم نگرفتم! اینقدر داغون بودم! :( تنها کار مثبتی که کردم تموم کردن اشارپ زینب بود! خوشگل شد! فقط ریشه زدنش مونده! اگه بخار هم بهش بدم بهتر میشه! دیشب خوابم نمیبرد! یک عالم نقشه کشیدم و به آینده های دوردست فکر کردم! مزه داد! گواینکه احتمالا واقعیت اصلا شبیه آنچه من فکر میکنم نخواهد شد اما مزه داد! حالم رو بهتر کرد! ساعت دو خوابیدم!!!! نصف شب بلند شدم برم دستشویی دیدم برق نیست! تاریکی مطلق بود! نمیدونم چرا خنده ام گرفته بود! کورمال کورمال رفتم دستشویی بعد که برگشتم به تخت یادم افتاد میشد از چراق موبایلم استفاده کنم بیشتر خندیدم!! ساعت هفت هم بیدار شدم! میتونستم بیشتر بخوابم اما دیگه خوابم نمیبرد! آماده شدم اومدم شرکت و زنگ زدم به این شرکتهای خدماتی دونفر رو فرستادن شرکت رو تمیز کنن! یارو گفت اگه بد کار میکردن زنگ بزن فوری عوضشون کنم! یکیشون یک پسر جوونه که خیلی ماسته اما دلم نمیاد زنگ بزنم عوضش کنن! جوونه دلم میخواد بهش مزد کارش رو بدم! شرکت چندساله درست حسابی تمیز نشده امسال هم روش! :))))
    شاهین پیام داده ظهر نهار بیا خونه مامان روز مادره!! هنوز جوابش رو ندادم! دوست ندارم برم! اصلا حوصله اش رو ندارم! عصر هم فکر کنم بچه ها بپیچونم! میخوان شام برن خونه حمید قبلش بیان پیش من بهشون میگم کارم تو شرکت طول میکشه (دروغ هم نیست باید بالا سر اینها باشم تا کارشون تموم شه!) خودم میرم خونه حمید دیدنشون! اونها هم ماشین ندارن براشون راحتتره یک مسیر برن! :( حوصله آدمیزاد ندارم خب!
    مریم داره امشب با مامانش اینها میره مشهد! آخر هفته رو پیش خواهرش و فامیلهاش باشه! آخر هفته خلوت خواهد بود! شاید پرده ها رو باز کردم بردم انداختم تو ماشین لباسشویی مریم ! تو کابینتها رو هم نشستم شاید اونها رو تمیز کردم! شاید هم حالش رو نداشتم هیچ کاری نکردم! دلم میخواد لش باشم کتاب بخونم فیلم ببینم! شاید بلوزی که میخواستم ببافم رو دست بگیرم! وقتی دستم مشغوله ذهنم مرتب و آروم میشه! واسه خودش بدون عذاب وجدان می چرخه و حال میکنه! حس خوبیه!
    زود خوب میشم! میدونم! خدا رو شکر!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 17:12:08
      برچسب ها : خونه ,اصلا ,ساعت ,شاید ,ندارم ,خونه حمید ,خوابم نمیبرد ,رفتم خونه

    فکر کنم دارم سرما میخورم :(

    دیروز اصلا حس و حال کار کردن نداشتم! بیشتر بچه ها اومده بودن و دفتر شلوغ بود! سرنهار هم به زینب و ماهی و رئیس گفتم لازم نیست غذاهاشون رو گرم کنن و همه با هم ته چین و سالاد رو خوردیم. ندبه هم غذا نیاورده بود میگفت نمیخورم به زو ر رفتم آوردمش خورد! خیلی خوشمزه شده بود. همه هم تعریف کردن! ساعت چهار زدم بیرون! تهران این یکهفته یک چیز دیگه است اصلا! خوشگل و بی نقص! رفتم بنزین زدم اصلا هم تو صف واینستادم! صاف رفتم تو جایگاه!!!! بعد هم رفتم خونه ولو شدم! یک فیلم دیدم در مورد معلم یک مدرسه تو دهات! ژاپنی بود! خیلی خوب بود! بخشی از وجود من همیشه عاشق معلمی و کار کردن با بچه هاست! چه خاطرات بینظیری از اون دوران دارم! زینب زنگ زد که میخواد بیاد پیشم گفتم بیا! هنوز شالش تموم نشده! امیدوارم تا هفته دیگه بتونم تمومش کنم! باقالی خریده بودم گذاشتم بپزه! یعنی واقعا میشه تو بهار من برم تو میوه فروشی و باقالی نخرم؟ خیلی دوست دارم ولی البته زود هم سردیم میکنه! می ارزه! :))) رفیق پیام داد نمیای عید دیدنی؟ اصلا خبر نداشتم از سفر برگشته! به زینب زنگ زدم ببینم اگه کارش فوری نیست فردا بیاد جواب نداد! اس ام اس زد باز هم جواب نداد! نیم ساعتی صبر کردم دیدم خبری نشد بلند شدم حاضر شدم و راه افتادم!!! تو راه بودم که زنگ زد گفت فوری نیست و میتونه فردا بیاد! البته بعدش تا رسیدن به خونه رفیق یه کله حرف زدیم!!!!! بچه بدذاتی نیست اما با خودش خیلی مشکل داره و بزرگترینشون هم اینه که خودش رو دوست نداره در نتیجه اعتماد به نفس کافی نداره! هر کسی هر نظری در مورد خودش و زندگیش بده قبول میکنه و زندگیش همه اش بر پایه حرفهای دیگرانه! و به جایی رسیده که میخواد اینجوری نباشه و ازم کمک میخواد! خیلی حرف زدیم اون هم پشت فرمون! تو جاده ی لغزنده بارونی که جرات نمیکردم بیشتر از هشتاد تا برم!!! کار جالبی نبود! رفیق حالش خوب نبود! هنوز اثرات دلخوریمون هم بینمون بود! یک کم فیلم دیدیم یک کم بافتنی بافتم یک کم خرت و پرت خوردیم و اولین دیدار سال جدیدمون گذشت! به همین سادگی! صبح خواب بود اومدم شرکت!

    کلافه ام و بسیار عصبی! هم گلوم درد میکنه هم بدنم هم سرم!!! البته در آستانه داستانهای ماه هم هستم اما فکر کنم یک کوچولو سرما هم خوردم! اصلا لباس گرم نمی پوشم این روزها!

    راستی خوشحالم که دیشب زینب نیامد! هنوز هیچکس خونه ام رو با دکوراسیون جدیدش ندیده! نمیخواستم اون اولین باشه! کنجکاوم که اولین نفر چه کسی خواهد بود و چه برخوردی خواهد داشت! آخه یک کم عجیب غریب شده! :))) محمدرضا و سارا قراره چهارشنبه بیان خونه ام شاید اونها اولین نفرات باشن! نمیدونم!

    امروز یک روز آروم و آفتابی بهاریه! خدا رو شکر!
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 17:12:08
      برچسب ها : اصلا ,خیلی ,اولین ,زینب ,رفیق ,خودش ,جواب نداد ,فردا بیاد ,فوری نیست

    یک صدف خوشگل هستم از بسسسس که آرایشگاه بودم! :)))

    دیشب بدو بدو نرفتم خونه! از شرکت که اومدم بیرون یادم افتاد چند وقت نوک موهام زشت شده و میخوام برم کوتاهشون کنم زنگ زدم آرایشگرم که حضور داشت و مشتری هم نداشت! طاهره همسن و سال مامانه!  شاید یک کم کوچیکتر! یک اتاق تو خونه اش آرایشگاهشه و سالهاست یعنی از وقتی یادم میاد و آرایشگاه برو شدم آرایشگر ما بوده! کارش معمولیه نه بد نه خیلی خوب! ولی بهش حس خوبی دارم!  همین مهمه! خیلی حرف میزنه و همیشه هم برام خواستگار داره! خواستگار ایندفعه است یک مرد پنجاه ساله ی پولدار بود که تو ژاپن زندگی میکنه!!! :)) یکم سنش زیاد بود! :))) بهش گفتم از مدل همیشگی موهام خسته شدم یک مدل جدید برام زد! بعد هم موهام رو رنگ کرد چون از پارسال رنگ نکرده بودم و دو سه رنگ بود!! بعد هم ابروهام رو مرتب کرد و اونها رو هم رنگ کرد که به رنگ موهام بیاد!!! بعد هم برام ماسک صورت گذاشت که جوشهای صورتم بهتر شه!!! به قول خودش پوستم مثل یاس شه! :))) یه سشوار خوشگل و حسابی هم برام کشید با اینکه قصد مهمونی رفتن نداشتم! خلاصه که رسیدم خونه ساعت هشت شب بود! هوا بارونی و عااااااالی! رفتم یک کم خرید کردم و وایسادم به آشپزی! دیگه حس کیک درست کردن نداشتم اما یک ته چین خوشگل درآوردم عین کیک! سالاد شیرازی هم درست کردم! البته اون وسطها یک فیلم هم دیدم! مک فارلند! خوشگل بود! ساعت از دوازده گذشته بود که زرشک درست کردم خواستم بدم روی ته چین بذارمش تو یخچال که یهو شکل یک صورت خندون کشیدم روش!! یه نگاه به دور و برم کردم دیدم خونه تمیز و خوشگل و مرتبه! اشارپ زینب داره خوب پیش میره! طعم یک فیلم خوب هنوز زیر زبونم بود! صدای بارون خیلی ظریف و خسته بود و پنجره باز بود و بوش پیچیده بود! سکوت بود و من و زندگیم! و فقط زیبایی می دیدم!! البته که مهم بود مامانم همون شب مهمونی گرفته بود به من نگفته بود برم! مهم بود هم رفیق ازم دلخوره و هم من از رفیق! خیلی چیزهای نه چندان جالب ولی مهم دیگه هم بود! پررنگ هم بود ولی باعث نمیشد خوشحال نباشم! اونقدر خوشحال و راضی و خوب بودم که تا ساعت یک و نیم خوابم نبرد!! هیجان داشتم! یک هیجان مخفی و آروم!!! لحظه ی سرشاری رو گذروندم! شکر!


    شاهین دیشب پیام داد اگه یک مهمونی بگیرم بچه ها رو دعوت کنم غذا درست میکنی؟ گفتم آره! گفت کی؟ خونه من یا تو؟ گفتم اصلا فرقی نمیکنه! هر وقت تو بگی هرجا توبگی هر چی تو بگی هم درست میکنم برات! کلی ذوق کرد! گفت به همین راحتی؟ گفتم شاخ غول که نیست پسر! یک دورهمی با غذاست دیگه! قرار شد خبر بده!


    امروز برای صبحانه زینب تخم مرغ آبپز و سبزی خوردن و خیارشور و گوجه با نون سنگک آورده بود! چسبید! بچه ها کلی از موهام و ابروهام خوششون اومد! هنوز داره بارون میاد! خیابون شرکت با اون رنگ روشن و تازه ی شمشادها و درختها و این بارون ریز واقعا خوشگل و رویایی شده!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 17:12:08
      برچسب ها : خوشگل ,درست ,موهام ,خونه ,گفتم ,خیلی ,درست کردم

    روزهای بارونی بهار!!!

    روزهای بارونی بهار رو دوست دارم! میخواستم بعد از کار برم باشگاه برای پیاده روی اما لباس مناسب بارون ندارم! باید بدو بدو برم خونه بشینم جلوی تلویزیون فیلم ببینم و بافتنی رو ببافم! :))) البته هنوز یکی دو ساعتی باید شرکت باشم هرچند اصلااا حوصله ی کار نداشته باشم!
    هنوز نهار هم نخوردم! نمیدونم چرا گرسنه ام نشد! صبح برای صبحانه عدسی آوردم شرکت و همه هم خوردن و خوششون اومد! رئیس برای نهار هم همون رو خورد! مریم تا ساعت دو بود بعدش رفت خونه! شاید من هم الان بلند شم برم!
    کار حساب کتابهای مالی سال 94 هم امروز تو شرکت انجام دادم! :))) سررسید کوچیکی که همیشه همراهمه و هر پولی که خرج میکنم رو توش مینویسم امروز گذاشتم کنار و سررسید جدید برداشتم که نارنجی رنگه!!! خیییلی خوشرنگه و مجلسی!!! سرم هم سوت کشید از بعضی از خرجهایی که کردم!! البته همه اش رو خودم خواستم و لذتش رو بردم اما میشد یک جاهایی عاقلانه تر رفتار کنم که به مشکلات مالی آخر سال برنمیخوردم!! ان شالله سال جدید!
    زینب این دختری که آموزشی اونور سال آورده بود و اعصاب هممون رو خورد کرده بود امروز آورد نشوند و بهش گفت آقاجان ما شما رو نمیخوایم خداحافظ! رفتار آدمها برام جالبه!! برگشته به زینب گفته تو داری از روی شواهد خودت تصمیم میگیری و به حرفهای من گوش نمیکنی!!! :)) واقعا اگه قرار نیست یک رئیس از شواهد خودش تصمیم بگیره پس قراره از روی چی تصمیم بگیره!!! دختره یک بار ساعت هشت و نیم صبح شرکت رو ندیده واسه همه اش هم توجیه و بهانه داره! این کوچکترین بی توجهیشه تازه!!! نمیدونم آدمها با توقعهات زیادشون واقعا چطوری زندگی میکنن! سختشون نیست؟ همه اش بخوای دیگران درکت کنن و خودت هیچ تلاشی نکنی و موقعیتهای اطرافت رو نسنجی! حتی اونقدر قدرت تشخیص نداشت که تو دوره آموزشی محتاطتر و بهتر رفتار کنه! احساس مسئولیت و توجه بیشتری به کار نشون بده! اونوقت دو قورت و نیمش هم باقی بود که اجازه نداری وسط دوره آموزشی منو بیرون کنی و من بخاطر شما دوتا موقعیت کاری دیگه رو از دست دادم و از این چرت و پرتها!!!
    میخوام برم خونه آشپزی کنم! واسه فردا نهار خوشمزه درست کنم و کیک! شاید آپساید داون رو  امتحان کرد! شاید کیک هویج! هنوز تصمیم نگرفتم! :))
    خدایا بخاطر حسهای خوب روزهای بهاری زیبات هزاران بار شکر!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 17:12:08
      برچسب ها : تصمیم ,آموزشی ,رفتار ,شاید ,خونه ,نهار ,دوره آموزشی ,تصمیم بگیره ,بارونی بهار ,روزهای بارونی

    باورنکردنیه که فردا باید برم سرکار!! سالها پیش یک فیلم دیدم در مورد یک زن بود که یکی تو خیابون بهش حمله کرده بود و دیگه از اون به بعد از خونه بیرون نیامده بود! از طریق اینترنت خریدهاش رو انجام میداد و وبلاگ می نوشت و چند نفر رو هم مثل خودش پیدا کرده بود که از خونه بیرون نمی اومدن! اصلا یادم نیست بقیه داستان چی بود ولی این بخشش زیاد تو ذهنم مونده! یکی از وسوسه های همیشگی من اینه که بمونم تو خونه کوچیک و ساکتم و قید هرچیزی که بیرونه رو بزنم! واقعا لذت بخشه! تنهایی! سکوت و اینکه تمام زمان متعلق به خودته و میتونی هرکاری بخوای  انجام بدی! اینکه فردا باید برم سرکار و تا عصر اونجا بمونم ... مطمئن دلم برای این یک هفته تنگ خواهد شد!!!

    به دعوای دیگران دقت کردید؟ نود درصد مواقع وقتی می بینم دونفر دارن با هم جرو بحث میکنن و فریاد می زنن موضوعی که در موردش دعوا میکنن به نظرم بی معنی میاد! و میدونم دارن سر چیز دیگری دعوا میکنن! چیزی که نمیخوان به دلایلی مطرحش کنن و گاهی حتی ازش خبر هم ندارن! فرقی میکنه نسبتت به طرف چیه! ممکنه حتی همکار باشید! گاهی فکر میکنم اگه مطمئن بودیم طرفمون ما رو دوست داره مطمئن بودیم بهمون اعتماد داره مطمئن بودیم ما براش بی ارزش و مسخره نیستیم هیچوقت دعوایی شکل نمیگرفت! دعوا یعنی اونقدر که دوست داریم و نیاز داریم از طرفمون مطمئن نیستیم! و این دردناکه! و همیشه وقتی یکی باهام دعوا میکنه غمگینم که چرا نتونستم مطمئنش کنم که برام با ارزش و مهمه! راههای عجیبی داره! بعضیها از پوست جذبش میکنن بعضیها از چشم بعضیها از دهان بعضی ها... تشخیصش برام سخت بوده که چطور میشه به دوستت به همکارت به اطرافیانت نشون بدی که براشون ارزش و احترام قائلی و واقعا چقدر دوسشون داری! و این شاید یکی از بزرگترین عیبهام بوده! نتونستم به طرفم نشون بدم! نتونستم... بارها و بارها و بارها! و درس نگرفتم و هنوز نمیتونم! دردناکه!... گاهی وقتها میخوام بندازم گردن موقعیت خود طرف یا ضعفهاش یا پیش قضاوتهایی که تو ذهنش داره و هزارتا چیز دیگه! اما دلم راضی نمیشه! باز هم بزرگترین فکرم اینه که میتونستم جور دیگه ای رفتار کنم که طرفم اذیت نشه اما شکست خوردم! و این واقعا دردناکه!

    نهار رفتم پیش حمید و آذین و پارمیس! حواسم بود که همون گردنبند و گوشواره ای رو استفاده کنم که پارمیس بهم هدیه داده! همانطور که انتظار داشتم متوجه شد و لبخند رضایتش برام لذتبخش بود! نهار آش رشته داشتن و ماهی سفید! خوشمزه بود! سریع برگشتم خونه و نشستم به سریال دیدن! برای صبحانه فردا میخوام برای بچه ها عدسی درست کنم! اولین صبحانه سال جدید! البته فکر نکنم اکثر بچه ها بیان!

    اشارپی که دارم واسه زینب می بافم خوشگل شده! طرح یک بلوز خوشگل هم پیدا کردم واسه کار بعدی! خوشم میاد دستم درگیره! البته دلم میخواد کارهای دیگه ای هم انجام بدم مثل زبان خوندن و نوشتن داستانهای تو ذهنم و البته یکی از آرزوهام که حتما یک روزی میرم دنبالش یادگرفتن تذهیبه! شاید تونستم برنامه کاریم رو تو سال جدید مرتبتر کنم و بیشتر به برنامه هام برسم! نمیدونم!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 17:12:08
      برچسب ها : مطمئن ,دعوا ,خونه ,میکنن ,برام ,البته ,مطمئن بودیم ,داره مطمئن ,دعوا میکنن ,خونه بیرون ,فردا باید ,داره مطمئن بودیم

    تعطیلات تمام شد!!

    تعطیلات جالبی بود!! غیر از همون روز که رفتم بیرون پام رو از خونه بیرون نذاشتم! البته تقاضا داشتم اما رد کردم!!! لش بودم به معنی واقعی کلمه!! یک سریال شصت قسمتی رو تموم کردم!!! شال زینب هم خیلی پیش رفته و همین روزها تموم میشه!! و این تمام کاری بود که تا دیروز کرده بودم! البته دیروز دیگه از وضعیت خونه خسته شدم و دیدم تعطیلات هم داره تموم میشه ! (خدا رو شکر تو گوشیم مینویسه امروز چند شنبه است وگرنه حساب روزهای هفته از دستم در رفته بود!) صبح که بلند شدم شروع کردم به خونه تکونی! یک جایی خوندم امشاسپندان که هفت تا هستن لحظه سال تحویل میرن به خونه های تمیز سر میزنن و هفت سین هم نماد این هفت تاست و این داستانها!! نمیدونم چرا امسال حوصله ی تمیز کردن خونه قبل سال تحویل و چیدن هفت سین رو نداشتم! البته حسی بدی هم در موردش ندارم! به هر حال کارهایی که باید پنجشنبه پیش میکردم دیروز کردم!! مدل خونه رو بلکل عوض کردم! همه چیز رو گذاشتم یک جای دیگه!! عجیبه که خونه ی فینگیلی منو با چهارتا تیر و تخته بشه سه چهار جور مختلف چید! :))) جالب شده! خونه که تغییر دکوراسیون میدم انگار رفتم خونه جدید بهم حس خوب میده!! یک تیکه از فرشم رو هم که زیر مبل بوده و نمی دیدمش! یک سری موجودات چندش آور زشت سیاه خورده بودن!! دلم سوخت! خیلی زیاد! دست بافت بود! البته مال جهیزیه ام بود و خاطرات خوبی ازش نداشتم اما بهر حال فرش خوبیه! بعد هم وسواس گرفته بودم هی فکر میکردم یک چیزی داره روی تنم راه میره! هی بشور بساب کردم که به خیال خودم تموم شن و هنوز هم مطمئن نیستم که تموم شده باشن و دیگه نباشن! خیلی صحنه ی زشتی بود! :( عصر کمرم دیگه راست نمیشد!! رفتم تو حموم چندتا عروسکهام و پادری و این چیزها رو بشورم نشستم زیر دوش آب گرم گریه ام گرفت از شدت درد!! نمیدونم کمرم چرا اینطوری شده! کارهای خورده ریزه خونه مونده! که تمام امروز هم وقتم رو خواهد گرفت! از فردا صبح هم که باید شال و کلاه کرد و رفت سرکار! خدا رو شکر که هفته آرومی خواهد بود!
    با رفیق یک بحث زشت داشتم! نمیدونم چرا حرفهامون اگه قوربون صدقه نباشه تبدیل به یک فاجعه میشه! به قول خودش حرمتها میشکنه! اصلا نمیفهمم چجوری جرفهام رو بهش بگم که عجیب غریب برداشت نشه! به قول خودش همش خطا میکنم!!! وضعیت جالبی نیست! اصلا نمی فهممش!... البته آبروم هم رفت اون وسط! یک بنده خدایی یک پولی رو به حسابم واریز کرده بود که اگه تو تعطیلات به نت دسترسی نداشت من براش به حسابی که میگه واریز کنم! رفیق آخر سال از حساب من خرید کرده بود و شماره حساب گرفته بود واریز کنه اما هیچ پولی به حسابم نیومد و چند روز صبر کردم وقتی خبرش نشد صدام دراومد که بدترین شکل ممکن باهام رفتار شد!!! آخرش هم گفت شماره شبایی که دادی غلط بوده و رفته به حساب یکی دیگه!!! اصلا نمیدونستم به اون بنده خدا چی بگم! رفیق هم یک کلام نپرسید چی شده پول لازم شدی! :( خیلی غصه خوردم که نمیتونیم با هم حرف بزنیم و اینجوری نشه! دیشب ریخت ولی دیگه به دردم نمیخورد! :(
    پاشم برم ببینم میتونم کارهای خرده ریز رو تا عصر تموم کنم یک سر برم باشگاه! هوا دیگه خوب شده باید پیاده روی رو شروع کنم! شاید کمردردم هم بهتر شد!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 17:12:08
      برچسب ها : خونه ,تموم ,البته ,حساب ,تعطیلات ,خیلی ,تموم میشه

    تعطیلات خوش میگذره!!!

    هنوز تمیز کردن خونه رو حتی شروع نکردم!! از شنبه که اومدم ولو شدم روی مبل و بافتنی دست گرفتم و سریال گذاشتم تا همین دیروز صبح فقط همین کار رو کردم! دیروز بلند شدم دوش گرفتم رفتم عید دیدنی خونه مریم دیدن مامان باباش. نهار با اونها بودم بعد هم حمید گفت میخوایم بریم سینما ولی فیلمی که انتخاب کرده بودن رو دوست نداشتم رفتم پیش انسی و شهرزاد. میخواستم فقط یه ساعت اونجا باشم ولی اونها میزون نبودن اصرار کردم ببرمشون بیرون انسی بن خرید از شهروند داشت بردمشون آرژانتین یه عاااااالم خرید کردن! برای شام هم بردمشون بیکث تو گاندی!  از اون سالاد خوشمزه ها که توی نون سرو میکنن خوردیم و استیک و صدالبته کرم بروله! خوش گذاشت! گذاشتمشون خونه ساعت از 12 گذشته بود ولی همت همچنان شلوغ و ترافیک بود! رسیدم خونه یه قسمت سریال و یکم بافتنی و ساعت دو بیهوش شدم! زندگی اینطوری خوشمزه است ها!! :)))))
    * دیروز واسه گشت گذار دامن پوشیدم! با جوراب کلفت! خوشم اومد! خییییلی دامن دوست دارم!
    * موهام رو اتو کشیدم تازه فهمیدم سرش چقدر خراب شده! باید برم کوتاهشون کنم! وسوسه شدید دارم واسه حسابی کوتاه کردنشون! ولی عوامل بازدارنده هم هستن! خدا میدونه تا وقتی پام به آرایشگاه برسه چه تصمیمی بگیرم!
    * این رویای خونه خریدن مثل خوره تو مغزم افتاده! خیلی برام سنگین و بزرگه اما اگه بتونم قدم بزرگ و بسیاااااار لذتبخشی خواهد بود! شکر به هرچی خودش صلاح بدونه! 
    * شال زینب داره خیلی خوب پیش میره. خوشم اومده ازش! بعدش یه بلوز واسه مریم میبافم!
    * برخورد انسی رو با شهرزاد دوست ندارم! از خیلی از مادر و دخترهای اطرافم بهتر هستن ولی باز هم.... انسی مشکلات زیادی داره و به اندازه کافی روی رفتارها و علایم رفتاری شهرزاد دقیق نیست! گاهی بی دلیل فقط چون برتریش رو نشون بده چیزی میگه!   گاهی بدون توجه به شخصیت حساس و محافظه کار شهرزاد جملاا بازدارنده تری بهش میگه طبق عادت در صورتی که باید بیشتر هل دهنده و تشویق کننده باشه! نمیتونه اعتماد به نفس شهرزاد رو روی سطح جالبی نگهداره! و شهرزاد آسیبهای روانی سنگینی برداشته که اون رو مستحق دریافت رفتاری با ظرافت بیشتر میکنه! ایده خونه خریدن تو شهرک رو به انسی گفتم اون هم استقبال کرد و حتی خودش وسوسه شد! خوب میشه اگه از نظر مکانی به شهرزاد نزدیک تر باشم! خوب میشه اگه دوتایی بتونیم اونجا خونه بخریم و نزدیک هم باشیم! کاش بشه!
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 17:12:08
      برچسب ها : شهرزاد ,خونه ,انسی ,خیلی ,واسه ,ساعت ,خونه خریدن

    پایان یک سال خوب!

    سال 94 تموم شد. واقعا سال خوبی بود! نه که اتفاق خاصی توش افتاده باشه در مجموع سال آروم و کم تنشی بود! خدا رو شکر! تو خونه ی من اصلااا بوی تغییر سال نمیاد! اصلا تمیز کاری نکردم هفت سین هم نچیدم! حتی خودمم هم حموم نرفتم! پنجشنبه رفتم بازار! با مریم و رفیق! مریم میخواست واسه باباش تسبیح بخره عیدی! باید حس خوبی باشه بابایی داشته باشی که واسش عیدی بخری! بعد هم یه عالم کارهای متفرقه کردیم آخر هم رفتم خونه رفیق! امروز میخواست بره سفر پنجشنبه جمعه پیشش بودم! کتاب قبیله خرس غار رو تموم کردم! خیلی دوست دارم کتابش رو! فیلمش رو هم دیدم کاملا افتضاح بود! امروز هم همه اش جلوی تلویزیون سریال و فیلم دیدم و لش بودم! البته شال زینب رو هم بافتم! واسه نهار ماهی درست کردم با سالاد و سیب زمینی سرخ کرده! خوب شد! خونه رو تمیز خواهم کرد. فردا یا پس فردا. مثل سالهای قبل اصرار نداشتم قبل از سال تحویل تموم شه! نمیدونم چرا! اصراری به هفت سین چیدن هم نداشتم! عجیبه! اما اونقدرها مهم نیست! 
    رفیق یه فکر عجیب تو سرم انداخته! خونه خریدن! شاید بتونم با وام و قرض یه آپارتمان تو یه شهرک نزدیک تهران بخرم!! رویای شیرینیه! داشتن یه سقف که مال خودم باشه! اون هم برای من که یادم نمیاد زیر سقفی احساس آرامش و امنیت کرده باشم!! خیلی رویاییه! اونقدر که نمیتونم باورش کنم! شاید تونستم! شاید هم نه! کسی چه میدونه؟! زندگی سوپرایزهای جالبی داره! 
    در عین بی حوصلگی وافر بسیار هم خوشحالم! سالی که گذشت رو دوست داشتم و مطمئن هستم سال جدید چیزهای خوبی به همراه داره! خدا رو شکر! در حال حاضر شیرینترین قسمت ماجرا یک هفتههههههه تنهایی و خلوت و سکوته! خدایا شکرررررررررر
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 17:12:08
      برچسب ها : خونه ,شاید ,باشه ,خوبی ,تموم

    خوابم نمیبره! نمیدونم چرا! شاید هم میدونم اما نمیخوام باور کنم! بچه که بودم شبهایی که فرداش میخواستیم بریم سفر خوابم نمیبرد! بعدتر شبهایی که فرداش میخواستم برم دادگاه! بعدتر شبهایی که ... بگذریم!!
    دوش آب داغ گرفتم! کتاب ورق زدم! سریال دیدم! بافتنی بافتم! هنوز هم خوابم نمی بره!!!! راستی هنوز از کلاه راضی نیستم باید بلکل بشکافم دوباره ببافم! احتمالا این دفعه بهتر بشه! باید شال مریم رو هم زودتر شروع کنم! جالب میشه اگه خورد خورد یک عالم بافتنی ببافم! کارتن نل رو دوست داشتم! هرجا میرفت یه عروسک دست ساز به جا میذاشت! خوبه اگه همه کسانی که میشناسم لباسی که من براشون بافته باشم داشته باشن!!!!
    امشب فکر کردم کاش یه دوست مکاتبه ای داشتم! نامه نوشتن رو دوست دارم. تو اون چند سالی که ارستو ایران نبود روری یه ایمیل رد و بدل میکردیم! خیلی خوب بود! مجبور بودم حرف بزنم و به این واسطه چیزهای عجیبی از خودم کشف میکردم! کاش یه دوست عجیب غریب مکاتبه ای داشتم!!! که حرف زدن باهاش باعث میشد افکار و احساساتم کشف بشه! که بتونم از همههههه چی باهاش حرف بزنم! که از همه چی باهام حرف بزنه!!! 
    یعنی واقعا چهار ساعت دیگه ساعت میخواد زنگ بزنه و من هنوز بیدارم؟؟؟؟ :(
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    شنبه 21 فروردین 1395 ساعت 22:52:06
      برچسب ها : دوست ,داشتم ,شبهایی ,خوابم ,بعدتر شبهایی

    فکر کردم خیلی وقته ننوشتم اما انگار فقط سه روزه!!!
    شنبه که رفتم خونه ولو بودم روی مبل مریم پیام داد که میخواد بیاد پیشم! اومد بستنی خوردیم و گپ زدیم! دکوراسیون جدید خونه ام رو دید و کلی خندید و خوشش اومد و گفت فکر نمیکرده بشه اینجوری هم وسایل رو چید! کلی هم غرغر کردیم با هم! و به روزگار فحش دادیم!
    یکشنبه صبح نتونستم بیام سرکار! پاهام درد میکرد زمین می ذاشتم دادم میرفت هوا! فکر میکنم کم خون شدم! تو زمان داستانهای ماه بدن درد شدیدی می گیرم! باید قرصهای آهن رو شروع کنم! خلاصه که یک پیام دادم رئیس و تمام روز پاهام رو با شال بستم و نشستم زیر پتو و چسبیدم به شوفاژ! گرما باعث تسکین دردم شد. تا عصر خیلی بهتر شدم! تو یکی از گروههای بافتنی که عضوم یکی یک فیلم به زبان آلمانی در مورد بافتن یک کلاه شبیه کلاه شاپو گذاشته بود که خوشم اومد! عکسشو فرستادم واسه رفیق اون هم خوشش اومد! تمام یکشنبه مشغول آزمون و خطا روی اون مدل بودم و کلی به زبان مزخرف آلمانی که یک کلمه اش هم نمی فهمم فحش دادم! هی بافتم و هی شکافتم تا دستم اومد داستان چیه اما تموم که شد دیدم زیادی سفت بافتم و به سختی تو سر میره و دوباره شکافتم! شب تولد هجده سالگی پارسا بود و حمید تو رستوران ارکیده جشن گرفته بود! زنگ زد که کیک هنوز حاضر نشده و ما کلی اعصابمون خورد شده داریم میریم رستوران تو سر راه کیک رو هم بگیر بیا! خوشم میاد آدمها روی کمک من حساب میکنن! مهمونی تو رستوران رو دوست ندارم! دوست دارم تو خونه باشه که پیراهن یا بلوز دامن بپوشم! بلوز و شلوار مشکی پوشیدم و روش رنگیترین مانتوم که فیروزه ای جالبیه پوشیدم! یک روسری شلوغ با زمینه فیروزه ای هم انتخاب کردم و گوشواره های برنزی که نگین فیروزه داره هم انداختم! با یک آرایش سبک! کفش پاشنه بلند مشکی هم پوشیدم! حاضر شدم نیم ساعت طول کشید اما خودم از قیافه و تیپم راضی بودم! ایندفعه که رفتم حموم موهام رو با اتو صاف کردم خییییلی خوشگل شده!  خوشم میاد از این مدل جدید موهام! خلاصه که بیشتر از سی نفر بودیم تو رستوران و کلی شلوغ کردیم و عکس های بامزه گرفتیم و میذاشتیم تو گروه خانوادگی و دل اونهایی که مشهد بودند رو کلی آب کردیم!! ساعت یک صبح برگشتم خونه!!!!
    همون شب حمید تو گروه کلی تشکر کرد از اونهایی که بودن و جای اونهایی که نبودن رو خالی کرد! اسم ستاره رو نیاورد! ستاره هم بهش برخورد از گروه رفت بیرون!! واقعا فکر میکنم قدرت درکم پایینه! یک جمعی که همه هستن و هی همه خوشحالن که این گروه هست و با هم دیگه تبادل اطلاعات و عکس میکنیم واقعا اینقدر برای تو کم ارزشه که یکی بعد از یک روز کاری و ساعت دو صبح بعد از مهمونی یادش رفته اسمت رو تو لیست کسانی که جاشون خالی بوده بیاره باید بنویسی "واقعا که!!! من همینجا از گروه خانوادگیتووووون میرم!" و بری؟!!! یعنی چی واقعا؟!!! محبت که زوری نیست اصلا برفرض هم که دوست نداشته تو مهمونی هجده سالگی پسرش باشی! فوقش شاید بتونی اعتراض کنی که تازه اون هم به نظر من درست نیست اما این دیگه چه حرکتیه آخه؟!!!! البته بعدتر فکر کردم انگار این آدمها راحتتر به خواسته شون میرسن دفعه دیگه همه مواظبن نکنه چیزی بگیم ناراحت شه و دست به عصاتر رفتار میکنن اما میشه یک رابطه ی زورکی! من به شخصه نمی پسندم! ولی بلکل رفتارش احمقانه بود!!! :(
    خلاصه که تا رسیدم خونه و جمع و جور کردم (فقط من وقتی میخوام برم مهمونی تو اتاقم بمب منفجر میشه یا بقیه هم اینجوری هستن؟!) و خوابیدم ساعت دو صبح بود و ساعت شش و نیم تا هفت صبح داشتم به روح و روان هر کسی که وسط هفته مهمونی میگیره فحش می فرستادم! دیروز باید یک کاری برای شرکت تو میدون ولیعصر انجام میدادم میتونستم کسی رو بفرستم اما بهار دلم میخواد تو روز برم تو شهر! پیاده رفتم تا ونک و از اونجا با اتوبوس رفتم تا میدون ولیعصر!  (عاشق سیستم حمل و نقل عمومیمون هستم که واسه یکبار استفاده راهی نداری جز اینکه از مسافرهای دیگه خواهش کنی برات کارت بزنن وگرنه باید بری کارت اعتباری بخری! بلیط برای یکبار استفاده نداریم!!!) خیلی وقت بود اتوبوس سوار نشده بودم! مزه داد! البته بعدش یک روز پربرخورد داشتم!!! تو یک مغازه یک طبقه ی چوبی افتاد روی شصت پام و دلم ضعف رفت!! بعد زانوم کوبیده شد تو در تاکسی که هنوز کبوده و درد میکنه! بعد هم تو پیاده رو وایسادم بساط یک فروشنده رو نگاه کنم نفر پشت سریم یک کارتن بزرگ دستش بود و فاصلش با من کم بود رفت تو کمرم! :( روز دردناکی در سطح شهر داشتم! :( چندتا لباس زیر و دو تا کمربند (صرفا برای رفیق که هی گیر میده کمربند ببند!:))))) ) و یک تاپ خریدم برای خودم! ظهر برگشتم شرکت! بعد از نهار الهام اومد شرکت و برای زینب که تولدش بود کیک گرفته بود! من هم شالش رو بهش دادم و کلی خوشش اومد! بقیه هم بهش کادو دادن! مریم نقدی حساب کرد! ماهی براش شال گرفته بود! ندبه هم یک کیف! تارا براش گوشواره طلا گرفته بود! کلی خندیدم و عکس هم گرفتیم! فررودین ماه پر تولدیه! جمعه هم تولد شاهینه! دوشنبه دیگه هم تولد مریمه! تولد آدمهای پنهان هم داریم! خاطرات دور! :( خلاصه عصری رفتم خونه و یک سریال تکراری گذاشتم و باز نشستم به سروکله زدن به کلاهه! بهتر از قبل داره پیش میره! شاید امشب تمومش کردم! دیشب زود خوابیدم!
    امروز هم از صبح تا ظهر درگیر یک گزارش مالی فروش بودم!! هرچی به این رئیس میگم من آدم مالی نیستم گوش نمیده!! میگه دقتت خوبه! یک گزارش شرکت مقابلمون فرستاده بود دو تا عددش با من نمی خوند! سروکله ای زدم ها! حسابی هم حرص خوردم! اون طرف هم یک مرد سن و سالدار تو بازار که به حساب کتابش مطمئن بودم و کلی چیزهای مالی رو تو این یکی دوسال اخیر ازش یاد گرفتم! آخر سر کلافه شدم بهش زنگ زدم گفتم من هرکاری میکنم به این عدد شما نمیرسم  با هم چک بکنیم؟ یک ربعی پای تلفن با هم حرف زدیم آخرش گفت "یک کادوی خوب طلبت! تا حالا هیچوقت کسی اشتباه من رو نگرفته بود! اونقدر سن دارم که بدونم مسلما اشتباههایی کردم اما کسی دقتش از من بیشتر نبوده که بتونه اشتباهم رو بگیره! آفرین!" خیلی مزه داد حرفش! البته بهش گفتم من پیش شما شاگردی کردم و اگه دارم خوب از عهده کارهام برمیام استاد خوبی داشتم! سعی کردم کاری کنم احساس نکنه کم آورده و ناراحت شه! گرچه به نظر میرسه به اندازه کافی اعتماد به نفس داشت که از پیدا کردن اشتباهش ناراحت و دلخور نشه! خدا رو شکر!
    چند روزه غذای درست و حسابی نخوردم! یعنی غیر از یکشنبه که شب رستوران بودم و یک کم کباب خوردم بقیه روزها صبح یک قهوه نهایت با یک تکه بیسکویت خوردم و ظهر نون و پنیر و شبها هم هیچچچچ! اصلا میلم به غذای پختنی نمیکشه! حسابی بی اشتها هستم! بخاطر درد پام و کمرم ورزش هم نرفتم! :( خودم رو اینجوری دوست ندارم!
    دیگه این ور سال رفیق از خونه دیدن و خونه خریدن حرفی نزده! البته سرش شلوغه و هنوز هم ازم دلخوره! فکرم مشغولش هست اما حقیقت اینه که جراتش رو ندارم! هنوز که ندارم! شاید بیشتر که باهاش کشتی گرفتم و بهش فکر کردم جراتش رو پیدا کنم! قدم بزرگ و سنگینیه! خیلی هم ترسناکه! :( شاید فقط باید بیشتر تو ذهنم بچرخونمش! نمیدونم!
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    شنبه 21 فروردین 1395 ساعت 22:52:06
      برچسب ها : خونه ,خیلی ,مهمونی ,رستوران ,ساعت ,گروه ,خوشش اومد ,میدون ولیعصر ,یکبار استفاده ,دوست ندارم ,خوشم میاد

    باز هم تولد بازی!

    دیشب داشتم می رفتم خونه فکر کردم حالا که مریم فکر میکنه کادو تولدش همون اشارپ هستش که دارم واسش میبافم پس اگه کادو بگیرم حسابی سوپرایز میشه! بعد چون خیلی سلیقه خاصی داره یک کم گیر کردم که چی بگیرم و آخر سر رفتم میلاد نور ماشین مبارک رو پارک کردم و هفت عدد ش.ور.ت خوشگل! هفت عدد جوراب خوشگل و سه تا تاپ خوشگل گرفتم! سی و هفت سالش می شد! میخواستم از تاپ هم هفت تا بگیرم اما تاپها زیاد خوشگل نبود! یک کاغذ کادوی ناز هم گرفتم. جلوی در میلاد نور یک بنده خدایی ذرت مکزیکی می فروخت! خوشم میاد وقتی برم خرید هله هوله بخورم و مدتها بود که اینکار رو نکرده بودم! مزه داد! رسیدم خونه مستقیم رفتم حموم و یک دوش گرفتم! بعد دونه دونه لباسها رو ربان پیچیدم و با هم کادو کردم! خوشگل شد! بعد هم به بافتن اشارپ ادامه دادم و سریال دیدم! خلوت و سکوت شب خونه ام بسیار دوست داشتنیه! ساعت ده و نیم هم رفتم خوابیدم! امروز کلی مریم رو سورپرایز کردم! صبح رفتم براش هفت تا رز گرفتم خوشحال شد! کیک رو از بی بی گرفته بود خودش خوشمزه بود! کادوش رو هم خیلی دوست داشت حسابی سورپرایز شد!
    شاهین هم امروز اومد شرکت یادم افتاد بهش کادو تولد ندادم! بیست و یکی ده تومنی نو گذاشتم تو پاکت بهش دادم! اوضاع مالیش مثل اینکه جالب نیست خوشحال شد!! این فروردین از اون ماههاست ها!!!
    روز شادی بود! نمیدونم چرا دلم گرفته! :(

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 27 فروردین 1395 ساعت 17:44:32
      برچسب ها : خوشگل ,گرفتم ,کادو ,بگیرم ,خونه

    این دفعه دیگه واقعا غیبتم طولانی شد!
    در کل هفته پیش همه چیز ریخته بود بهم! کم خوابیدم کم غذا خوردم! بی حوصله و کلافه هم بودم! عجیب بود! خدا رو شکر که گذشت و الان خیلی بهترم! فکر میکنم ذهنم درگیر کشتی گرفتن بود! خیلی هم سخت!

    آخر هفته خوشمزه بود! رفیق بازی بود و بسیار هم چسبید! پنجشنبه به دلیل ملاحظات سیاسی! تصمیم گرفتم تو شرکت حضور نداشته باشم! رئیس یک کاری میخواست انجام بده من ترجیح دادم نباشم!!! البته واسه تو خونه برنامه هایی داشتم که نشد انجام بدم! شالی که مریم سفارش داده بود رو شروع کردم اما نخش خیییلی نازک بود و در کل روی طرح تاثیر گذاشت عکسش رو فرستادم گفتم این شکلی شده خوشت میاد ادامه بدم؟ گفت باید از نزدیک ببینم شنبه بیارش شرکت! من هم جمعه  یک نخ که ضخامتش چهار پنج برابر اولی بود پیدا کردم و همون مدل بافتم که بتونه مقایسه کنه! :))) خودم رو گذاشتم سرکار حسابی! ماهی از اون که نخش ضخیمتر بود خوشش اومد اما مریم همون نازکه رو دوست داشت! تولد ماهی هم تو تابستونه! شاید همون رو براش تکمیل کنم! شال مریم فعلا کلی منو میذاره سرکار! هم نازکه هم مشکی! نور خونه من هم کمه! داستان خواهیم داشت! اما مشغول بودن دستهام رو دوست دارم! یک تجربه بامزه هم داشتم! دو سال پیش مریم تو اینترنت یک عکس کلاه بهم نشون داد که دستور بافت نداشت و فقط عکس بود اما خوشم اومد چندروز سرش بودم و کلی اعصابم خورد شد تا تونستم با بافتن و شکافتن کشف کنم که چطوری بافته شده! کلی هم مزه داد! یکی واسه مریم بافتم یکی هم با یک نارنجی خوشرنگ دستم گرفتم واسه خودم که نصیب زینب شد و بعد یکی واسه تارا و یکی واسه الهام و یکی واسه ندبه و یکی هم واسه رفیق بافتم! به ماهی هم یاد دادم یکی واسه دخترش بافت! دیروز تو گروه بافتنی یک خانم همون عکس اول رو گذاشته بود و سوال کرده بود کسی هست بتونه بهش یاد بده بافتنش چطوریه! من هم یاد تلاشهای خودم افتادم و دلم خواست کمکش کنم بهش پیام دادم! پروفایلش عکس نداشت اصلا نمیدونم چه سن و سالی داشت! نوشتاری بهش توضیح دادم و عکس مراحل بافتش رو برام فرستاد اشکالاتش رو گرفتم و تشویقش کردم و تمام دیشب باهاش چت میکردم! یک آدم کاملا غریبه که حتی اسم و سنش رو نمیدونم! مزه داد! عکسی که امروز برام فرستاده بود هم جالب بود! نیمه کلاه رو بافته بود و درست هم بافته بود!
    ماهی دیروز بهم ریخته بود گفت میخواد سر یک مسئله شخصی ازم راهنمایی بگیره! تو شرکت واقعا نمیشه فرصتی واسه حرفهای خصوصی پیدا کرد! مخصوصا من و اون! بهرحال یک کم با هم حرف زدیم! رابطه سه گانه بین خودش و شوهرش و بچه اش داغونتر از اون چیزیه که فکر میکردم! شوهرش رفتارهای بچگانه ای داره که البته نمیشه گفت همه ی تقصیرها متوجه اونه! روابط زن و شوهری خیلی پیچیده است! خیلی ظرافتها داره! اگه هر دو نفر درکش نکنن و رعایتش نکنن خیلی راحت همه چیز بهم میریزه! مثل راه رفتن لبه تیغ می مونه اگه یکی با دقت رفتار نکنه و سقوط کنه بارش می افته روی شونه های طرف مقابل و اونوقت طرف مقابل هم کم میاره و اگه هر کسی بخواد هی تقصیر قسمت کنه و دیگری رو متهم کنه دیگه خربیار و باقالی بار کن! مخصوصا وقتی پای بچه ای در میانه باید زن و شوهر خیلی محتاطتر و ظریفتر رفتار کنن! این زوجینی که بعد از بچه دار شدن بچه رو در اولویت اول قرار میدن و همسرشان میره اولویت بعدی خیلی به مشکل برمیخورن! واقعا هم آخه احمقانه است! چطور بچه میتونه بالاتر از همسر قرار بگیره؟! البته من بچه ندارم شاید واسه همینه که میتونم راحت قضاوت کنم! :))) خلاصه که سعی کردم تا اونجایی که میشد کمکش کنم تا رابطه ی گرمتری داشته باشه و قرار شد یک برنامه بذاره خارج از شرکت با هم گپ بزنیم! کاش بتونم مثمرثمر باشم!

    دیروز با مریم بحثم شد! یک ضرب المثل ترکی میگه اگه میخوای دوستت رو بشناسی خلاف خواسته اش عمل کن!( اشتباه کن!) هم تقصیر من بود هم تقصیر اون اما خیلی راحت تونستیم حلش کنیم! معذرت خواهی کردیم ادامه دادیم! البته جاش مثل یک خراش روی رابطه مون می مونه که باید دقت بیشتری انجام بدیم که از این اتفاقات نیفته اما اینکه میتونیم مشکلاتمون و اختلافاتمون رو حل کنیم نشون دهنده رابطه ی سالممونه و بخاطرش خدا رو شکر می کنم هزاران بار! داشتن یک رابطه ی سالم دوستانه تو این دوره زمونه چیز خاص و ویژه ایه!

    یکی از مهندسهای سن بالای شرکت کلی تریپ دوستی و این چیزها برداشت و کلی باهامون شوخی و خوش و بش داشت اما متاسفانه انگار از عهده مدیریت کردنش برنمیاد! حالا خودش رو جو برداشته که نکنه ما پررو شدیم بهمون رو داده! یهو یک حرفهایی می زنه و حرکاتی میکنه که شاخ درمیارم! فکر میکنم اگه میخوای رابطه رو تغییر بدی هم باید جنبه طرفت رو بررسی کنی هم جنبه ی خودت رو! ببینی میتونی رابطه تغییر یافته ات رو جمع کنی یا نه! اگه مشکلی پیش اومد و اون جوری که خواستی و توقع داشتی پیش نرفت میتونه راست و ریستش کنی که رابطه ی اولیه ات هم داغون نشه یا نه! با اینکه شرکت کلی داستانهای متفرقه داره و گاهی تو روز کلی حرص میخورم اما محیطش رو دوست دارم و باهاش راحتم! گواینکه صبحها با رویای دیگری از خواب بیدار میشم! رویای یک مزرعه که روزهای اندکی لازم باشه کسی رو غیر از خودم ببینم! شبها خیاطی و بافتنی و تذهیب و کارهای هنری انجام بدم و روزها با گیاهها و حیوونها سروکله بزنم! روابط اجتماعیم بد نیست! گاهی بعضی ها میگن خوب هم هست اما تنهایی رو ترجیح میدم! به عنوان یک انتخاب نه اینکه نتونم توی جمع باشم!

    راستی! سر یک بحث با رفیق به یک سوال عجیب برخوردم! وقتی کسی از روی اجبار و بر فرض وظیفه کاری رو خوب انجام میده باید بیشتر ازش قدردانی بشه یا اگه انتخاب باشه و اجباری در کار نباشه؟! به نظر من اونی که انتخاب میکنه و کاری رو بدون اجبار خوب انجام میده بیشتر جای قدردانی داره ولی رفیق نظر کاملا متفاوتی داشت! دارم دوباره بررسیش میکنم اما از هر زاویه ای بهش نگاه میکنم به همون نظر خودم میرسم! وقتی طرف چاره ای نداره و کار رو خوب انجام میده بیشتر قابل ترحمه چون میدونسته میتونه هم خوب انجام نده و اون کسی که انتخاب کرده انجام اون کار سودی هم براش داشته که انتخاب کرده اینها درسته اما به نظر من مسئولیت خیلی کلمه سنگینیه! کسی که انتخاب میکنه مسئولیتهاش رو به گردن میگیره! و آدم مسئولیت پذیر نیاز به قدردانی بیشتری داره! چون مسیر سختتری رو انتخاب کرده و نیاز به انرژی بیشتری داره تا مسیر رو طی کنه! قطار مجبوره روی ریلش حرکت کنه! گاهی بدون راننده هم مسیرش رو درست میره! ولی ماشین وقتی تو مسیر قرار میگیره همه اش متکی به راننده است! باید هوای راننده اش رو داشت تا مسیر رو بهتر طی کنه و در مواقع لزوم تصمیمات بهتر بگیره!

    فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد اضافه کنم! باز صفحه از صبح بازه و من هی میرم و میام و می نویسم! دوست ندارم از شرکت آپدیت کنم اما شب که میرم خونه دیگه حوصله کامپیوتر رو ندارم! مگه وصلش کنم به تلویزیون و از دوووور فیلم نگاه کنم! :)))

    زندگیم رو دوست دارم! لحظه لحظه اش رو! حتی لحظه های تلخ و زشتش رو! خدا رو هزاران بار شکر!
     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 27 فروردین 1395 ساعت 17:44:33
      برچسب ها : واسه ,انجام ,خیلی ,رابطه ,مریم ,دوست ,انجام میده ,انتخاب کرده ,دوست دارم ,بیشتری داره ,انتخاب میکنه

    تولد بازی و موقعیت اجتماعی و کادوی گرون!!!

    اوضاع کاریم سبکه و فرصت می کنم هر چی به ذهنم میاد تندی بیام اینجا بنویسم! خیییییییییییلی مزه میده! :)))

    فردا تولد آرامه! نوه دایی علی! دختر ندبه و امیرمحمد! تولد رو خونه مامان ندبه تو ساری گرفتن! نمیدونم چهارساله میشه یا پنج اما خیلی زبون داره! واسم فایل صوتی فرستاده شخصا دعوتم کرده! شاهین هم امروز زنگ زد که من فردا صبح دارم میرم تو هم بیا! هرچی حساب کتاب میکنم اصلا نمی ارزه بخوام اینهمه راه برم تا ساری! هرچند که مهمونیهاشون خیلی باحاله! دوست دارم این دو روز رو تو خونه ولو باشم خوش باشم! :)))

    عذاب وجدانم تموم شد!!! :))) بلاخره تحت شرایط خاصی قرار شد پول اون کادوی گرون رو بدم و بعدا بهم برگردونه! آخیییییش! اون هم مثل من کله اش خرابه! یک چیزی تو سرش بیافته باید اجراش کنه! :))) خدا رو شکر! البته بهانه ای هم شد که پنجشنبه ببینمش! اصرار داره امشب برم پیشش اما تو جمعهایی که اعضای خانواده اش هستن خیلی معذبم! شاید چون نسبتم باهاش در جمع قابل بیان نیست! :))))  بهرحال خدا رو شکر!

    میگه موقعیت اجتماعی برآیند زندگی آدمها محسوب میشه من نمیتونم اینو قبول داشته باشم! به نظر من موقعیت اجتماعی آدمها بیشتر به دلیل موقعیتهای خاصیه که توش قرار گرفتن که در نود درصد مواقع خودشون روش تاثیر نداشتن! مثلا در خانواده خاصی به دنیا اومدن! البته نمیخوام بگم اگه شرایط طرف خوب بوده دیگه موفقیتهاش ارزش نداره! اما به نظر من برآیند زندگیش هم نمیشه! بعضیها کلی زحمت میکشن به جایی برسن که برای دیگران نقطه شروع بوده! نمیشه گفت برآیند زندگی اونها صفر بوده! درکل چون به نظر من قضاوت در زندگی آدمها غیرممکنه و نمیشه گفت چیزهایی که یکنفر بدست آورده چقدر حقش بوده و نتیجه تلاشش بوده یا اینکه از آسمون توی دامنش افتاده و چه بسا یک عالمه اش رو هم حیف و میل کرده! نمیشه از چیزی که در زندگی آدمها قابل دیدنه درجه اهمیت و لیاقتشون رو تعیین کرد! در نتیجه نمیشه گفت فلانی فلان منصب رو داره یا درجه تحصیلاتش فلانه یا فلان قدر ثروت داره پس با لیاقته و ... همیشه به این فکر کردم که حتی اون آدمی که معتاده شاید اونقدر فشار روانی روش بوده که بین معتاد بودن و آدمکش بودن، معتاد بودن رو انتخاب کرده پس قابل تقدیره که تصمیم گرفته به خودش صدمه بزنه تا دیگران رو اذیت کنه! و در آن سوی ماجرا اگه یکی پست و مقام خوبی داره و روی زندگی صد نفر تاثیر مثبت میذاره فکر میکنم شاید اگه تلاش بیشتری میکرد و بهتر از موقعیتش استفاده میکرد می تونست روی زندگی هزار نفر تاثیر مثبت بذاره! در نتیجه همه آدمها برام اهمیت دارن...

    پی نوشت: واقعااااااا برام سخته پیشش وقتی اعضای خانواده اش هم هستند اما چندبار گفت دیگه واقعا خجالت کشیدم بگم نمیام! حتما یک چیزی میدونه که اصرار میکنه! حتما لازم میبینه اونجا باشم! باید زودتر برم خونه حاضر شم!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 03 اردیبهشت 1395 ساعت 10:46:46
      برچسب ها : زندگی ,بوده ,آدمها ,نمیشه ,برآیند ,نتیجه ,موقعیت اجتماعی ,زندگی آدمها ,معتاد بودن ,تاثیر مثبت ,برآیند زندگی

    فردا تولدمه!! البته قمری! که سی و شش سالم میشه!!!! شاید کیک بپزم واسه خودم! شاید برم پیاده روی و یک نهار خوب خودم رو مهمون کنم! شاید شب ش.ر.ا.ب بنوشم! شاید.... رفیق یک عالم مهمون بازی داره یعنی تمام پنجشنبه جمعه مال خود خودمه!! عااااالیه! وقتی پیشش هستم عااالیه وقتی پیشش نیستم هم عالیه! درکل زندگی عالیه! چی از این بهتر؟!

    برای روز مرد براش هاب گرفتم! هرکاری کردم نتونستم خودم رو راضی کنم کادوی 600 هزارتومنی براش بگیرم! حتی خواستم براش بگیرم و بگم بعدتر که پولدار شد پولش رو بهم برگردونه اما از این ایده هم خوشم نیامد! چیز واجبی نیست که نداشتنش زندگیش رو مختل کنه! فکر کنم تو ذهنش خوشحالیه داشتن اون وسیله کمتر از ناراحتیه بدهکار بودن به من باشه! البته حالا که فردا پس فردا رو هم وقت دارم میتونم براش زیرلیوانی هم ببافم! یهو دیشب به ذهنم رسید در کل اینکار رو بکنم برای روی میزش! زیرلیوانی خوشگل درست کنم چندتا! شال مریم خیلی مشکیه اگه مرتب دستم باشه چشمهام خسته میشه!

    دیروز نخهام رو ولو کردم وسط هال خیییلی مزه داد! یک عاااالم نخ قالیبافی داشتم یاد دار قالیم افتادم که هنوز خونه مامان مونده! اصلا فرصتش رو ندارم! فکر کردم شاید بتونم برم بیارمش شبی یکی دو رج ببافم تا آخر سال یواش یواش کامل شه! این هم به کارهای نیمه تمام اضافه شد!

    دیروز با ماهی صحبت کردم! وضعیت زندگی زناشوییش خیلی بهم ریخته است! قهر کردن ماهی اتاق دخترش میخوابه! بهش گفتم که چی بشه؟ نباید جات رو ترک کنی حتی اگه قهر باشی حتی اگه ازش متنفر باشی! نباید بذاری هی فاصله بینتون بیشتر بشه! گفت یعنی برای روز مرد هم برم براش کادو بخرم؟ گفتم مگه مرد زندگیت نیست؟ ازش دلخوری دیگه همه چیز که پاک نشده که! گفت آخه درست رفتار نمیکنه! گفتم چرا! از نظر خودش داره درست رفتار میکنه! درست اون با درست تو فرق داره خب! باید تفاوتهاتون رو بشناسید! گفت فلان اتفاق افتاده من از زبون مادرشوهرم شنیدم! خودش نباید به من بگه؟ این درست نیست؟ گفتم ببین شرایط چطور بوده شاید اون روز خیلی مشغول بوده یادش رفته! شاید به نظرش اونقدر مهم نبوده که بیاد به تو بگه! اکثر مشکلات زن و شوهرها مسائل کوچیکیه که بینشون پیش میاد! یک حرف کوچیک که گفته و خوشت نیامده یک حرفی که باید یک جایی میزده و انتظار داشتی که بگه و نگفته و یک حرکتی که به نظر تو نابجا بوده و به احتمال زیاد اصلا اونی نیست که تو فکر میکنی! همین چیزهای مسخره که مثل خارهای کوچیک روح رابطه رو خراش داده و بعد از سالها اونقدر درد داره که دیگه هر چیز کوچیکی میشه یک درد بزرگ! بهش گفتم شما یک بچه دارید اگه هم نداشتید اینهمه سال با هم زندگی کردید واقعا حیفه بخوای اینطوری رهاش کنی! کلی باهاش حرف زدم! امیدوارم .... نمیدونم والا! کاش راهی پیدا کنه که به آرامش برسه!

    شبها با ارستو مراودات تلگرامی دارم! عکس کتابهایی که داریم میخونیم رو واسه هم میفرستیم! خیلی مزه میده! تلگرام داشتن صمیمی ترین دوستم خوشمزه است!

    خدایا شکرت بخاطر زندگی رنگی و شادم. هزاران بار شکر.

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 03 اردیبهشت 1395 ساعت 10:46:47
      برچسب ها : شاید ,درست ,گفتم ,براش ,زندگی ,خیلی ,درست رفتار ,براش بگیرم ,وقتی پیشش

    تکنولوژی رو دوست دارم :)

    یک گروه تو تلگرام عضو هستم در مورد کتاب! قسمتهایی از کتابها رو مینویسن و بعضیها فایل پی دی اف و بعضیها فایل صوتی حتی!! بعضی پی دی افها زبان اصلی هستن بعضی ترجمه شده! کتابهای قدیمی! کتابهای جدید! واردش میشم دلم نمیخواد ازش بیام بیرون! کتاب خوندن با گوشی برام عذابه! دلم میخواد کاغذ رو حس کنم! ولی اینکه تیکه هاییش رو میخونم و میذارمشون تو لیست کتابهایی که باید بخرم بسیااااار لذتبخشه! یک عالم هم دوست دارم تحقیق کنم در مورد چیزهایی که نوشتن یا چندتا کتاب از چند زاویه در مورد یک موضوع خاص بخونم! همه اش هم میره تو انبار کارهایی که دوست دارم انجام بدم و نمیشه و اینقدر پر شده که دردناکه!

    یک گروه دیگه هم هستم که پر از قلاب بافی و بافتنیه! دلم میخواد کار و زندگیم رو تعطیل کنم فقط اینها رو ببافم! هرکدوم رو هم که می بینم میدونم به درد کی میخوره و واسه کی مناسبه! یک عالم عکس تو حافظه گوشی و کامپیوترم نگه داشتم که شاید یک روزی فرصت شد تونستم ببافم! اون گروه هم که وارد میشم دراومدنم با خداست! البته یک گروه آشپزی و کیک پزی هست که دیگه دیوونه کننده است! هر دفعه میرم بهش سرمیزنم میخوام یک برنامه بریزم اقلا هفته ای یکی دوبار چیزهای جدید درست کنم و ... این گروهها هم داستان شده واسه من! :)))) انگار جنبه اش رو ندارم!

    یه عکس هست از یک زن و هفت تا مرد آواره که دارن به سمت اروپا میرن و زن پابرهنه است و مردها کفش دارن و زن دو تا بچه رو حمل میکنه و مردها دستها در جیب دارن و یک آقا گزارشگر هم اومده نوشته این نشانه اینه که این مردها به زنها به چشم برده نگاه میکنن و براشون احترام قائل نیستن و بهشون کمک نمیکنن و این آدمها نمیتونن با فرهنگ و رسوم اروپا ادغام بشن! حرصم گرفت چون همین چند ماه پیش یک داستان از یک مرد ایرانی تو همین شبکه های اجتماعی پخش شد که تو فرودگاه یکی از شهرهای اروپا به یک زن که چندتا بچه و کیف همراهش بوده پیشنهاد کمک داده و با برخورد بد زن روبرو شده که حتما ایرانی هستی! فقط ایرانی ها (یا آسیایی ها! درست یادم نیست!) به خودشون اجازه میدن تو کار دیگران دخالت کنن!... البته که روزنامه نویسها و سیاستمدارها باید بلد باشند از هر عکس و حرف و ... همون نکته ای رو بولد کنن که میخوان روی اذهان عمومی تاثیر بذاره اما واقعا حد و حدودش چقدره؟ زاویه اون عکس بسته است! شاید مردها فقط دارن از کنار زن میگذرن! شاید مسیرشان متفاوته و فقط در چند لحظه ای که عکس گرفته شده کنار هم بودن! شاید زن مردها رو نمیشناسه و اصلا بعد از بحرانی که پشت سرگذاشته دلیلی نداره بخواد بچه هاش رو به غریبه ها بسپره! ... و کاش برنامه ریزان فرهنگی و سیاستمداران ما هم این هنر رو داشتن و در راستای بالارفتن سطح فرهنگی و شعور اجتماعی آدمهای کشورمون ازش استفاده میکردن! :( تو گروه خانوادگیمون هم عکس و هم توضیحات ژورنالیست و هم نظرات خودم رو گذاشتم! بازخوردهای جالبی داشتم! بحث بامزه ای با دخترداییم شد! آخرش به این نتیجه رسیدیم که فقط باید شاخکهامون رو قوی نگه داریم که خیلیی هم بازیچه ی این بازی سازها نشیم! حالا یکم شدیم ایراد نداره! اجتناب ناپذیره! :))))

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 03 اردیبهشت 1395 ساعت 10:46:48
      برچسب ها : گروه ,مردها ,دارن ,شاید ,ایرانی ,مورد ,دوست دارم ,بعضیها فایل

    سردههههههههههه!!!!!

    دیشب به زمین و زمان فحش دادم بابت سرما! نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای رفته شوفاژها رو خاموش کرده که دیشب نبود بره دوباره روشنش کنه!!! تمام شب لرزیدم! با دو تا پتو خوابیدم! همه زمان بیداری هم زیر پتو بودم در نتیجه امروز نهار هم نداریم باید نون پنیر بخوریم!! داستانیه ها!!

    ذهنم داره واسه خونه خریدن نقشه میکشه! داره به هر راهی میتونه منو راضی میکنه! میگه چند سال خونه ات تا محل کارت فقط ده دقیقه فاصله داشت! دو سه سال هم هست که نیم ساعت فاصله داره! حالا چند سال هم یک ساعت فاصله داشته باشه! مگه چی میشه؟! یک عالم کتاب صوتی انگلیسی هم دارم داره برنامه می چینه که یک ساعتی که تو راه هستم اونها رو گوش کنم بلکه انگلیسیم تقویت شه! تازه برنامه پیاده روی صبحگاهی هر روز هم گذاشته که صبحها زودتر بیام و به ترافیک صبح نخورم! و ساعتی رو که قراره تو ترافیک باشم در ورزش بگذرونم! تازه! میگه هر شب هم لازم نیست برم خونه! میتونم بعضی شبها که بی حوصله ام خونه مریم بمونم! حتما خوشحال میشه!! خلاصه که همینطور واسه خودش داره سینه خیز کار میکنه! اینجوری که داره پیش میره شاید مجبورم کنه هفته دیگه برم چندتا آپارتمان رو ببینم!

    میخواستیم خرداد با بچه ها بریم استانبول! اگه بخوام خونه بگیرم دیگه همه چی تا چندسال تعطیل میشه! :( اونقدر که واسه دیدن شهرها و کشورهای آسیایی اشتیاق دارم هیچوقت واسه اروپا و آمریکا نداشتم! هند و ژاپن و کامبوج و اندونزی و فیلیپین رو به همه ی غرب ترجیح میدم :( شاید تنها کشوری تو اروپا که دلم بخواد ببینمش اسکاتلند باشه!!! آمریکا رو هم که اصلا علاقه ای به دیدنش ندارم! برزیل و آرژانتین رو شاید! یعنی وقتهایی که خیلی بی حوصله و کلافه ام تفریحم  اینه که برم تو سایت تورهای خارجی و بگردم دنبال تورهای خاور دور! :)))

    موفق شدم ساعت بیدار شدنم رو ببرم روی شش و نیم! دیشب اینقدر سرد بود که از ساعت نه و نیم رفتم زیر پتو به کتاب خوندن تا خوابم برد!! ولی دیگه شش و نیم قبراق بیدار شدم و از هفت و ربع هم سرکارم! آخ جون یعنی زودتر میتونم برم خونه! نمیدونم چرا این روزها از کار کردن فرار میکنم! با اینکه یک عاااااالم کار دارم! خدایا شکرت!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 03 اردیبهشت 1395 ساعت 10:46:49
      برچسب ها : خونه ,ساعت ,واسه ,شاید ,فاصله ,دیشب ,ساعت فاصله

    دلم واسه خونه ام تنگ شده!!!

    عجیبه! دیشب و پریشب خونه ام بودم اما نمیدونم چرا الان دلم براش تنگه! دلم میخواد زودتر ساعت کاری تموم شه برم خونه! شاید هم تقصیر هواست! هوا مثل پاییز خنک شده و بارون میاد! همیشه پاییزها دوست دارم زودتر برم خونه و بیرون نیام!

    به اینکه یک خونه اونهمهههه دور بگیرم فکر کردم! راهش واقعا طاقت فرساست! تا حالا 90 بار رفتم خونه رفیق (خودش ناراحت شد که شمردم! انتظار نداشتم ناراحت شه! ولی من که اهل حساب کتاب نیستم که! فقط بازی با اعداد رو دوست دارم!) و واقعا سخته! حالا فکر کن هر روز و هر شب این راه رو برم!! ولی سختیش از خوشحالیه خونه داشتن خیلی کمتره! خییییلی! یعنی واقعا میشه من جرات کنم چنین کاری کنم؟؟؟

    دلم میخواد اون چیزی که رفیق دوست داره واسش بخرم با اینکه خیلی گرونه با اینکه میخوام پولهام رو جمع کنم مثلا خونه بخرم با اینکه فروردین خیلی خرجهای اضافه داشتم با اینکه... البته هنوز برام عجیبه ازم توقع داره واسه روز مرد براش کادو بگیرم! ولی همچنان با خودم درگیرم که از کادوهایی که انتخاب کرده گرونتره رو بگیرم یا ارزونتره! :))))

    میخوان تقریبا به ارزش دوازده میلیون بهم سهام بدن! سهام شرکت خودمون! حالا نمیدونم پولش رو میخوان چطوری باهام حساب کنن! وام بلند مدت بدن یا چیزهای دیگه! از این حرکت شرکتمون خوشم میاد که هر چندوقت یکبار یکجوری به کارمندهاش حال میده! مریم و زینب و تارا و حسین و وحید هم تو لیست هستند. البته که من کمتر از بقیه دریافت خواهم کرد و مریم و زینب حتی از دو برابر من هم بیشتر! اما باز هم خدا رو شکرررررر

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 03 اردیبهشت 1395 ساعت 10:46:50
      برچسب ها : خونه ,اینکه ,خیلی ,حالا ,بگیرم ,دوست ,دوست دارم

    باز وسوسه ی خرید خونه که مثل یک بالن باد میشه و همههه ی ذهنم رو میگیره! نمیدونم عملی هست یا نه! اما میدونم باید بررسی دقیقتری انجام بدم! شاید شد!

    خیلی حس خوبیه یکی نگرانت باشه! واقعا حس خوبیه! از اون چیزهای خاص و منحصر به فرد که نمیشه ساده به دست آورد! شاید خیلیها ادعا کنن که نگرانت هستن ولی وقتی نگرانی یک نفر رو در مورد خودت حس میکنی.... اصلا قابل وصف نیست! عااااااااالیه!

    وقتی عشقت بهت میگه تو شبیه عشق قبلیش هستی اول از همه یک چیز چندش آور بدبو جلوی صورتت می ترکه! بعدتر که فرصت کنی خودت رو تمیز کنی و رها بشی از افکار زشت! حس میکنی یک جورایی خوشمزه است! بلاخره اون آدم رو سالهای سال دوست داشته! و بعدتر نگران میشی! شاید دیدن تو و بودن با تو باعث تکرار خاطرات ناراحت کننده میشه براش! بعد خودت رو دلداری میدی که اگه اینطور بود که اینهمه زیاد نمیخواست تو رو ببینه! بعد باید فراموشش کنی! نباید تو ذهنت بمونه نباید هر وقت نگاهت میکنه از خودت بپرسی داره تو رو می بینه یا اون یکی رو! نباید فکر کنی هر وقت کنارش هستی داره لحظه هاش رو با دیگری مرور میکنه! ولی در کل باعث افتخاره شبیه کسی باشم که برای همراهی طولانی مدت  انتخابش کرده بود هرچند به سرانجام جالبی منتهی نشد و یک عالم سختی کشید! شاید تجربه ای که داره باعث شه ما بتونیم همراهی طولانی تری داشته باشیم! شاید همانطور که میخواد واقعا بتونیم زمان طولانی دوست بمونیم!

    دیشب زینب اومد پیشم! رفیق میخواست بیاد وسایلش که دست من بود رو بگیره زودتر از شرکت رفتم خونه که یک کم به خودم و خونه برسم! رفیق که رفت زینب اومد! میخواست بهش قلاب بافی یاد بدم! با یک طرح ساده ی زیرلیوانی شروع کردم و نقشه خوانی و بافتهای ساده رو یادش دادم و تا ساعت ده شب هم داشتیم با هم حرف می زدیم! چند تا سریال و فیلم هم بهش دادم که مشغول باشه! علاوه بر حرفهای زیادی که زد بهم گفت قبلترها از تنها بودن تو خونه وحشت داشته و همه اش می خواسته به هر قیمتی با آدمهای زیادی ارتباط داشته باشه تا اوقات فراغتش رو پر کنن اما بعد از آشنایی با من اونقدر برنامه واسه خودش داره که عاشق این شده که تنها باشه و به کارهاش برسه و این باعث شده حتی دوستهاش رو با دقت بیشتری انتخاب کنه! برنامه های مثل کارهای دستی و کتاب خوندن و فیلم دیدن و ... یکجورایی برام ترسناکه اینهمه تو زندگی دیگران تاثیر داشته باشم حتی اگه در حال حاضر از تغییرات به وجود اومده خوشحال باشه!!!

    این روزها خیلی تنبلی میکنم! ساعت بیدار شدنم شده هفت صبح! واقعا خجالت آوره! باید یک تکان اساسی به خودم بدم!!! خدایا شکرت!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 03 اردیبهشت 1395 ساعت 10:46:51
      برچسب ها : داشته ,باشه ,شاید ,خودت ,باعث ,خونه ,زینب اومد ,همراهی طولانی

    :(((((((

    رئیس میگه نباید از دیگران زیادتر از تواناییشون انتظار داشته باشم اما یک وقتهاییی......


    لپتاپ مهندس با سابقه و با اخلاق! خراب بوده یک دستگاه جدید براش گرفتیم! اوتلوک واسه اش نصب شده منتها کانتکتهاش اصولی ثبت نشده بودند و سابقه اش هم که از بین رفته کلی شاکیه که الان آدرس هیچ کس رو ندارم!!! بعد هم اومده با یک لحن عجیب غریب میگه کامپیوترم خرابه! واسه بقیه ایمیل می زنم نمیره!!! بهش میگم نمیشه مهندس لطفا آدرس رو دوباره چک کنید! با همون لحن عجیب اصرار داره همه چیز درسته اما به هر کی ایمیل می زنم میگه نرسیده! رفتم پشت سیستمش می بینم همه آدرسهای همکارها رو دات آر می زنه به جای دات کام!! بهش میگم که اشکال از کجا بوده! باز هم طلبکاره!!!!


    همکارمون! از دفتر مشهد دیروز پیام داده که فلان محموله کی میرسه؟ گفتم من در جریانش نیستم با فلانی تماس بگیرید! صبح ساعت هفت و نیم زنگ زده به موبایلم! در مورد این محموله با خریدار مکاتبات انجام شده که داریم محموله رو تحویل می دیم! دوباره بهش میگم من اصلا در جریان این محموله نیستم لطفا با فلانی تماس بگیرید! دو ساعت بعد شاکی ایمیل زده هزینه های حمل و نقل این محموله رو مگه حساب نکرده بودید!! واقعا چند دقیقه به ایمیلش خیره می شم و هی با خودم فکر میکنم کجای این جمله که من در جریان این محموله نیستم و فلانی مسئولشه رو متوجه نمیشه این خانم مهندس باتجربه؟؟؟؟!!!!


    یک مهندس باتجربه ی دیگه یک بسته داده به ماهی که بفرستید واسه فلان سازمان! روی بسته یک لیبل فرستاده که اسم یکی از شرکتهامونه به همراه لوگوی یک شرکت دیگه! من وقتی رسیدم که ماهی داشت بسته رو میداد به پیک! یهو چشمم افتاد به لیبل بسته! بسته رو گرفتم میگم تو نمی بینی این لوگو و اسم به هم نمیخوره؟! میگه من چیکار کنم فکر کردم خودش بهتر می دونه!!!!


    از شرکت مادر چند ماهه به همه ی شرکتهای زیرمجموعه اعلام کردن اول باید درخواست شرکت در مناقصه رو برای واحد مناقصه شرکت مادر بفرستند و تایید بشه بعد اسناد مناقصه تهیه بشه که شرکتهای زیرمجموعه تو مناقصات رقیب هم نباشن! فکر خوبی بود! مسئول هماهنگیهاش ماهی بود! که از این ور با بچه ها هماهنگی کنه بدون تایید اسناد نگیرن از اونور هم با شرکت مادر هماهنگ باشه!!! عشوه ای شرکت ما تو سرش نمیره که قبل از تهیه اسناد باید تاییدیه بگیره!! دیروز مفصل واسش توضیح دادم حتی نخوای شرکت کنی یا حتی فقط میخوای اسناد رو نگاه کنی باید تایید شرکت مادر باشه! گفته باشه! امروز اومده یک برگه گذاشته روی میز من! این اسناد رو از فلان سایت دانلود کن! رمزش رو فقط تو داری! میگم این اسناد ثبت شده؟ اجازه رو گرفتی؟ بربر نگاهم میکنه!! از دیروز تا امروز چقدر گذشته مگههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    یک شماره از رئیس یک سازمان گیر آوردم به سفارش رییس بزرگ! هم مستقیم دفترش هم موبایلش! دادم ماهی که به رئیس بزرگ بگه این شماره ها رو داره و بگیره که باهاش صحبت کنه! چند ساعت بعد می پرسم تونستن با هم صحبت کنن میگه نه دوباره دفترش رو گرفتم نبوده! میگم موبایل چی؟ میگه رئیس نگفته موبایل رو بگیرم! میگم خب پس بهش گفتی که شماره موبایلش هم داری دیگه! میگه نه!!!!! هر روز سر همنیجور مسائل ساده ی مسخره با ماهی درگیرم! واقعا گاهی یک چیزهایی  می پرسه یا یک کارهایی میکنه که دلم میخواد جیغ بکشم !!!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 03 اردیبهشت 1395 ساعت 10:46:52
      برچسب ها : میگم ,میگه ,اسناد ,محموله ,بسته ,ماهی ,کتهای زیرمجموعه ,محموله نیستم ,تماس بگیرید ,فلانی تماس

    دیروز زینب اومد باز التماس دعا داشت باهاش حرف بزنم! انتظار معجزه داره! فکر میکنه یهو میتونه عوض بشه! و هنوز خودش رو نمی شناسه! با خودش درگیره سر ساده ترین نیازهاش! و از خودش متنفره! و از رفتار دیگران با خودش هم!  بهش گفتم تا خودش رو دوست نداشته باشه نمیتونه کاری کنه دیگران بهش احترام بذارن! نیم ساعتی باهاش حرف زدم! حالا قراره امشب هم بیاد پیشم! نمیدونم واقعا درسته که روی افکارش تاثیر بذارم یا نه! تا حالا تا خودش ازم نخواسته حرفی نزدم اما ... نمیدونم! گاهی وقتها واقعا تشخیص درست و غلط سخت میشه!

    زینب از تنها موندن می ترسه! و اکثر حرکات و رفتارش درهمین راستاست مخصوصا در مورد دیگران! میترسه از دست بدشون در نتیجه هی کارهای عجیب غریب میکنه که بهشون بچسبه! خودم رو یک بررسی کردم! تقریبا از همون لحظه ای که رابطه ام با یک نفر شروع میشه در انتظار لحظه ای هستم که تموم میشه! و همیشه این لحظه رو نزدیک می بینم! از اینکه رابطه ام تموم بشه نمی ترسم اما از اینکه وقتی تموم شد پشیمون بشم که وقتی داشتمش قدرش رو ندونستم می ترسم! برای همین تو اکثر رابطه هام بی مهابا هستم! همه چیزم رو میذارم وسط! ولی معمولا اینکار توقع آدمها رو می بره بالا! البته خدا رو شکر رفتارم بر مبنی توقعاتشون تغییر نمیکنه! در اکثر مواقع وقتی یکی توقع زیادی ازم داره سرد میشم و کم کم علاقه ام رو برای انجام دادن کاری براش از دست میدم! یک زمانی فکر میکردم که تقصیر منه و نباید اولش اونجوری رفتار کنم! اما الان یکجورایی باهاش کنار اومدم! من لیاقت و توانایی محبت کردن به مقدار زیاااااد رو دارم و آدمهای اطرافم بلقوه لیاقت محبت دیدن رو دارن تا وقتی بهم ثابت نکردن که ندارن من به رفتارم ادامه میدم و وقتی حرکتی انجام دادن که نشون داد دیگه نباید بهشون محبت کرد خوب دیگه نمیکنم! ولی معنیش این نیست کل کارم از اول اشتباه بوده! به همین سادگی! :)

    دیشب زود خوابیدم! نزدیک ده بود! داشتم می رفتم خونه برای خودم چاقاله و گوجه سبز خریدم! یک کم ریختم تو ظرف و نشستم جلوی تلویزیون به سریال دیدن و خوردن هله هوله! سه تا قسمت گریزآناتومی که دانلود کرده بودم اما فرصت نکرده بودم ببینم پشت سر هم دیدم! دیگه به اندازه اوایلش جذاب نیست اما هنوز هم خیلی خوبه! بعد هم زود خوابیدم! حتی حوصله ی دوش گرفتن هم نداشتم! بهار یک جورایی کرخت میشم!

    دلم میخواد آشپزی کنم ورزش کنم اما یکجورایی بی حس و حالم! نمیدونم چرا اینقدر قرص خوردن برام سخته وگرنه ویتامین و آهن رو میخورم بهتر میشم!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 03 اردیبهشت 1395 ساعت 10:46:52
      برچسب ها : خودش ,رابطه ,تموم ,محبت ,لحظه ,میشم

    چقدر تنبلی کردم!!!

    البته روزهای شلوغی هم داشتم!! حالا مجبورم فقط هر چی یادم میاد بنویسم!!


    آخر هفته رفتم خرید! واسه خدمتکار رفیق!! دلم خواست اینکار رو انجام بدم و دادم! اصلا هم زیاد به منطقی بودن و نبودنش فکر نکردم! فکر کردم باید حس خوبی داشته باشه تا رفیق بتونه حس خوبی داشته باشه! سرووضعش هم برای رفیق مهم بود! البته شاید رنگ لباسهایی که واسه اش گرفتم رو نپسنده! آخه همه لباسهاش تیره بود دلم خواست براش رنگ روشن بگیرم! یک دامن بنفش روشن با دو تا بلوز آستین بلند! یکی طوسی روشن یکی صورتی روشن!! یک شال صورتی هم براش گرفتم و چندتا لباس زیر! کلی تشکر کرد بنده خدا! یک عاااالم هم حرف زد! از خواهرهاش و شوهرهاشون و پسرعمه اش که قرار بوده باهاش ازدواج کنه! حتی از خانم دکتر! هم حرف زد که  یک جورایی تند باهاش برخورد کردم! دوست ندارم داستانهای خونه رفیق رو برای آدم دیگه ای بگه! حالا اون آدم چه من باشم چه دیگری! و اصلا نمیدونم چطور رفیق که اینقدر شغل و سمت طرف واسه اش اهمیت داره با یکی مثل من دوست مونده!!! خانم دایی من تخصص پزشکی داره یک بار بهش نگفتیم خانم دکتر! یعنی اصلا این چیزها برامون مهم نیست! ولی رفیق وقتی میخواد از یکی حرف بزنه اول از تحصیلات دانشگاهی و شغل و جایگاه اجتماعیش حرف می زنه! حتی به یکی مثل خدمتکارش! بگذریم! نهار پیتزا خوردیم! میخواستم سینما هم ببرمش! تا حالا نرفته بود سینما! ولی رفیق گفت تفریح بسه دیگه بیاین خونه!!! :)))


    صبح پنجشنبه هم در خدمت دختردایی بودم که مادر و پدرش رفته بودن مسافرت و کسی نبود برسونش به امتحانش! صبح رسوندمش و ساعت یازده هم رفتم برش داشتم بردمش خونه شون! یک بیوگرافی نوشته بود به من داد براش پرینت بگیرم! انگار یک پروژه کلاسی بود! اینقدر زیبا نوشته بود که من تحت تاثیر قرار گرفتم! چندبار خوندمش با اینکه هشت نه صفحه بود! خیییلی کلمات قشنگ و جملات بخصوصی انتخاب کرده بود! واقعااا کارش عالی بود! کلی واسه باباش تعریف کردم و یک نسخه از نوشته اش رو هم تو تلگرام واسه اش فرستادم! اون هم ذوق کرد!! صبح هوا سرد و بارونی بود ظهر اونقدر گرم بود که کولر رو روشن کردم!!! باز عصر هوا سرد شد!!


    مادر شدن: رفیق میگه فکر میکرده من به مادر شدن فکر نمیکنم! نمیدونم چطور زنی می تونه به مادر شدن فکر نکنه؟ قصد من این نیست که بخوام ازدواج کنم و بچه دار شم اما مقاومتی در موردش ندارم! اگر کسی رو پیدا کنم که به نظرم زندگی مشترک خوبی باهاش خواهم داشت ازدواج خواهم کرد و به احتمال زیاد بچه دار هم خواهم شد. حتی اگه سنم بالاتر رفته باشه و دیگه نشه خودم بچه دار شم میتونم بچه یا حتی بچه هایی رو به فرزندی قبول کنم! همیشه فکر کردم یک روزی یک جایی مادر میشم! شاید حتی با کسی ازدواج کنم که بچه داشته باشه و مادر بچه اون بشم! نمیدونم! و حتی نمیدونم چرا اینقدر برام دردناک بود که رفیق یک جوری برخورد کرد انگار دیگه نمی تونم مادر باشم! :(


    خواست دل: خیلی سال پیش! تقریبا پانزده سال پیش! تو آشپزخونه با مامان نشسته بودم! صحنه اش کاملا یادمه شاید چون خیلی شوکه شدم! داشت حساب کتاب میکرد که واسه شوهرش و زندگیش فلان کار و فلان کار رو انجام داده! بهش گفتم نباید واسه کسی پرونده درست کنه! اگه کاری رو دوست داره و دلش میخواد انجام بده و بعد هم فقط به دلش جوابگو باشه و از دلش حرف بشنوه نه اینکه کاری انجام بده که انتظار بازگشت خاصی داشته باشه! گفت یعنی چی دلم بخواد؟ این مسخره بازیها چیه؟ من اهل هوا و هوس نیستم!!! ازش انتظار این حرف رو نداشتم و نیم ساعت بعدی رو باهاش کلنجار رفتم که اینطوری اگه بخواد رفتار کنه اذیت خواهد شد چون هیچوقت اطرافیانمون اون بازخوردی که ما میخوایم ندارن! طبیعی هم هست! ما هم اون بازخوردی که اونا دوست دارن نمیتونیم نشون بدیم! وقتی میخوای یک حرکتی برای کسی انجام بدی باید ببینی اگه بعدش اون برخوردی که دوست نداری دیدی هم حاضری اون کار رو انجام بدی؟ صرفا انجامش خودت رو راضی میکنه؟درسته که بعضی وقتها یک کارهایی رو انجام میدیم که در عوضش اتفاقی بیفته یا چیزی به دست بیاریم ولی وقتی اونطور که میخوایم پیش نمیره باز هم طرف مقابل مسئول نیست! راه رو اشتباه تشخیص دادیم! البته این نظر منه! ولی تقریبا همین نظر باعث شده همیشه رها و سبک باشم! انتظار خاصی از اطرافیانم نداشتم و رفتارشون اونقدرها اذیتم نکرده! حتی از پشت خنجر زدن بهم حتی دزدی کردن ازم! میتونم به جرات بگم هرکاری انجام دادم دلم خواسته و پشیمون نشدم و بخاطرش خیلی خوشحال و شاکرم! اینو اینجا  نوشتم یادم باشه! آخه بعضی وقتها! چند دقیقه ای ذهنم میره دنبال حساب کتاب! این چند دقیقه ها این روزها زیاد شده!!!!


    ارستو تلگرام داره! میتونم یک عالم عکس و فیلم و متنهای طولانی براش بفرستم! دلم براش تنگه!

     منبع : kabuk-bs - kabuk-bs
    جمعه 03 اردیبهشت 1395 ساعت 10:46:52
      برچسب ها : رفیق ,انجام ,مادر ,باشه ,واسه ,روشن ,داشته باشه ,بعضی وقتها ,حساب کتاب ,خانم دکتر ,خوبی داشته
    مکان تبلیغات شما
    تبلیغات
    مطالب تصادفی
    آخرین جستجوها